چپتر 2647: بدون عنوان
0موگار پاسخ داد: «این باعث میشه الینامیگیرند عمرِ طولانی داشته باشه و حتی وقتیجادوگرِ تو نیستی بتونه از خودش دفاع کنه.»
لیث با ناامیدی آهی کشید و گفت: «پسبهره درست مثلِ بدنِ فعلیِ منه. فقط بازتابی از خواستههایزندگیاش منه، نه اشارهای به چیزی که داره اتفاق میافته.»
موگار-الینا با پوزخند گفت: «چه انتظاری داشتی؟ اینکه بارِببرد ششم شانس بهت رو میکنه؟ بیدار کردنِ یه تبارمعمولی فقط تو قصههای نقالا با شانس و اقبال اتفاق میافته.
«با فرضِ اینکه مادرت اصلاً چنین چیزی بخواد، باید براشسخت سخت تلاش کنه یا از لیگین بخواد. در هر صورت، اینبریم انتخابِ اونه. نه تو.» با انگشتش ضربهای به بینیِ لیث زد.
لیث با خرناسیجانبیِ گفت: «باشه، بیاشکل بریم سرِ اصلِ مطلب.»
«سراپا گوشم.»
لیث پرسید: «میخوام بدونم چطور نیروهای زندگیام رو هماهنگ کنم و به اون هستهٔ بنفشِجرقهای لعنتی برسم، چطور آجاتار میتونه به مقامِ اژدها برسه، و در آخر چطور میتونم بهسؤالش توانِ کاملِ جادوی خلأ دست پیدا کنم.» او بیدلیل خواستهاش را اینطور بیان نکرده بود.
از آخرین گفتوگویش با سولوس، به این نتیجه رسیده بود که وقتیلیگین یک عنصرِ منفرد را پدید میآورد، میتواند با دستکاریِ انرژیهایی که بهعنوانِمطلب محصولِ جانبیِ طلسمِ اصلی شکل میگیرند، از قدرتِ شش عنصرِ دیگر بهره ببرد.
اگر فرضش درست بود، پس یک جادوگرِ خلأ میتوانست با افزودنِ جرقهای از نیرویجادوگرِ زندگیاش، یک طلسمِ معمولی را به جادوی روح تبدیل کند. دلیلی وجود نداشت که فرضرده کند جادوی خلأ به پنج رده محدود است و سؤالش برای اثباتِ همین فرضیه بود.
موگار-الینا دست زد و سه کرهٔ نوردیگر پدید آورد: «از این خوشم میاد. ترکیبیافزودنِ از خودپرستی و سخاوت، اونم به یک اندازه.»
یکی از آنها در چرخهای مدام از سیاه به قرمز و بعدجادوگرِ به صورتی تغییرِ رنگ میداد. دومی آبیِ یاقوتی بود، در حالی کهنداشت سومی شبیهِ طوفانِ رعدوبرقی بود که در یک توپِ بیلیارد گیر افتاده باشد.
لیث در حالی که یک قدم به سمتِباید کرهٔ اول برمیداشت، پرسید: «کجای این سخاوتمندانهست؟ فقطانگشتش یه سؤال برای کسِ دیگهایه. دوتای دیگه برای خودمه.»
او پاسخ داد: «شکستهنفسی نکن. جادوی خلأ چیزیه که به اشتراک گذاشتیاش. هر چیزی کهمیتوانست اینجا یاد بگیری، اگه چیزی یاد بگیری، اون رو هم به اشتراک میذاری. حتی اگه قویتریناست طلسمهات رو به همه یاد ندی، باز هم به سولوس، تیستا و خیلیهای دیگه یادشون میدی.
«فقط با دونستنِ پنج ردهٔ اولِ جادویدیگر خلأ و با نگاه کردن به شماها،افزودنِ فقط مسئلهٔ زمانه تا همه همهچیز رو بفهمن.»
لیث تکرار کرد: «پنجتای اول؟»
موگار-الینا شانه بالا انداخت و گفت:چنین «همونایی که ازشون مطمئنم. من که آیندهصورت رو نمیبینم. اینا حرفای خودته، نه من.»
لیث غرولند کرد و قدمِ آخر را برداشت و تنهابهره به لطفِ گاردِ کاملی که او را در بر گرفتهمعمولی بود، توانست از ترکیبِ آشوب، شعلههای مبدأ و جنگ جاخالی بدهد.
وقتی از شوکِ اینشکل مکاشفه بیرون آمد، گفت:بهره «این دیگه چه گُهیه؟»
چیزی که روبهروی لیث قرارمیگیرند داشت، انگار از دلِ یکاگر خوابِ مستی بیرون آمده بود.
از مشتی خردهشیشه تشکیل شده بود که با چیزی شبیهِ رباطتلاش و غضروف به هم متصل شده بودند. نوارهای کشسانِ بافت، قطعات رااصلِ به هم میکشیدند و ظاهرِ انسانی یا باستانیِ لیث را شکل میدادند.
سپس، این هیئتِ انساننما مثلِ یک آینهٔ خُردشده منفجر میشد تا دوباره از نو سرِمیتوانست هم شود. اما این چرخه فقط بینِ انسان و باستانی نبود. گاهی اوقات، خردهشیشهها رویمحدود هم تلنبار میشدند و بافتها دورشان میپیچیدند و شکلِ اژدهای پرِ خلأ را به خود میگرفتند.
هیچکدام از این سه پیکره مدتِ زیادی دوام نمیآوردند واگر بر اثرِ یک درگیریِ درونی که قطعات را تیز نگه میداشتکند و باعث میشد هر سه کالبد را بشکافند، از هم میدریدند.
لیث پس از مدتی تماشای این پدیده گفت: «اونا رباط نیستن. اوناجادوگرِ فلسهای اژدهان که تبدیل به خمیرِ گوشت شدن. یعنی این همون چیزیهنداشت که نیمهٔ جانورِ الهیِ من تو اینهمه سال مجبور بوده تحمل کنه؟»
فکر کردن به این موضوع هم لیثبخواد را به لرزه انداخت و فهمید چرا پرِاونه خلأ اینقدر از او متنفر به نظر میرسید.
موگار پاسخ داد: «اگهطلسمِ این یه سؤاله، باید یکیدیگر از گویها رو ازت بگیرم.»
«فالوئل راست میگفت. تو واقعاً با من و سولوس یهاگر جورِ دیگه رفتار میکنی.» به زبان آوردنِ این حرف بیادبانهتبدیل بود، اما لیث میدانست که پنهان کردنش هم حماقت است.
موگار شانه بالا انداخت: «چرا این کار رو نکنم؟ من بهندرت متوجهِ وجودِمیتوانست بیشترِ آدما میشم، در حالی که اونایی رو که آزمونهام رو میگذرونن با دقترده دنبال میکنم. احمقانه و ناسپاسیه که با آشناها همونطوری رفتار کنم که با غریبهها.
«من از حرف زدن باهاتوناصلاً خوشم میاد. حتی اون وقتاییسخت که خودتون هم متوجه نمیشید.»
لیث نگاهش را بهطلسمِ خردهها برگرداند و گفت:قدرتِ «یه کم ترسناکه، ولی باشه.»
یک طرف به رنگِ سیاهِ آشوب بود و طرفِ دیگر مثلِ پوستِجادوگرِ انسانیاش صورتی. به نظر میرسید دو نیروی زندگی با هم ادغام شدهاند،نداشت اما هنوز نمیتوانستند یکپارچه عمل کنند. تودهٔ خردهها شکلِ یک پازل را نمیساخت.
قطعاتِ بیشمار نمیتوانستند شکلِ مشخصی بگیرند چون لبههایشان به هم نمیخورد. مهم نبودمیتوانست پرِ خلأ چند بار آنها را کنارِ هم میکشید؛ قطعات جیغ میکشیدند وپنج خم میشدند تا اینکه در انفجاری از خون و گوشت به حالتِ اولیهشان برمیگشتند.
«همینطوری بخوام بگم، به نظرم هنوز یه آدمِ درهمشکستهام. هرسخت چیزی که نمیذاره به بنفشِ روشن برسم، به این ربطبیا داره که روانم هم مثلِ نیروهای زندگیم خُرد و خاکشیر شده.»
موگار که مدتی بود نشسته بود و داشت چایدیگر مینوشید و از توی بشقاب بیسکویت و بستنی میخورد،نیروی گفت: «اگه تو اینطور میگی. راستی، ممنون. خیلی چسبید.»
«لعنت به این شانس. حتی تو هم منو بیشتر به خاطرفرضش آشپزیم تحویل میگیری تا جادوم. سولوس اینو ببینه تا آخرِ عمر میشموجود مَگوسِ وانکا یا یه همچین چیزی. دیگه هیچوقت دست از سرم برنمیدارن.»
موگار-الینا انگشتِ اشاره و شستش را بهدیگر هم مالید و در واقع داشت کوچکترینافزودنِ ویولنهای موگار را مینواخت: «آخی، بمیرم برات.»
جمع.
لیث پوزخندمحصولِ زد: «نیازیطلسمِ به تیکهانداختن نیست.»
موگار نوچ کرد:اصلی «نیازی هم نیستقدرتِ اینقدر ضدحال باشی.»
لیث تا جایی که میتوانست آرامقدرتِ زمزمه کرد: «بابا، با این اخلاقی کهمیتوانست تو داری معلومه هیچکس بهت سر نمیزنه.»
موگار غرید: «شنیدم چی گفتی!» زمین به شورهزاریباید سیاه و سوخته پوشیده از استخوانهای سفید تبدیل شدضربهای و لیث دستانش را به نشانهٔ عذرخواهی بالا برد.
«بریم سراغِ جوابِ شماره... لعنتی!» چنگالی به سرعتِ شلاق و انفجاری ازاگر شعلههای بنفشِ روشن به سمتش آمد و در پیِ آن، جریانِ زندهایدلیلی از انرژیِ آبیِ یاقوتِ کبود سعی کرد لیث را مثلِ شمع خاموش کند.
اگر لیث دربارهٔ همجوشیِ روح نمیدانست و قبلاً استفادهٔ آجاتاراگر از آن را در برابرِ گلموس ندیده بود، الان از جنازهاشکند حتی به اندازهٔ پر کردنِ یک جعبهکفش هم چیزی باقی نمیماند.
فورانِ ناگهانیِ شعلههای خلأ از پوستش مثلِ یک سد عمل کرد وجادوگرِ حتی در آن حالتِ انرژی هم به اژدهای یاقوتِ کبود آسیب رساند. اینفرض کار به لیث فرصت داد تا بلینک کند و به جای امنی برود.
بهمحضِ اینکه لیث عقب رفت، تودهٔ انرژی به نقطهٔ شروعش برگشت ولیگین به اژدهایی باشکوه تبدیل شد. اژدها مثلِ آدمبزرگی که درسِ مهمی ازمطلب زندگی را به یک بچه یاد داده باشد، به لیث پوزخند زد.
از آن بدتر، زخمهایی که شعلههایشکل خلأ به پژواکِ آجاتار وارد کرده بودندفرضش درمان شد و سرزندگیاش به اوج برگشت.
لیث سعی کرد از نشاطبخشی استفاده کند اما نشد، چون درفرضش فضای ذهن کار نمیکرد. فریاد زد: «این تقالبه! تازه، این یعنیدلیلی چی؟ همجوشیِ روح قراره سبزِ زمردین باشه، نه آبیِ یاقوتِ کبود.
«این یه تواناییِ تبارهشکل یا یه نوع انرژیِبهره دیگه شبیهِ شعلههای وحشتِ من؟»
موگار ازاقبال پژواک پرسید:مادرت «سؤالِ خوبیه. آجاتار؟»
پژواک در جواب، بندِ انگشتانش را شکستمیگیرند و گردنش را کش و قوس داد.جادوگرِ موگار گفت: «میگه اگه جرئت داری بیا جلو.»