چپتر 1396: سقوطِ مغرورها (بخشِ ۲)
0نسخهٔ کمی تغییریافتهٔ آهنگِ «هی، نیمهٔ گمشده» اثرِپرندگان لوکوموتیو بود. ملودیِ شیرینی در هوا پیچید و باعثکسی شد حاضران با حیرت به شیءِ افسونشده خیره شوند.
انتظار داشتند کامیلا آواز بخواند یا سازی بنوازد، نه اینکه نسخهٔملکه ارتقایافتهای از یک یادآور را رو کند. یادآورها ابزارهای جادوییِ گرانبها ووسیلهٔ ارزشمندی بودند که میتوانستند خاطراتِ باارزش را به شکلِ هولوگرام ذخیره کنند.
در سراسرِ گارلن بهخوبی شناختهشده بودند و با اینکه صدا هم داشتند، امااشرافی فقط در حدِ اضافهکردنِ صدای راوی یا آوازِ پرندگان بود. یک آهنگِ کامل باتوی تمامِ سازهای لازم برای اجرایش، چیزی بود که تا به حال کسی نشنیده بود.
ملکه سیلفادربارهٔ با شگفتینمیدانست پرسید: «اون چیه؟»
کامیلا از روی خجالت چشمانش را پایین انداختپرندگان و گفت: «فقط یه وسیلهٔ کوچیکه که لیث،حال منظورم جادوگرِ اعظم ورهنه، برای تولدم بهم هدیه داد.»
کامیلا بهجز اشیاءِ جادویی که برای کارش استفاده میکرد و آنهایی کهسیلفا در خانهٔ لیث دیده بود، هیچچیز دربارهٔ آرتیفکتها نمیدانست. انتظار نداشت چنینکوچیکه هیاهویی به پا کند، وگرنه از همان اول تیونر را بیرون نمیآورد.
بیشترِ حاضرانباید در دل ازهدیهٔ حرفهایش شاکی شدند.
با توجه به متنِ آهنگ و قیمتِ بالایی که باید میداشت، تیونر حتماًنمیآورد هدیهٔ نامزدی بود. این یعنی نه خانوادهٔ سلطنتی و نه هیچیک از خانوادههای اشرافینامزدی دیگر شانسی برای ترتیبدادنِ ازدواج بینِ جادوگرِ اعظم ورهن و یکی از دخترانشان نداشتند.
سیلفا گفت: «هدیهٔ نامزدیِ فوقالعادهایه.»صدای و با این حرف، سؤالِ تویسازهای ذهنِ همه را بهطورِ غیرمستقیم پرسید.
کامیلا سرخ شد و گفت: «نه،اجرایش اینطور نیست. در ضمن، لیث اینسیلفا آهنگ رو انتخاب نکرده، من انتخابش کردم.»
نمیتوانست به آنها بگوید که لیث معمولاً یا به آهنگهای بسیار غمگین گوش میداد یا چیزهایی که انگار از دلِیکی شعرهای حماسی بیرون آمده بودند. مدتها اصرار کرده بود تا لیث برایش آهنگهای عاشقانه یا لوس پخش کند و لیثنمیتوانست تیونر را به او هدیه داده بود چون کامیلا عاشقِ آن ملودی بود، در حالی که خودش اصلاً نمیتوانست تحملش کند.
سیلفا گفت: «به هر حال شگفتانگیزه.» و بقیه هم بهنشانهٔ تأیید سر تکان دادند.بیشترِ «هر بار که میخوام به آهنگی که دوست دارم گوش بدم، باید کلِ اوناین ارکسترِ لعنتی رو خبر کنم. لیث میتونه با این وسیله پولِ زیادی به جیب بزنه.»
البته فقط در تئوری. تیونر قبلاً هرگز ساخته نشده بود چون جادوآهنگر بایدبرای میتوانست تکتکِ سازها را بنوازد و آواز بخواند. تولیدِ یک ملودی چیزی بیشتر ازچشمانش زمزمهکردنِ یک آهنگ نیاز داشت؛ باید همهچیز را در هماهنگیِ کامل به جریان میانداخت.
لیث نمیتوانست نُتِ دو را از دو دیز تشخیص دهدنشنیده و سولوس هم همینطور، اما سولوس میتوانست خاطره را تا کوچکترینانداخت جزئیات از ذهنِ او بیرون بکشد و غیرممکن را ممکن کند.
سیلفا به مرونِ بیچاره که بهعنوانِ یک جادوگر و پادشاه آنقدرهیچیک سرش شلوغ بود که وقتِ ساززدن نداشت، چشمغره رفت و گفت:نداشتند «زنِ خوششانسی هستی. شوهرِ من هرگز چیزِ به این عاشقانهای برام ننوشته.»
کامیلا که ثانیهبهثانیه بیشتر از کارش پشیمانهیاهویی میشد، گفت: «لیث هم اینو ننوشته. توبیشترِ سفرهاش بهعنوانِ رنجر چندتا آهنگ جمعآوری کرده.»
سیلفا شانه بالا انداخت و گفت: «عجیبه. من عاشقِ موسیقیامتمامِ ولی تا حالا اینو نشنیده بودم. نگران نباش فرزندم. چنینسیلفا هدیهای کلی فکر و توجه پشتشه. مطمئنم که شما دوتا...»
گزارشِ دیگری از آویز حرفش را قطعچیزی کرد و اخبارِ وحشتناکی آورد که باعثپرسید شد آهنگ مثلِ یک مرثیه به نظر برسد.
شهرِ بلیوس، در همین لحظه.
بیرون از دیوارهای بلند و خاکستریِ شهر، کریشنا مانوهار روی زانوی راستش افتاده بود، انگارچیزی که در برابرِ مادرش باشد. او فقط در صورتی برای خانوادهٔ سلطنتی زانو میزد کهگفت واقعاً اصرار میکردند، وگرنه ترجیح میداد با تأخیرِ عمدی برسد تا از دردسرِ تشریفات خلاص شود.
پروفسورِ دیوانه غرق در خونِ خودش بود و زرهِ فدروالکرِ ویژهای که اوریون بهپرسید او هدیه داده بود، تقریباً فراتر از حدِ تعمیر آسیب دیده بود. لرد ارناساعظم به حرفِ همسرش وفادار مانده و خدماتِ مانوهار را با آرتیفکتهای فوقالعادهای جبران کرده بود.
اما هیچکدام از آنها درهدیهٔ برابرِ روز روشن که سوارسلطنتی بر مرکبش، طلوع، بود، اهمیتی نداشت.
مَگوسِ هرگز اصرار کرده بود کسی باشد که با سپیده روبهروتیونر میشود، چون عنصرِ یکسانی داشتند، در حالی که خانوادهٔ سلطنتی قصد داشتندباید واستور را به مصافِ او و مانوهار را به مصافِ شب بفرستند.
مانوهار پس از اینکه تمامِ رونهای نوری که زرهش راتمامِ پوشانده بودند برای شکل دادن به بهترین طلسمهایش مصرف شدند،سیلفا با خود فکر کرد: «من و این دهنلقیِ جذاب و زیبام.»
«فکر میکردم با مبارزه با یکی از باستانیترین استادان نورِ شناختهشده، میتونم در حالیپرسید که دخلشو میارم، یه چیزی هم یاد بگیرم. در عوض چیزی که اتفاق افتاداعظم اینه که من حریفِ اون زن نمیشم. اصلاً انتظار نداشتم اینقدر از شب قویتر باشه.»
غرورِ پروفسورِ دیوانه باعثِ سقوطش شده بود. روز روشن نیز یک نابغه بود ودیگر آنقدر عمر کرده بود که طلسمهایی ابداع کند که مانوهار هنوز حتی از تصورشانذهنِ هم عاجز بود. عنصرشان یکی بود، اما با سطحِ نبوغِ مشابه، شکافِ تجربه غیرقابلعبور بود.
بدتر از همه اینکه، سپیده پس از شکستش به دستِ سولوس، تصمیم گرفته بود از او الگو بگیردتوجه و به جای اینکه فقط از آکالا به عنوانِ برده استفاده کند، با میزبانش یکی شود. هستهٔ آبیِشانسی روشنِ آکالا و هستهٔ نیروی سپیده هماهنگ با هم میتپیدند و قدرتی عظیمتر از مجموعِ اجزایشان تولید میکردند.
همچنین، طلوع عملکردی شبیه به کلبهٔ بابا یاگا داشت و انرژیِ جهان را از محیطِچیزی اطرافش جذب میکرد، حتی در غیابِ چشمهٔ مانا. مرکب از آن انرژی برای تأمینِ سوختِ تواناییهایوسیلهٔ خودش و سپیده استفاده میکرد و شبیه به یک فنِ تنفس بدونِ عارضهٔ جانبی عمل میکرد.
مانای مانوهار محدود بود و چون غیربیدارشده بود، هیچ راهی برای تجدیدِ آن نداشت، در حالی که مانای سپیدهچشمانش تقریباً بینهایت بود. او توانسته بود کمبودِ کیفیت را با کمیت جبران کند، اما جادوی بدلی نیاز داشت کهاستفاده او وِرد بخواند و از نشانههای دست استفاده کند؛ چیزی که ارتشِ نامردگانِ سپیده معمولاً در آن اختلال ایجاد میکردند.
خندهٔ سپیده طوری به نظر میرسید که انگار او و آکالا، رنجرِ خائن، همزمان حرفشانسی میزنند: «به عنوانِ خدای درمان، واقعاً ناامیدکنندهای. اینکه چطور از ملاقات با خواهرم جونِ سالمبهطورِ به در بردی، یه رازه. راستی، اون شمشیرِ روی کمرت فقط جنبهٔ تزئینی داره یا چی؟»
مانوهار دردربارهٔ میانِ نفسنفسزدنهایش پاسخنداشت داد: «یا چی.»
مانوهار مغرورتر از آن بود که اعتراف کند باکامل وجودِ اینکه برایتبورنِ اوریون سلاحِ شگفتانگیزی است، او هیچ ایدهایملکه ندارد که چطور از آن استفاده کند، مگر برای افسونهایش.
با خود فکر کرد: «من واستور نیستم. هیچوقت برای شکست دادنِملکه همهٔ حریفام به چیزی بیشتر از سازههام نیاز نداشتم. آزمایشهام هیچگفت وقتی برام نذاشتن تا به یه چیزِ بیارزش مثلِ یادگیریِ شمشیرزنی بپردازم.»
از سوی دیگر، سپیده نیز صاحبِ یک شاهکار بود، گرگومیش، اما تسلطِخانوادههای او بر هنرهای شمشیرزنی به حدی رسیده بود که حتی لیث که ازحرف روزهای آکادمی بیوقفه آن را تمرین میکرد، در مقایسه با او هیچ بود.
علاوه بر آن، آرایههای متحرکِ بلیوس قهرمانانِ پادشاهی را نادیدهاول میگرفتند و فقط دشمنان را در بر میگرفتند، و قدرتمندترین طلسمهایشانقیمتِ را در همان لحظهای که آنها را پدید میآوردند، باطل میکردند.
اما هیچکدام از اینها برای تغییرِ چیزی که شبیه به یک نتیجهٔ اجتنابناپذیر به نظر میرسید، کافیکسی نبود. سپیده در استادیِ نور ماهرتر بود، بسیار باهوشتر از آن بود که فریبِ حقههای مانوهار رامنظورم بخورد، و تجهیزاتش با تجهیزاتِ او برابری میکرد، اما برخلافِ مانوهار، او میدانست چطور از آنها استفاده کند.
همجوشیِ او با آکالا و حضورِ مرکبش کافیحال بود تا به او اجازه دهد بهراحتی بالکورچیه و مانوهار را همزمان از سرِ راه بردارد.
پروفسورِ دیوانهباید بهتنهایی هیچحتماً شانسی نداشت.