---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2594: همسایه‌های قدیمی (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2594: همسایه‌های قدیمی (بخشِ ۲)

0

والیا از اینکه دربارهٔ زندگیِ شخصی‌اش با‌آوردنِ​ پدر و مادرش بحث می‌کرد از خجالت‌طبقِ​ آب می‌شد، اما آن‌ها اصلاً اهمیتی نمی‌دادند.

آن‌ها از بازگشتش خوشحال بودند و اینکه به‌می‌دانند​ لطفِ بدنش بدونِ نیاز به استادیِ نور کاملاً‌جنگل​ شبیهِ انسان‌ها به نظر می‌رسید، به آن‌ها امید می‌داد.

امید به اینکه شاید لیث بتواند او را واقعاً به‌نیروی​ زندگی برگرداند، یا دست‌کم دخترشان بچه‌دار شود و حتی وقتی روحش‌دیدنِ​ تصمیم به رفتن گرفت، بخشی از وجودش را به جا بگذارد.

لیث طلسمِ سکوتِ سریعی اجرا کرد تا وقتی از‌می‌دانند​ جلوی خانه رد می‌شدند صدایشان شنیده نشود و از همان‌طبقِ​ اندک حریمِ خصوصی‌ای که برای والیا مانده بود محافظت کند.

سولوس گفت:‌چیزی​ «هی، داشتم‌می‌دانند​ گوش می‌دادم!»

لیث به او تشر زد: «می‌دونم. واسه همین‌می‌دانند​ این کار رو کردم. اگه والیا بخواد ما‌جنگل​ بدونیم، خودش بهمون می‌گه. وگرنه من قاطیِ دردسراش نمی‌شم.»

پس از چند قدمِ دیگر، به خانهٔ سلیا رسیدند، یا همان‌طور که کامیلا می‌گفت، خانهٔ شمارهٔ‌نقشه‌های​ دوی لیث. محافظ چون نمی‌دانست انسان‌ها چه چیزی را دنج می‌دانند، بعد از به دست آوردنِ خاطرات‌امکاناتِ​ و نیروی زندگی‌اش، خانه‌شان را در جنگل دقیقاً طبقِ نقشه‌های لیث برای یک خانهٔ رؤیایی ساخته بود.

سلیا بعد از بازگشت به لوتیا و دیدنِ نسخهٔ اصلی، از دستش به‌خاطرات​ خاطرِ بی‌ذوقی‌اش عصبانی شده بود، اما در آن مقطع دیگر به آن طراحی‌نسخهٔ​ عادت کرده بود و از امکاناتِ رفاهی‌ای که لیث ابداع کرده بود لذت می‌برد.

بنابراین سلیا در طولِ سال‌ها این سنت را حفظ کرده بود و هربار که لیث‌نقشه‌های​ خانه‌اش را ارتقا می‌داد، او هم خانه‌اش را در لوتیا بازسازی می‌کرد. تنها تفاوتِ میانِ این‌کرده​ دو ساختمان، کلبه‌ای برای عمل آوردنِ گوشتِ شکار بود که سلیا برای کارش نگه داشته بود.

سولوس جلوی در‌محافظ​ رفت و از‌چیزی​ تعجب خشکش زد.

سکوت چنان حاکم بود که می‌توانست زمزمهٔ باد را بشنود. قرار‌زندگی‌اش​ بود خانه به خاطرِ بازیِ خشنِ بچه‌های دورگه با مرکب‌هایشان پر‌نسخهٔ​ از همهمه و فریاد باشد، اما حتی لیث هم کوچک‌ترین صدایی نمی‌شنید.

سولوس که جداً نگران شده بود، در زد و محافظ بی‌درنگ در را باز کرد. در هیئتِ‌جنگل​ انسانی‌اش، شبیهِ بربری با ۲٫۱ متر قد بود. پیش‌بندی نخی روی پیراهنِ قهوه‌ای‌رنگی پوشیده بود که آن‌قدر بزرگ‌عادت​ بود که می‌شد از آن به عنوانِ رومیزی استفاده کرد، و شلوارِ سیاهش پر از لکه‌های رنگی بود.

چهرهٔ رایمن خشن و وحشی بود، با فکی مربعی‌نیروی​ و چالِ چانه. موهای بلند و سرخِ آتشین و‌بازگشت​ ریشش نامرتب بود و چهره‌اش خسته به نظر می‌رسید.

با وجودِ ظاهرِ ژولیده‌اش، چشمانِ زمردینِ رایمن‌دنج​ با دیدنِ دوستانش از شادی درخشید و‌زندگی‌اش​ با لبخندی گرم به آن‌ها خوشامد گفت.

او در حالی که آن‌ها را به داخلِ‌آوردنِ​ خانه راه می‌داد گفت: «بیاین تو. از دیدنتون خیلی‌رؤیایی​ خوشحالم. می‌تونم چیزی برای خوردن یا نوشیدن براتون بیارم؟»

چیزی که دیدند تا مغزِ استخوان شوکه‌شان کرد. همه‌چیز مرتب بود، کفِ زمین تمیز بود‌زندگی‌اش​ و هیچ سوراخِ چنگالی روی دیوارها به چشم نمی‌خورد. لیلیا و لران روی کاناپه نشسته‌بی‌ذوقی‌اش​ بودند و با هم کتاب می‌خواندند، در حالی که اسلش و کرش داشتند شطرنج بازی می‌کردند.

البته نسخه‌ای از شطرنج که برای حرکت دادنِ مهره‌ها‌نیروی​ نیاز به ریختنِ تاس داشت و برای فعال کردنِ مهارت‌هایشان‌لوتیا​ باید از کارت استفاده می‌کردند، اما این موضوع اهمیتی نداشت.

سولوس فنِ تنفسِ خود، برکتِ آسمان، را فعال کرد‌بعد​ تا مطمئن شود با همزادها روبه‌رو نیستند و پرسید:‌طبقِ​ «شماها کی هستین و با دوستای ما چی‌کار کردین؟»

البته، باید تنبل‌ترین و غیرحرفه‌ای‌ترین همزادهای موگار‌دست​ می‌بودند که چنین تقلیدِ افتضاحی از فست‌اروها‌دقیقاً​ بکنند، اما او ترجیح می‌داد احتیاط کند.

محافظ با صدایی رنجیده گفت:‌چون​ «منظورت چیه؟ من پخت‌وپز و تمیزکاری‌دست​ بلدم. همه‌اش تو خاطراتِ لیث بود.»

بخشِ آخر را به زبانِ‌بعد​ انگلیسی گفت و هر شکی‌زندگی‌اش​ را دربارهٔ هویتش برطرف کرد.

کامیلا که متوجه شد هیچ اثری‌چیزی​ از زنِ شکارچی یا کوچک‌ترین فرزندشان، فنریر،‌نیروی​ نیست، پرسید: «چی شده؟ حالِ سلیا خوبه؟»

محافظ آه کشید:‌چیزی​ «هم آره هم نه.‌دست​ اگه خودتون ببینید راحت‌تره.»

آن‌ها را به اتاق‌خوابِ طبقهٔ همکف برد، همان اتاقی که لیث‌دست​ و کامیلا در خانهٔ اصلی در آن می‌خوابیدند. اگر مبلمان به‌کلی‌ساخته​ متفاوت نبود و چیدمانِ متفاوتی در اتاق نداشت، حسابی مورمورشان می‌شد.

بدتر از همه اینکه سلیا در تخت دراز کشیده بود و‌خانه‌شان​ بالش‌های زیادی پشتش گذاشته بودند تا تکیه‌گاهش باشد. فنریر هم در هیئتِ‌دستش​ دورگه‌اش، مثل توله‌سگی ترسیده روی پتو میانِ پاهای او مچاله شده بود.

زنِ شکارچی که از شکسته‌شدنِ سدِ بی‌حوصلگی‌اش خوشحال بود، گفت: «سلام بچه‌ها. ممنون‌نیروی​ که سر زدید. ببخشید اگه برای خوشامدگویی بلند نمی‌شم. حتی اگه فالوئل قدغنش‌اصلی​ نکرده بود، اون‌قدر طول می‌کشید که تا بخوام سرِ پا بشم، وقتِ رفتنتون می‌رسید.»

شکمش را نوازش کرد که حالا‌بعد​ با نزدیک شدن به ماه‌های آخرِ‌خانه‌شان​ بارداری، ابعادِ چشمگیری پیدا کرده بود.

کامیلا پرسید:‌شمارهٔ​ «منظورت از قدغن‌چون​ چیه؟ چی شده؟»

«خلاصه بگم، وقتی این خرسِ گنده تواناییِ تبارش رو فعال کرد، به ما هم‌طبقِ​ منتقلش کرد.» به خودش و رحمش اشاره کرد. «بعد از اینکه از زلکس برگشت،‌مقطع​ به نظر می‌رسید هیچ عارضهٔ جانبی‌ای نداره، اما چند روز بعد، حالم یه جوری شد.

«به‌گفتهٔ فالوئل، اون موجِ انرژی بدنم رو گول زد تا فکر‌آوردنِ​ کنه بچه آماده‌ست و وقتِ زایمان رسیده. نمی‌تونم تکون بخورم، عصبانی‌بازگشت​ بشم یا حتی غصه بخورم، وگرنه خطرِ زایمانِ زودرس تهدیدم می‌کنه.»

در موگار، حتی با وجودِ جادو هم نوزادانِ نارس در خطرِ بالای مرگ قرار‌دقیقاً​ داشتند. چیزی به نامِ دستگاهِ انکوباتور و ونتیلاتور وجود نداشت. باید یک درمانگر شبانه‌روز‌شده​ از نوزاد مراقبت می‌کرد تا به‌اندازهٔ کافی رشد کند و بتواند به‌تنهایی زنده بماند.

لیث در حالی که او‌چون​ را کامل معاینه می‌کرد، پرسید:‌بعد​ «خدایِ من، سلیا. حالت چطوره؟»

جواب داد: «دارم از بی‌حوصلگی می‌میرم. اولش سکوت و استراحت می‌چسبید. سال‌ها بود‌دقیقاً​ این‌قدر راحت نخوابیده بودم. اما بعدش از اینکه کلِ روز بخوابم خسته شدم‌عصبانی​ و سکوت هم برام مورمورکننده شد. دلم برای صدای خندهٔ بچه‌هام تنگ شده.

«دلم برای دنبالِ فنریر دویدن و جمع‌وجور کردنِ خرابکاری‌هاش‌بعد​ تنگ شده. لعنتی، حتی نمی‌تونم پیشِ شوهرم بخوابم. حس‌طبقِ​ می‌کنم یه نامرده‌ام که تو یه دخمه گیر افتاده!»

«چرا نمی‌تونی—»

سلیا حرفِ سولوس را برید و‌نمی‌دانست​ باعث شد سرخ شود: «به هیچ‌آوردنِ​ دلیلی نباید بذارم فشارم بره بالا.»

«خیلی متأسفم،‌چیزی​ سلیا. اگه کاری‌بعد​ از دستم برمیاد—»

مثل کوسه‌ای که به ماهیِ زخمی حمله کند، روی پیشنهادِ لیث پرید:‌خاطرات​ «آره، هست! می‌تونی تندتند بیای اینجا و فیلم‌هات رو پخش کنی. سعی‌دیدنِ​ کردم از نالروند بخوام، اما تخیلِ اون پسر در حدِ یه ماهیتابهٔ خالیه.

«داستان‌هاش اون‌قدر خسته‌کننده‌ست‌چیزی​ که قبل از‌بعد​ من، خودش خوابش می‌بره.»

لیث با فکر کردن به این ایده، آبِ دهانش را قورت داد. فیلم‌ها طولانی‌نیروی​ بودند و هرچند برای سلیا تازگی داشتند، اما لیث آن‌هایی را که می‌توانست پخش‌دستش​ کند از بر بود. پس مگر در مناسبت‌های خاص، خودش هیچ لذتی از آن‌ها نمی‌برد.

«حتماً، می‌تونم‌چیزی​ هر از‌می‌دانند​ گاهی بیام و—»

سلیا در میانِ هق‌هق گفت: «همین الان داری حرفت رو پس‌آوردنِ​ می‌گیری؟ چطور می‌تونی با من این‌قدر بی‌رحم باشی، اون‌هم وقتی زنِ خودت‌لوتیا​ هم بارداره؟ اگه کامیلا هم تو شرایطِ من بود بهش کمک نمی‌کردی؟»

در ترکیبِ سکوتِ وحشتناکِ‌دنج​ خانه و استیصالِ سلیا،‌آوردنِ​ اشک‌هایش واقعاً دلخراش بود.

ناولها | novelha.net