چپتر 1895: نخستینِ لیث (بخشِ ۱)
0لیث در حالی که کامیلا هنوزاجازه به شوخیاش میخندید، گفت: «راستی، هنوز یهآمدن چیزی هست که واقعاً باید ازت بپرسم.»
«چیه؟»
«نظرت دربارهٔ بچه چیه؟» باقلبِ این حرفها خون در رگهایبیستوهشت کامیلا دوید و خوابآلودگیاش پرید.
کامیلا مستقیم در چشمانش نگاه کرد تا مطمئنبرایش شود این هم یک شوخیِ دیگر نیست: «فکربودند میکردم سرِ اینکه اصلاً بچه نمیخوای خیلی مصممی.»
لیث گفت: «بودم و هستم، ولی یادم نرفته تو گذشته چند بار بهش اشارهموگار کردی. این دیگه فقط تصمیمِ من نیست، تصمیمِ ماست.» حرفش باعث شد قلبِ کامیلاوجود تند بزند. «تازه، من یه بیدارشدهام در حالی که تو بیستوهشت سالته و انسانی...»
کامیلا پرسید: «ازموگار کِی تا حالاکلمهای اختلافِ سنی اذیتت میکنه؟»
«نمیکنه. فقط منظورم اینه که زمان برایبزند ما متفاوت میگذره.» یادآوریِ فانی بودنش، شورکِی و شوقِ کامیلا را فرونشاند، اما نه خیلی.
لیث با در نظر گرفتنِ زندگیِ اولش، در واقع ۴۵ سال داشت. ۲۶ سالِ اول رابودند کاملاً تنها گذرانده بود، در خودش حبس شده بود و هرگز اجازه نداده بود کسی بهسایهٔ دنیایش راه پیدا کند. اما پس از آمدن به موگار، خانواده دیگر برایش کلمهای منفور نبود.
الینا و رااز به او ثابت کرده بودند که پدر و مادرِ مهربان واقعاًموگار وجود دارند. علاوه بر این، پس از گذراندنِ آنهمه زمان با بچهها و بعد ازدارند اینکه کامیلا از او خواستگاری کرده بود، لیث دیگر از اینکه پدرِ وحشتناکی باشد نمیترسید.
سایهٔ اتزیو مککوی، پدرِ زمینیاش و نخستین مردی که لیثرااز کشته بود، دیگر افکارش را تسخیر نمیکرد و حالا مطمئنگذراندنِ بود که هیچچیز از آن هیولا به نسلِ بعدی منتقل نمیشود.
وقتی کامیلا کنارشحرفش بود، لیث حس میکردبزند هر چیزی ممکن است.
کامیلا پاسخ داد: «واقعاً دلم میخواد بچه داشتهبرایش باشیم. یه پسر و یه دختر. نه لزوماًبودند به همین ترتیب، ولی قطعاً نه با هم.»
فکرِ داشتنِ دوقلوحبس یا سهقلو مثل رنا،نداده لرزه بر اندامش انداخت.
«همین الانش هم از اینکه برای اولینمنفور بار مادر بشم میترسم، چه برسه بهپدر اینکه بیشتر از یه بچه داشته باشم.»
لیث گفت:ماست «حس میکنم یهقلبِ 'ولی' تو راهه.»
کامیلا ادامه داد: «ولی نه الان. من بیکارم و تو هم همینطور. ما هیچثابت خونهٔ واقعیای نداریم، فقط مهمونِ سالارک هستیم. هیچ برنامهای برای آینده نداریم، فقط چیزایی رووحشتناکی داریم که مادربزرگت حاضره بهمون قرض بده و اونم فقط تا زمانی که خودش بخواد.
«تا وقتی تصمیم بگیریم که قراره تو کویر زندگیدنیایش کنیم یا برگردیم به پادشاهی، تا زمانی که سروسامانیمنفور به زندگیمون ندیم، بچهدار شدن فقط بارمون رو سنگینتر میکنه.
«میخوام بهشون اون ثبات،خانواده عشق و خونهای رونبود بدم که خودم هیچوقت نداشتم.»
لیث گفت: «منمحرفش همینطور.» و کامیلاتند را حسابی گیج کرد.
کامیلا پاسخ داد: «تازه، اگه تصمیم بگیریم بچهداربرایش بشیم، جونشون همیشه تو خطر میافته. ملن هر کاریپدر از دستش بربیاد میکنه تا خوشبختیمون رو نابود کنه.»
لیث او را در آغوش گرفت و همزمان هولوگرامی از سالارک، تایریس و لیگینموگار را به تصویر کشید که داشتند برای محافظت از نخستین فرزندِ لیث و زنیوجود که او را باردار میشد، سوگند میخوردند: «دلم میخواد ببینم جرئتش رو داره یا نه.
«شاید کمتر از قبل احمق باشه و شب هم تقریباً نامیرا باشه، ولی چشمم آب نمیخوره بتوننوجود از درگیری با سه نگهبانِ گارلن جونِ سالم به در ببرن. راستش، خجالت نمیکشم بگم که بدترین کاریکشته که من میتونم باهاش بکنم، در برابر بلایی که مادربزرگ تو یه دقیقه سرِ ملن میاره، هیچی نیست.»
وقتی خورشید گرمای سوزانِ نیمروز را از دست داد و پرتوهایش دوباره ملایمتررااز شد، به ساحل برگشتند. کامیلا برای یادگرفتنِ شنا بیتابی میکرد و لیث راهی بینقصخواستگاری پیدا کرده بود تا او حتی در میانِ امواجِ اقیانوس هم احساسِ امنیت کند.
تا جایی که در توانش بود شنا میکرد و لیث هم درستکند کنارش روی آب راه میرفت. هروقت خسته میشد یا وحشت میکرد، لیثبودند او را بالا میکشید یا با استادیِ نور جای پایی برایش میساخت.
پیش از غروب، دیگر میتوانستند با هم شنا کنند.الینا کامیلا کرال و کرالپشت را یاد گرفته بود، اما درعلاوه شنای قورباغه هنوز ضعف داشت و اغلب آب قورت میداد.
لیث بعد از اینکه از حمام بیرون آمد وبیدارشدهام گذاشت کامیلا داخل شود، پرسید: «میخوای بریم یرما رواذیتت بگردیم؟ مادربزرگ میگفت جای قشنگیه و غذاهای دریاییِ خوبی داره.»
کامیلا ازراه پشتِ درِ بستهآمدن جواب داد: «عمراً.»
لیث پرسید: «خسته نشدی ازهرگز بس فقط قیافهٔ منو دیدیراه و فقط صدای منو شنیدی؟»
کامیلا در را کمی باز کرد، بوسهٔ سریعی به او زد و لبخندِ شیرینی تحویلش داد: «بعدوجود از اینکه حتی یه روزِ کامل هم نگذشته؟ اصلاً. تازهش هم، هیچی دستپختِ تو نمیشه و بامردی این شانسی که ما داریم، حتماً به یه عوضی برمیخوریم و تو هم مجبور میشی باهاش بجنگی.»
«عجب، منماست فکر میکردم بینِقلبِ دوتامون من بدبینم.»
«ببین، من از جنگ خستهام، از همهٔ اون اتفاقاتِ بدی که هروقت پامونو از اون در میذاریمپدر بیرون برامون میافته. اینجا پناهگاهِ ماست، بهشتِ ماست. مگه اینکه حوصلم سر بره بمیرم، وگرنه پامو بیرونمککوی نمیذارم. راستی، شام چی داریم؟» سریع رفت زیرِ دوش تا بهانهٔ موجهی برای کمک نکردن داشته باشد.
لیث آهی کشیدحبس و به طرفِاجازه اجاق رفت: «سورپرایزه.»
انبارِ آذوقه پر از غذاهای دریاییِ تازهای بود که با جادوی بُعدی تازه مانده بودند،مادرِ پس نیازی نداشت تا نزدیکترین ماهیفروشی راه بیفتد. ماهیهای مرکب، تکههای ماهیِ خالمخالی و میگوها رامککوی برداشت و پیش از آنکه در روغنِ زیتونِ فراوان سرخششان کند، به آنها آردِ سوخاری زد.
همزمان، شکمِ یک ماهیِ آزاد را خالی و تمیزبیدارشدهام کرد، آن را به دو تکهٔ ضخیم برید واذیتت پیش از کباب کردنشان، کمی روغنِ زیتون رویشان مالید.
وقتی کامیلا از حمام بیرون آمد، بوی خوشِ غذا دهانشمنفور را آب انداخت و بهمحضِ اینکه طعمِ غذا را چشید، دیگردارند حرفی بینشان ردوبدل نشد تا اینکه بشقابش را کاملاً تمیز کرد.
کامیلا با آروغی از سرِ رضایتاجازه گفت: «محشر بود. مادهٔ مخفیش چیه؟کند تقریباً اصلاً نیازی نشد نمک بزنم.»
لیث جواب داد: «چون یه ذره تو روغنِ زیتونالینا ریختم تا موقعِ سرخ شدن به ماهی طعم بده. زیادعلاوه بهش عادت نکن. غذای سرخکرده خوشمزهست اما خیلی هم چربه.»
کامیلا در حالی که دستِ لیث را میگرفت، گفت: «خیلی دلمسالته برای دستپختت تنگ شده بود، اما دلم برای خودت بیشتر تنگ شدهزمان بود. اونقدر سیرم که نمیتونم راه برم. نظرت دربارهٔ یه فیلم چیه؟»
«چیزِ خاصی تو ذهنت داری؟»
کامیلا گفت: «داشتمحبس به فیلمِ "آراجازه مثل انتقام" فکر میکردم.»
لیث در حالی که با هم ظرفها را میشستند،الینا از روی تعجب ابرو بالا انداخت و گفت: «فکر میکردمعلاوه به نظرت خیلی غمانگیزه. مخصوصاً اونجاش که تو بغلش میمیره.»
کامیلا بیتوجه به آب و کفی که رویشان میپاشید،بیدارشدهام او را بوسید و جواب داد: «تا وقتی پایانِاذیتت خوشم کنارم نشسته باشه، میتونم یکم تراژدی رو تحمل کنم.»
تقریباً انگار سالارک از تواناییهای لیث خبر داشت، چرا که سه مبلِ اتاقِرااز نشیمن دورِ یک میزِ مربعشکل برای قرار دادنِ تنقلات چیده شده بودند وبعد روبهروی دیواری سفید قرار داشتند که لیث فیلم را روی آن پخش میکرد.
کامیلا از شنا خسته بود و شکمِ پرش هم مزید برپیدا علت شده بود. نیمی از فیلم را خوابید، هرازگاهی بیدار میشدثابت و ادعا میکرد که فقط داشته به چشمانش استراحت میداده است.
فقط در ابتدای فیلم، سرِ صحنهٔ نامه و برای پایانِرااز آن کاملاً بیدار ماند. برای لیث مهم نبود؛ فیلم عالیگذراندنِ بود و همنشینی با کامیلا از آن هم بهتر بود.