چپتر 2662: فصل 2662
0«هنوز کارم تموم نشده!» لیث هیئتِ تیاماتش را رها کردانرژیِ و به اژدهای پرِ خلأ تغییرِ شکل داد، به اینهمهٔ امید که غرایز و تواناییهای جانورِ الهی راهِحلی به او بدهد.
بینشِ روح به او نشان دادکردنِ که چطور امرائل و سولوس حالاهمراه امضای انرژی و نیروی زندگیِ یکسانی داشتند.
این بینش برایش آشکار کرد که چطور انرژیهای آشنای طبقههای مختلفِ برج حالا باجمع هم ترکیب شده بودند تا آن قدرتِ غیرعادی را به وجود بیاورند؛ قدرتی کهماندند در یک لحظه دو تن از قویترین بیدارشدگانی را که میشناخت، زمینگیر کرده بود.
این نگاهِ رازآلود همچنین جریانِ پیوستهٔ انرژیِ جهان و جرمی راماندند که از زره به سمتِ چکش حرکت میکرد تشخیص داد، اماتبدیل همهٔ اینها فقط باعث شد بفهمد این نبرد چقدر ناامیدکننده است.
امرائل از ضعفِ موقتِ بازوهای لیث بهره بردجریانِ تا با عصا و خشم حملهای ضربدری انجامحرکت دهد و هیچ راهِ فراری برایش باقی نگذارد.
در صورتِ بلینک کردن، امرائلپرتاب بهسادگی تعقیبش میکرد، اما نهمیزنه پیش از پرتاب کردنِ چکش.
«خشم از جلو بهش ضربه میزنه و عصا هم از پشت، همراه با تمامِجمع قدرتی که تا الان جمع کردم، بهش میخوره.» سه گوهر و سه چشمِ روی سرِشوند عصای فرزانه با انرژیِ عنصری شعلهور بودند و منتظرِ لحظهٔ مناسب ماندند تا رها شوند.
لیث انفجاری از شعلههای خلأ را از سراسرِ بدنش بیرون داد و خودش را به یکبدنش تودهٔ آتشِ زنده تبدیل کرد. امرائل حملهاش را متوقف نکرد؛ انرژیِ جهانی که در سلاحهایش جریانبرابرِ داشت، برای مقاومت در برابرِ شعلههای سیاه تا زمانِ تهکشیدنِ قدرتشان، بیش از حدِ نیاز بود.
ارزیابیاش درست بود و ستونِ آتشرازآلود با آن ضربهٔ بُرنده شکافت، اما همهچیززره به همین ختم شد. هیچکس آنجا نبود.
لیث برای فرار از قدمِ سایهٔ اژدهای پرِ خلأ استفادهمیزنه کرده بود. شعلهها سایهاش را آنقدر کشیده بودند که باروی سایهٔ الف همپوشانی پیدا کند و به پشتِ سرش منتقل شود.
از بختِ بدِ لیث، چشمانِ منادیون این ترفند را میشناختپشت و دیدهبانها درست در لحظهای که او شروع به بیرونسرِ آمدن از سایهها کرد، خطر را به امرائل هشدار دادند.
«باز هم با اژدها؟ اینقدر احمقی یا فقطمنتظرِ اینقدر مستأصلی؟» صدراعظمِ عالی حتی مجبور نشد برگردد تابیرون برهوتِ یخزدهٔ ذخیرهشده در دهانِ منادیون را رها کند.
طلسمِ ضدِ اژدها، نَفَسِ شعلههای مبدأ راهمچنین که از دهانِ لیث بیرون میآمد خفه کردچکش و بدنش را به تودهای لرزان تبدیل کرد.
«فقط همینقدر مستأصلم.» لیث به متحدانش نگاه کرد وضربه فهمید زمانی که برایشان خریده بود، آنها را زندهگوهر نگه داشته است، اما تا بهبودی فاصلهٔ زیادی داشتند.
سپس به هیئتِ مسخشدهاش تغییرِ شکل دادبهش و با تغذیهٔ جرقهٔ آشوب و تاریکی ازکردم مانای دشمن، از شرِ سرمای فلجکننده خلاص شد.
«قسم به درختِ جهان، پس واقعاً یه مسخشدهای!» لحنِ سرگرمِ صدای امرائل، زنگخطرهایانفجاری بیشماری را در ذهنِ لیث به صدا درآورد. «این خبرِ خیلی خوبیه. سروکله زدنسلاحهایش با یه مسخشده خیلی آسونتر از کسیه که میتونه از همجوشیِ روح استفاده کنه.»
طلسمِ دیگری که در دهاننگاهِ ذخیره شده بود رها شد؛ طلسمِجهان جادوگرِ جنگِ ردهٔ ۵، خورشیدِ بیرحم.
کرهای از شعلههای سیاه هم لیث و هم امرائل رامیزنه در بر گرفت، اما تنها مسخشده بود که از مقدارِروی عظیمِ جادوی تاریکی که طلسم را سیاه کرده بود، رنج میبرد.
در عوض، گرمای شدید هوا را غیرقابلتنفس کرد، فنِ تنفسِ بیدارشده را مهروموم کرد وکردم تجهیزاتِ لیث را به کورهای سوزان تبدیل کرد. لبهٔ دوگانه و زرهِ خلأگرد به سرخیانفجاری گراییدند و گرما آنها را آنقدر ضعیف کرد که تاریکی بتواند به درونشان رخنه کند.
علاوه بر این، در بدنِ تاریکیاشعنصری هیچچیز نمیتوانست جلوی دردی را بگیردشوند که انرژیهای درگیر به لیث تحمیل میکردند.
تاریکی، تاریکی را میخورد و باعث میشدهمچنین مسخشده سوسو بزند، چرا که برای زندهماندن جرمشچکش را از دست میداد و گرسنگیاش اوج میگرفت.
اما وقتی عصای فرزانه به او ضربه زد و عنصر تاریکیِ ذخیرهشده درتمامِ چشم بالور را رها کرد، همهچیز سیاه شد. لیث با فرورفتگیِ بزرگی رویمنتظرِ زرهِ سینهاش معلقزنان به عقب پرتاب شد و از هیئت مسخشدهاش بیرون افتاد.
روی یک زانو افتاده بود و به خاطر مشکل در تنفس،همراه برای هوا نفسنفس میزد. حتی بیرون از محدودهٔ اثر خورشید بیرحم،فرزانه هوا اکسیژنِ کمی داشت و دندههایش مثل تجهیزاتش ترک خورده بود.
امرائل با شکوهِ یک پادشاه قدمی به جلو برداشت و گفت: «ممنون بابت هدایایت،شعلههای لیث تیامات ورهن. از استخوانهایت برای قابِ تختِ پادشاهیام استفاده میکنم و مطمئن میشمجریان که نامت برای همیشه به خاطرِ کمکِ ناخواستهات به هدفِ من تو یادها بمونه.»
کریستالهای عنصری روی خشم با انرژیِ سیاه، زرد و سرخ روشن شدند.جرمی آتش و تاریکی قدرتِ مخربش را به حداکثر رساندند، در حالی کهبفهمد عنصر هوا با وجودِ جرمِ عظیمش، به آن سرعتِ صاعقه را بخشید.
«نه، نه، نه!»
سولوس هر کاری از دستش برمیآمدجلو کرد، اما دستوراتِ اربابِ جدیدش اوتمامِ را محکمتر از هر زنجیری بسته بود.
«نمیذارم این کارسرِ رو بکنی! باعنصری دستای خودم میکشمت!»
خشمش به تجسمِ روحش منتقل شد که تا آن لحظه مدام بهجرمی فلزِ خیالیِ میانِ دستانش چکش میزد. خشم و ترسِ سولوس بر وسواسشبفهمد نسبت به گذشته غلبه کرد و باعث شد روی زمانِ حال تمرکز کند.
موجودِ طلاییفلسِ تجسم غرید و به سرِ امرائل چکشضربه زد. سلاحِ روانی بدونِ هیچ آسیبی از بدنش عبور کرد،چشمِ اما نمیشد همین حرف را دربارهٔ تجسمِ روحِ خودش زد.
خشمِ غیرمادی با چنان قدرتی به سرش ضربه زد که امرائل تلوتلوتمامِ خورد و قدمش را اشتباه برداشت. او داشت از تلفیق تاریکی استفاده میکرد،منتظرِ اما این کار نمیتوانست جلوی دردِ ناشی از یک جراحتِ تلهپاتیک را بگیرد.
وقتی ضربه فرود آمد، لیث بهسختی توانسته بود بازوانش را در گاردیشوند ضعیف بالا بیاورد. خشمِ واقعی در قوسِ کوتاهی فرود آمد، قوسی کهمتوقف برای رسیدن به هدفِ اصلیاش، یعنی سرِ لیث، بیش از حد باریک بود.
با این حال آنقدر عریض بود که به لبه دوگانه که افقیجرمی جلوی صورتش بالا آمده بود، برسد. آنقدر قوی بود که تیغه رابفهمد تکهتکه کند و بعد همین بلا را سرِ جنگ در درونش بیاورد.
تیغهٔ خشمگین با چیزی که فقط میشد آن را عذابمیزنه توصیف کرد جیغ کشید، در حالی که تکههای فلزِ سیاه بهسرِ اطراف پرتاب شدند و کریستالهای بنفشِ روی شیارش به زمین افتادند.
ضربه لیث را هم بهکردنِ پرواز درآورد و او باپشت شکم و صورت روی زمین افتاد.
میتوانست دردِ جنگ را از طریق پیوندِ خونشان حس کند؛ قدرتش همراه با طلسمهایشعلههای هستههای کاذبی که نیمهوجدانش را شکل میدادند، داشت محو میشد. این شوک آدرنالین راجریان در بدنِ لیث سرازیر کرد و سرش را از سرگیجهٔ ناشی از جراحاتش پاک کرد.
طوری نیست. جنگ یه موجودِ زنده نیست و به لطفِ پارانویای من، همیشهزره یه آیتم بُعدی همراهم هست. میتونم جنگ رو توش ذخیره کنم و تو زمانناامیدکننده منجمد نگهش دارم تا برسم پیشِ مادربزرگ و بدم با جادوی آفرینش تعمیرش کنه.
سعی کرد خودش را قانع کند. اولجلو باید زنده از آنجا بیرون میرفت و بدونِجمع جنگ، ضربهٔ بعدیِ خشم، آخرین ضربه هم میبود.
امرائل به نزدیکترینپیش واحدِ الفها دستور داد:بهش «کارش رو تموم کنید!»
آنها از نقطهٔ اصلی دور شده و به یکی از لبههایماندند محاصره رسیده بودند. صدراعظم عالی خیلی دوست داشت خودش ضربهٔ خلاصتبدیل را وارد کند، اما تجسمِ روحِ سولوس مدام به او ضربه میزد.
«بس کن، جنده!»
«میتونی بهم دستور بدیپیش چیکار کنم، نه اینکهبهش به چی فکر کنم، عوضی!»
با نفرت پاسخ داد، به اینجلو امید که توجهش را آنقدر جلبتمامِ کند تا لیث فرصتِ فرار داشته باشد.