چپتر 2590: خانوادهٔ گسترده (بخشِ ۴)
0«چی شده؟» چهرهٔ شوکزدهٔ لیث کاریبهموقع کرد کامیلا خجالت از بدنش را فراموشاشک کند و از نگرانی دلش شور بزند.
«یه لگد!»
«من کهدفعهٔ بهت لگد نزدم،فعال عوضی. فقط میخواستم—»
«تو نه، بچه! قسم میخورم حس کردمبینیاش لگد زد.» لیث دستش را دوباره روی شکمِنمیدونه کامیلا گذاشت، به این امید که تکرار شود.
«مطمئنی فقط قاروقورِ شکمم نبود؟» لیثبهموقع صبحانه نخورده بود، اما کامیلا همحسش از پنج میانوعدهٔ صبحش گذشته بود.
«نمیدونم. ضعیف بود و خب برای منم دفعهٔ اوله.» نشاطبخشیگفت را فعال کرد تا نگاهی به الیسیا بیندازد، درست بهموقعلگده تا دوباره ضربهزدنش را ببیند، که این بار حسابی جاندار بود.
«منم حسش کردم!» اشک در چشمانِ کامیلا جمع شد و صدایشضربهزدنش با سکسکه برید. «خدایان، چقدر خوشحالم که نرفتم سرِ کار. اینبرید اولین لگدِ الیسیاست و تونستیم این لحظه رو با هم شریک بشیم.»
«منم همینطور، ولی الان یه سؤالی پیش میاد. فقط داره ازت غذا میخواد یا اینکهنمیدونه الیسیا خوشش نیومد مامان و بابا تو اون آغوشِ خاص با هم شریک بشن؟» سؤالش همانقدرمیزند احمقانه بود که لحنش کاملاً جدی بود، و باعث شد کامیلا همزمان بخندد و گریه کند.
کامیلا در حالی که بینیاش را با دستمال پاکبار میکرد گفت: «اون یه بچهست، دیوونه. اصلاً نمیدونه چهبرید خبره. مهم نیست چقدر بدبین باشی. لگد فقط یه لگده.»
لیث گفت: «فقط یه راه برای فهمیدنش هست.» گوشش را روی شکمِ برآمدهٔاصلاً او گذاشت و آرام روی پوستش ضربه زد، انگار که در میزند. «الیسیا،آرام باباست. اگه گرسنهای یه بار لگد بزن و اگه مشکلِ دیگهای هست دو بار.»
در ابتدا، کامیلا مجبور شد خندهاش را از مضحکبودنِ موقعیت نگه دارد. اما بعدحسابی به ذهنش خطور کرد که شاید جانورانِ الهی متفاوت از نوزادانِ انسان رشد میکنندکار و به خودش که آمد، دید از شدتِ تنش نفسش را حبس کرده است.
پس از چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتادبینیاش و حتی از طریقِ نشاطبخشی هم الیسیااصلاً هیچ نشانهای از فهمیدنِ زبانِ انسان نشان نمیداد.
لیث با خیالی آسوده نفسش را بیرونضربهزدنش داد و گفت: «خدا رو شکر. قسمچشمانِ میخورم اگه واقعاً جواب میداد، زهرهترک میشدم.»
کامیلا ریز خندید و در حالیبینیاش که از آن موقعیت لذت میبرد،دیوونه موهایش را نوازش کرد: «آره، منم.»
تماسِ فیزیکی این حس را بهنگاهی او میداد که پدر، مادر و دختربار همگی بهعنوانِ یک تن به هم متصلاند.
«با این حال بیصبرانه منتظرم به همکارام بگم که من یکی ازبچهست معدود آدماییم که میتونم به مَگوسِ اعلیِ بزرگِ پادشاهی بگم "بهت کههست گفتم". حتی یه بازپرسِ ساده هم میتونه یکی دو تا درس بهت بده.»
لیث با پوزخندی پاسخ داد: «بیخیال. تو زنِببیند منی و با هم زندگی میکنیم. بالاخره بایدصدایش هر از گاهی هم حق با تو باشه.»
کامیلا با خشمیبخندد ساختگی گفت: «هربینیاش از گاهی؟ من—»
بوی لذیذِ سسِ گوشت و سیبزمینیِ تنوری دوباره از چارچوبِ در بهببیند داخل پیچید و باعث شد دهانِ کامیلا آب بیفتد و شکمش قاروقورچقدر کند، اما این دلیلِ آن نبود که حرفش را نیمهکاره رها کرد.
بهدنبالِ بو، لگدی محکم و دقیق درستبینیاش همانجایی که گونهٔ لیث قرار داشت فروداصلاً آمد و هر دو را ماتومبهوت گذاشت.
«تصادفی بود؟» ناگهان کامیلابیندازد دیگر برایش مهم نبود کهبار حق با اوست یا نه.
لیث از جا پرید و در حالی که زرهِ خلأگرد بدنش را میپوشاند، بهنمیدونه او اشاره کرد که هرچه زودتر زرهش را فرابخواند. «واقعاً میخوایم بدونیم؟ چون اگهضربه بخوایم و جوابش همونی باشه که ازش میترسم، تا چهار ماهِ آینده بهت دست نمیزنم.»
«قطعاً تصادفیه.» فلزِ نقرهایرنگ او را پوشاند و به شکلِ لباسزیر، شلواری گشاد تاحسابی روی زانو و یک بلوز درآمد، در حالی که کامیلا با استفاده از جادویکار روزمره تمامِ ردپای فعالیتهای داخلِ اتاق را پاک کرد. «من گرسنهم، پس الیسیا هم گرسنهست.»
خوشبختانه دیگر لگدی دربخندد کار نبود و اجازه دادپاک این معما همانطور باقی بماند.
«صبح بخیر.» این اولین تجربهٔ الینا نبود، برای همین شکمش از کامیلا برآمدهتر بودچشمانِ و در وضعیتِ فعلیاش احساسِ راحتی میکرد. او گفت: «من همیشه خوشحال میشم وقتیتونستیم شما دوتا معتادِ کار به خودتون استراحت میدین، اما حداقل باید به رئیسهاتون خبر میدادید.
«آرخون گریفون نگرانت شده بود کامیلا و چون هیچکدومتون جوابِگفت آویزتون رو ندادید، به من زنگ زد. در مورد تو، لیث،راه سولوس مجبور شد برای کلاسِ جادوی خلأ تنهایی بره گریفونِ کریستال.
«بدونِ تو، اون دخترِ بیچارهفعال بعد از استفاده از اونهمه جادوضربهزدنش تو کلِ صبح، از پا درمیاد.»
لیث آهی کشید، صندلیای برای کامیلا بیرونبینیاش کشید و پیشغذایی به دستش داد: «میدونم.اصلاً ببخشید مامان، بذار کمکت کنم. حتماً خستهای.»
کارِ الینا تقریباً تمامبیندازد شده بود و چیزِ زیادیبار برای انجام دادن نمانده بود.
آن روز نوبتِ تایریس بود و زینیا هم آنجا حضور داشت. آن سه نفرنمیدونه ضیافتِ کوچکی تدارک دیده بودند و تریون پس از بازگشت از مزارع، جایی کهضربه تمامِ صبح را با رااز کار کرده بود، از قبل میز را چیده بود.
هروقت لیث در خانه بود، روحِ برادرش رابیندازد از مُهرِ خلأ در پرش پدید میآورد وحسش با استادیِ نور به تریون ورهن ظاهری انسانی میبخشید.
اینگونه، حتی زمانی که لیث در حالِ انجامِ پژوهشهای جادوییاش بود یابچهست وقتش را با کامیلا، سولوس یا هر دو میگذراند، تریون میتوانست ازهست خانواده مراقبت کند و به آنها اجازه دهد زمانِ ازدسترفته را جبران کنند.
رااز و الینا عاشقِ تکتکِ لحظاتی بودند که با پسرِ گمشدهشان شریکحسش میشدند، در حالی که رنا میخواست همهچیز را دربارهٔ زندگیِ او در ارتشاولین بداند. با این حال، آران و لریا هنوز با تریون اخت نشده بودند.
آنها کمسنوسالهمزمان بودند، اماگریه احمق نبودند.
هروقت میپرسیدند عمو/برادرشان در تمامِ عمرشان کجا بوده است، والدینشان پاسخهایی مبهم و طفرهروانهحسابی میدادند. با وجودِ خوشحالی از بازگشتش، هیچکس دلش نمیخواست تریون را شبیهِ قهرمانی جلوه دهداولین که از خانه دور بوده و زندگیِ شخصیاش را برای نجاتِ بیگناهان فدا کرده است.
خطاهای گذشتهاش بخشیده شده بود، اما بههیچوجه فراموشدستمال نشده بود. این موضوع و نگاهِ همیشه گناهکارِ رویمهم چهرهٔ تریون، حرفهای زیادی دربارهٔ شخصیتش برای گفتن داشت.
الینا صورتِ لیث را در دست گرفت و با شستهایش گونههای او را نوازش کرد: «کمیصدایش خستهام، اما چیزی نیست که از پسش برنیام. خیلی به مردی که تبدیل شدی افتخار میکنم.همینطور تو خواهرت رو درمان کردی، جونِ پدرت رو نجات دادی و تریون رو از مرگ برگردوندی.
«فقط به لطفِ توئه که خانوادهمونبینیاش دوباره دورِ هم جمع شده ودیوونه میتونیم تو خونهٔ خودمون زندگی کنیم.»
لیث از خجالت کمی سرخ شد والیسیا دوباره احساس کرد بچهٔ کوچکی است: «نیازیحسابی نیست یه روز درمیون ازم تشکر کنی مامان.»
الینا بهآرامی سرِ او را پایین کشید تا پیشانیاش را ببوسد: «اصلاً باهات موافق نیستم. بدونِ تو،مهم خانوادهمون بهجای اینکه سعادتمند باشه، فقیر و ازهمپاشیده میشد. تو دوتا از بچههام رو نجات دادی، تواناییِگرسنهای به دنیا آوردنِ دوتای دیگه رو به من بخشیدی و حالا هم داری یه نوه به من میدی.
«هرگز از تشکر کردن دست برنمیدارم، چونضربهزدنش میخوام بدونی چقدر من رو خوشحال میکنیچشمانِ و اینکه هیچوقت اینها رو عادی فرض نمیکنم.»
لیث با صدایی آرامگریه و گرفته الینا راپاک در آغوش گرفت: «ممنون مامان.»
برای یک لحظه، کامیلا توانست ببیند که لیث کوچک میشود و به دِرِک مککویِ خردسالیجاندار تبدیل میشود که برای جلبِ توجهِ مادرش گریه میکند. با این حال، بهجای اینکه مثلِلگدِ گذشته در زمین نادیده گرفته شود، الینا او را در آغوش کشید و با لالایی خواباند.
اما برای بقیه، لیث همیشهگریه بزرگسالی بسیار بلندتر از مادرشمیکرد بود و چهرهای شاد داشت.
«حتماً از کار کردن تو کلِبهموقع روز خستهای. پیشِ کامی بشین وحسش بذار من به بقیهٔ کارها برسم.»