چپتر 1770: خلأ (بخشِ ۲)
0آخرین قطعه از هستهٔ مانایش محو شد و سازهای که آخرین جرقهٔ نیرویتوانستند زندگیاش را نگه داشته بود نیز از بین رفت. آویزِ ارتباطی به زمینپیش افتاد، رونهای پرشمارِ روی سطحش ناپدید شدند و لوحی پاک به جا گذاشتند.
مانوهار کششِ زنجیری را که او را به لیث پیوند میداد حس میکرد، اماهمهچیز نادیدهاش گرفت. او با لجاجتِ خاصِ خودش که حتی مرگ هم رامش نکرده بود،مشتریانِ پیوند را شکست و موگار را ترک کرد تا آخرین راز را کشف کند.
شهرِ دریوس،پایتختِ پایتختِ مارکینشینِدیستار دیستار، همزمان.
لیث هم مانند دو پروفسورِ گریفونِ سفید، حاضر نبودمیخانهٔ تصاویرِ پخششده در آسمانِ شهر را باور کند. کریشناتکرار مانوهار قویترین و اعصابخردکنترین جادوگرِ بدلیای بود که میشناخت.
لیث اطمینان داشت محال است کسی مثل اورپال بتواند مانوهارپیام را شکست دهد، و مرگ هم هرگز حاضر نمیشد بارِمیشد سنگینی به نام خدای درمان را تا ابد به دوش بکشد.
همچنین، تا زمانی که اشیای حاملِ نشانِ او سالم بودند، خودششنوایی هم باید سالم میبود. اما همان لحظهای که صحبتش با جیرنی تمامچند شد و به پیام مانوهار گوش داد، فهمید که همهچیز راست است.
صدای پروفسورِ دیوانه، در حالی کهمانند رونش از روی آویزِ لیث ناپدیدتصاویرِ میشد، گفت: «...و بعد زندگی کن.»
لیث با زمزمهای که بهسختی شنیده میشدفقط و فقط مشتریانِ میخانهٔ سیار با تیزترینبشنوند شنوایی توانستند آن را بشنوند، گفت: «نه.»
این باربودند بلندتر تکرارمیبود کرد: «نه.»
لیث هنوز از باور کردنش سر باز میزد. همین چند روز پیشتوانستند با هم به کویر سفر کرده بودند. همین چند ساعت پیش باروز یکدیگر و با پادشاه و شاهزادهها حرف زده بودند. مانوهار نمیتوانست مرده باشد.
نه اینطور. نه اینکه ناگهانهمزمان از او گرفته شود و مثلِنبود یک چسبزخم در خاک انداخته شود.
لیث با غرشی غیرانسانیزمزمهای که مدام شدت میگرفت ومیخانهٔ قطع نمیشد، فریاد زد: «نه!»
هفت چشمش با انرژیِ عنصری شعلهور شد وجیرنی سایههایی که از بدنش ساطع میشد، دیگر فقطصدای دیوارها را نپوشاند، بلکه کلِ میخانهٔ سیار را بلعید.
سیاهیِ فورانکرده از او، تمامِ نورها را بلعید، چه طبیعی وشنوایی چه جادویی. این سیاهی بهسرعت از رستوران بیرون زد و درهمین سراسرِ دریوس پخش شد و حتی آسمانِ شب را هم پوشاند.
برای چند ثانیه، هیچکس حتی دستش را جلوی صورتشسفید نمیدید. سپس لوکریاس از پرِ او بیرون آمد وقویترین به غرش پیوست، و بیشمار سایهٔ دیگر نیز چنین کردند.
شعلهٔ سیاهی که از او ساطع میشد، به محافظ، نالروند و هاوگ اجازهتوانستند داد تا بیشمار زنجیر را ببینند که از سینهٔ لیث بیرون میزد. بیآنکهپیش بدانند، این بندهای عرفانی داشتند موگار را در جستوجوی دوستِ گمشدهٔ لیث میگشتند.
با برخاستنِ هر دیو، سیاهی مثلِ یک بیماری بیشترتمام پخش میشد و شهروندانِ دریوس و حتی نامردگانی راحالی که به شهر نفوذ کرده بودند، به وحشت میانداخت.
تنها نورِ آنزمزمهای تاریکی، چشمان وفقط نیشهای سفیدِ دیوها بود.
نوری بود که میغریددیستار و خیره میشد، و هیچسفید تسلایی نمیداد، فقط وحشت میآفرید.
خیلی زود همهمهای از جیغها در شهر پیچید و فریادهایسیار زندگان به غرشِ مردگان پیوست. وحشت و خشم در کنسرتیکردنش که با شروعِ زمینلرزه مدام بلندتر میشد، یکدیگر را تکمیل میکردند.
نالروند در حالی که سعی میکرد خودش راجیرنی به لیث برساند، اما بیشمار دستِ نامرئی او رادیوانه گرفتند و به زمین کوبیدند، پرسید: «سولوس کدوم گوریه؟»
محافظ به او پیوست و در حالی که طلسمهای خودتمیزشوندهٔ کف را از نزدیکاین و شخصاً تحسین میکرد، جواب داد: «خونهست. قرار بود امشب یه شبنشینیِ مردونه باشه.کرده نه اینکه حضورش کمکی هم بکنه. اگه لیث صدای گریهشو بشنوه، اوضاع خیلی بدتر میشه.»
تیامات، در حالی که تقریباًهمزمان دردِ او را از فاصلهای کهنبود جدایشان میکرد حس میکرد، گفت: «سولوس!»
طوفانی با زمینلرزه همراه شد که تنها نشانهٔمشتریانِ آن صدای غرمبِ رعد بود، زیرا تاریکی همهچیزبار از جمله ابرها را از دید پنهان کرده بود.
محافظ با شنیدنِ صدای برخوردِ محکمِ سنگها به پنجرهتمام و حس کردنِ سرمای ناگهانی که نشان میداد تگرگحالی از آسمان میبارد، گفت: «امان از این دهنِ لقم!»
هاوگ پرسید: «سولوس دیگه کیه؟»
او پیشتر در لایتکیپ، وقتی لیث از مرگِ میریم باخبر شده بود، وضعیتِپخششده مشابهی را تجربه کرده بود. صاحبمیخانه برای مهارِ لیث به کمکِ چند تناست از شاگردانش نیاز پیدا کرده بود و آن زمان لیث بسیار ضعیفتر بود.
هرجومرجِ داخلِ میخانه مانع از آن میشد که آرایههای تهاجمی را فعال کند. دربشنوند آن صورت تیامات را همراه با بسیاری از افرادِ دیگر هدف قرار میداد کهسفر احتمالاً از قدرتِ آتشِ لازم برای بیهوش کردنِ او جانِ سالم به در نمیبردند.
خوشبختانه، هاوگ رونهای تماسِ تمامِ مشتریانِ همیشگیاش را برایتمام مواقعی که میخواستند جا رزرو کنند، در اختیار داشت. رونِرونش کامیلا را فشرد و امیدوار بود انتخابِ درستی کرده باشد.
میتوانست با فالوئل یا حتی یک جانورِ الهیِ دیگرسیار تماس بگیرد، اما اگر درگیری رخ میداد، میخانهاش و چهبساکردنش کلِ دریوس از نبردِ غولها جانِ سالم به در نمیبرد.
«هاوگ، الان وقتِ احوالپرسی نیست. باید سریعپروفسورِ برگردم اداره. مرگِ مانوهار بزرگترین بحران ازآسمانِ زمانِ حملهٔ بالکور تو هفت سالِ پیشه و—»
هاوگ حرفش را قطع کرد: «من اونقدر شما رو نمیشناسمسیار که بخوام احوالپرسی کنم، بانو یهوال. برای حلِ یه بحرانِکردنش دیگه که هر دومون ازش خبر داریم به کمکتون نیاز دارم.»
کامیلا با گیجی جواب داد: «دارید در مورد چی حرف میزنید؟ منداد یه آدمِ عادیام که هیچ قدرتِ جادوییای نداره، در حالی که شما یهبهسختی بیدارشده با هستهٔ بنفش هستید. آخه چه نیازی میتونید به من داشته باشید؟»
«تو آخرین اخبار دنبالِ دریوس بگردید. دارم درمیخانهٔ مورد اون حرف میزنم.» هاوگ از حرفهایش فهمید کهتکرار کامیلا هر جا که هست، میتواند آزادانه صحبت کند.
کامیلا بهمحضِ خواندنِ خبرِ تاریکی و نالههایی که ازسفید پایتختِ مارکینشینِ دیستار به گوش میرسید، فهمید چه اتفاقیقویترین دارد میافتد و پرسید: «اون لیثه؟ اونجا پیشِ شماست؟»
«خودشه، با یه دنیا غم.» دو طلسم در اتاق به پروازتیزترین درآمدند و از چند میلیمتریِ هاوگ گذشتند. «یه جا بشینید احمقها!میزد اگه همینطور کورکورانه شلیک کنید، یه نفر رو به کشتن میدید.»
مشتریانش داشتند به وحشت میافتادند و به امیدِ از پا درآوردنِ تیامات طلسم اجراهمهچیز کرده بودند، اما همهمهٔ جیغها یافتنِ موقعیتِ دقیقِ او را غیرممکن میکرد. شیاطین واکنشِ بدیمیخانهٔ به این تهدید نشان دادند؛ مشتریان را میگرفتند و سرزندگیشان را میمکیدند تا خنثیشان کنند.
هاوگ گفت: «دوستپسرتون بهم گفته بود که میتونید کنترلش کنید.تیزترین اگه آرومش نکنید، بهمحضِ اینکه مقاماتِ پادشاهی راهی برای خلاص شدنمیزد از شرِ این تاریکی پیدا کنن، این مکان رو پیدا میکنن.»
کامیلا وقت نداشت یک غریبه را در جریانِ زندگیِ عاشقانهاش بگذارد،نبود پس یکراست رفت سرِ اصلِ مطلب: «من میتونم خودم رو به دروازهٔاطمینان دریوس برسونم، اما اگه نمیتونید جایی رو ببینید، چطور میخواید پیدام کنید؟»
«من شعبهٔ محلیِ انجمن رو مثلِشنیده کفِ دستم میشناسم. وقتی از دروازهشنوایی اومدید بیرون، همونجا بمونید تا پیداتون کنم.»
از بختِ خوبِ هاوگ، کامیلا همان موقع که او تماس گرفته بود، در حالِهمهچیز حرکت بود. نشانش به او اجازه میداد از شبکهٔ محلیِ دروازههای بلیوس استفاده کندمشتریانِ تا در کمتر از یک دقیقه به انجمن و از آنجا به دریوس برسد.
«من رسیدم. حالا چیکار کنم؟»
هاوگ یک تلپورتِ روح باز کرد و آرایههای مهرومومِ عنصریِ انجمنِنبود جادوگران را دور زد. سپس از رشتههای جادوی روح استفاده کردمیشناخت تا اطرافِ دروازه را بگردد و در نهایت او را پیدا کرد.
کامیلا را از میانِ گامهابهسختی به داخل کشید و در همانتیزترین لحظه بود که آن اتفاق افتاد.
تاریکی کلِ شهر را در بر گرفتهصحبتش بود، با این حال از کامیلا دوری میکرد،راست گویی نورافکنی در میخانه او را دنبال میکرد.