چپتر 1937: چپتر 1937
0تزئوس از شرم چشمانش را پایین انداخت، چون به انجامِ این کار فکراشتباه کرده بود: «خودِ اصلیم قطعاً تو رو میکشت. یه گریفونِ پر از گردابِالان زندگی غذای مفصلیه که میتونه گرسنگیم رو برای هفتهها، شایدم ماهها برطرف کنه.»
دولگوس گفت: «پس شما دو تا اصلاً شبیهِ هم نیستین. پاکووت هیچ دوستیهرگز نداشت، فقط متحد داشت. اون تنها اومد اینجا چون به هیچکس اعتماد نداشتهزاران و همین بهت اجازه داد بکشیش. من دوستِ توأم و بهت اعتماد دارم.»
«اما—»
گریفون حرفش را قطع کرد: «به من گوش کن. همه اشتباهمیکنن میکنن. یه آدمِ احمق هرگز از اشتباهاتش درس نمیگیره. یه آدمِدیگران عادی درس میگیره، و یه آدمِ عاقل از اشتباهاتِ دیگران درس میگیره.
«همین الان، تو کسی هستی که بارِ هزاران سال اشتباهاتی رو به دوش میکشه کهآدمِ مالِ خودش نیست. اگه بذاری خُردت کنن، تبدیل به یه نفرین میشن. اگه ازشون درسهزاران بگیری، میشن یه موهبت که تو رو به یکی از عاقلترین آدمهای موگار تبدیل میکنه.
«میتونی از خاطراتِ پاکووت استفاده کنی تا پیشبینی کنی اگه از قدرتهات سوءاستفادههرگز کنی چی میشه. عواقبِ اینکه فقط و فقط به خودت و همین لحظههزاران فکر کنی. میراثش پر از وحشته، اما پر از درسهای ارزشمند هم هست.
«اگه شجاعتِ روبهرو شدن با زندگیِ اون رو پیدا کنی و مالِ خودتمیکنن کنیش، انتخابِ درست تو سختترین شرایط برات آسون میشه. در ضمن، این کارکسی جنونِ خون رو متوقف میکنه و تو یه چشمبههمزدن میرسیم به اون مرزِ لعنتی.»
دولگوس غذای بیشتری از بُعدِ جیبیاشقطع بیرون آورد و آنها وعدهای شایستهٔآدمِ یک جانورِ الهی را با هم خوردند.
او به تصویری روی دیوارها اشارهاما— کرد تا بحث را به موضوعیهمه کمتر دلگیرکننده بکشاند و پرسید: «اون کیه؟»
«اون الفین منادیونه،گریفون دخترِ یکی از نقاشایگوش محبوبم. میدونی، ثرین منادیون...»
دولگوس نفسِ عمیقی کشید و با لبخندی بر لب، بهگوش چیزی که برایش شبیهِ چرتوپرت بود گوش داد. او متوجهِعادی شادیِ دورگهٔ مسخشده شده بود، هروقت که دربارهٔ علاقهاش حرف میزد.
چیزی که امیدوار بود کمکشان کند روزی بیش ازهمه ۲۰۰ کیلومتر را طی کنند، آن هم بدونِ اینکهعادی در این مسیر سه بار تا مرزِ بلعیدهشدن پیش بروند.
روزِ بعد،اما— شهرِ نکرام،حرفش جمهوریِ وودائو.
این بار هیچکس در طولِ جاده توقف نکرده بود تا به گروهِ تاجرانِمیکنن درراهمانده کمک کند به شهر برسند. مسیرها پر از سربازانِ در حالِ رژهکسی بود و تاجران عجله داشتند و با بیشترین سرعتی که میتوانستند حرکت میکردند.
سولوس گفت: «یهاما— حسی بهم میگهقطع جای درستی اومدیم.»
زورت سر تکان داد و گفت:اما— «دقیقاً. یا کسی یه معدنِ جادویی کشفاشتباه کرده، یا تزئوس نمیتونه زیاد دور باشه.»
وقتی به نکرام رسیدند، طولی نکشید که دربارهٔ شکارِ موجودِ مرموزی که در منطقهاشتباهاتش پرسه میزد چیزهایی شنیدند. ارتش در حالِ گشتزنی بود، جادوگران آسمانها را میکاویدند و پاداشِدوش هنگفتی به هر کسی که سرنخهای مفیدی برای دستگیریاش ارائه میداد، وعده داده شده بود.
گیلدِ مزدورانِ محلی خالی بود وگریفون میخانهها نیز همینطور. همه بیرون بودند، بهمیکنن این امید که به پولِ گندهای برسند.
لیث پرسید: «حرکتِ بعدیمون چیه؟ تو گیلدِ تاجرانگوش نفوذ میکنیم یا گیلدِ مزدوران؟ میریم سراغِ محلههایدرس فقیرنشین تا به شبکهٔ اطلاعاتیِ بازارِ سیاه برسیم؟»
زورت برگشت و گونههایش را نیشگون گرفت، درست مثلِ کاری که رنا در کودکی با او میکرد: «چقدر بامزه و سادهلوحی.عادی آخه چرا یکی از اونا باید با دادنِ اطلاعاتِ حیاتی به یه غریبه اعتماد کنه؟ در ضمن، هیچ دلیلی نداره کهتبدیل در ازای چند تا سکه به رقیبشون کمک کنن و خطرِ از دست دادنِ اون گنجِ اصلی رو به جون بخرن.»
لیث پیش از آنکه حرفش قطعکرد شود گفت: «میتونیم به شکلِ کسیاحمق دگردیسی کنیم که بهش اعتماد دارن و—»
«این کار خیلی طول میکشه. همونطور که اولِ این سفر بهت گفتم، ما مسخشده هستیم.احمق ما قایم نمیشیم یا جا نمیزنیم. حالا که هدفمون تو دیدرسه، دیگه وقتِ ملاحظهکاری نیست.»سال زورت دگردیسی کرد، اما به ظاهرِ انسانیاش بازگشت و بیترا نیز همین کار را کرد.
مردم با دیدنِ مردی تنومند که به زنی کوتاهقامت تبدیلاشتباه میشد، خیره ماندند. وقتی زن خرامان و انگار که صاحبِعاقل آنجاست واردِ شعبهٔ محلیِ ارتش شد، تعجبشان بیشتر هم شد.
زن در حالی که دو سربازِ بلندقد و عضلانیِ نگهبانِ ورودیگوش شانههایش را گرفته بودند، پرسید: «این موجودی که دنبالش میگردین، کجاست؟»میگیره اما با حرکتِ او به جلو، سربازها هم به داخل کشیده شدند.
آنها پاهایشان را محکم روی زمین ستون کردندهمه و از تمامِ توانی که داشتند مایه گذاشتند، اماعادی کارشان مثلِ تلاش برای متوقف کردنِ یک گردباد بود.
زن با حرکتِ سادهٔ مچِ دستش سیلیای به آنها زدگوش که فکشان را از جا درآورد و دچارِ ضربهمغزیشان کرد ومیگیره گفت: «دستتون رو بکشید، من شوهر دارم. پرسیدم اون موجود کجاست.»
زورت جلوی گروهبانِ پشتِ میز رفت. گروهبان شمشیری پنهان را بیرون کشیدآدمِ و با حرکتی روان به سمتِ گلوی او یورش برد. گردنِ زورت سیاههستی شد و تیغه عمیق فرو رفت، اما حتی یک قطره خون هم نریخت.
وقتی زن برای دومین حمله تلاش کرد، فهمید دیگر شمشیری در کارهمه نیست. چیزی که فکر میکرد ضربهٔ موفقی است که در گوشت فرواشتباهاتِ رفته، فقط عنصرِ آشوب بود که در لحظهٔ تماس، تیغه را خورده بود.
از شمشیر چیزیگریفون جز یک تیغِکرد موکتبری باقی نمانده بود.
«بارِ سوم نمیپرسم. حرف بزن!» قدرتِ هستهٔ سیاه و هستهٔ ترولِهمه او با هم درآمیخت و هالهٔ خاکستریرنگی از بدنش رها کرد کهاشتباهاتِ اتاق را از مهِ تاریک و سربازان را از وحشت پر کرد.
ترس اژدها باعث شد مانای زورت همراه باگوش انرژیِ جهان در بدنشان رخنه کند و ارادهٔدرس او و نویدِ عذاب را با خود ببرد.
ضعیفترینهایشان بر اثرِ حملهٔ قلبی مردند.اما— سربازانِ عادی غش کردند و فقط کهنهکارهااشتباه با شلوارهای خیس و بدبویشان هوشیار ماندند.
گروهبانِ پشتِ میز با وحشت به زورت خیره ماند. دهانش خشکآدمِ شده بود و آنقدر آبِ دهانش را قورت میداد که نمیتوانستالان حرف بزند. لبهایش مثلِ ماهیِ قرمز بیوقفه باز و بسته میشد.
بشکنِ مسخشده باعث شد پای راستِ کسانی که رویکرد زمین غش کرده بودند، منفجر شود. عدهای از آنها ازنمیگیره شوک مردند و بقیه با فریادِ درد به هوش آمدند.
غبارِ سرخ مهِ تاریکگریفون را رنگ کرد و ترسهمه را به وحشت تبدیل کرد.
زورت پرسید: «همرزمانت برات مهم نیستن؟ پس شایدحرفش تو این شهر خانواده داری. به پنجره نگاهاحمق کن و ببین چطور بلوکِ شرقی ناپدید میشه.»
انگشتِ میانیِ دستِ چپش انگشتِ شست را لمس کرد، آماده برای بشکنی دیگر. گروهبانِ پشتِدرس میز میدانست این تهدیدی توخالی نیست، چون تمامِ بدنش میتوانست جریانِ مانا را حس کندمیکشه که از مسخشده به او و سپس به منطقهای پر از هزاران غیرنظامی سرازیر میشد.
همان مهِ تاریکی که شعبهٔ ارتش را پر کرده بود، مثلِهمه بیماری در سراسرِ بلوکِ شرقی پخش میشد. گروهبان حتی از آن فاصلهاشتباهاتِ هم میتوانست فروریختنِ ساختمانها و بیجان افتادنِ مردم روی زمین را ببیند.
خانوادهاش در بلوکِ غربی زندگی میکردند، اما گروهبان میدانستهمه اگر اطلاعات را به آن موجودِ روبهرویش ندهد، اوعادی کلِ شهر را بلوک به بلوک ویران خواهد کرد.
زن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، باگریفون دستپاچگی به درِ اتاقِ افسرِ فرمانده اشاره کرد؛آدمِ تنها کسی که تمامِ جزئیاتِ مأموریت را میدانست.
«خیلی سخت بود؟» زورت بشکن زدکرد و تمامِ حاضران در اتاق، مغلوبِاحمق فشارِ خالصِ مانای او، غش کردند.
لیث در حالی که گزارشهای حاویِ رؤیتهای پیشینِ تزئوس و آخرینهمه موقعیتِ شناختهشدهاش را میخواندند، گفت: «سریع بود. قراره همهٔ آدمای اینعاقل ساختمون رو بکشیم؟ میدونی که، تا هیچ ردی از عبورمون نذاریم؟»