چپتر 1758: اراده و تخیل (بخش ۲)
0پوزخند زد: «این حرف از دهنِ تو خیلی جالبه. تو زندگیت روشتاب دادی دستِ فالوئل فقط برای اینکه بیدارشده بشی. با اینکه پیامآورش نیستی،همیشه میتونه بهت دستور بده و همون لحظهای که ببینه به درد نمیخوری، بکشدت.
«اگه فالوئل واقعاً تو رو تبدیل به پیامآور کنه، میشیگفت مثل سولوس. حریمِ خصوصی و ارادهٔ آزادت رو از دست میدی.همیشه حتی اگه اون بخواد، مجبور میشی خانوادهت رو هم ول کنی.
«از نظرِ من، کارای تو خیلی افراطیتر از منه، با اینکه زندگی همهچیز بهتباشد داده. تو انتخاب کردی که فقط به خاطرِ عطشِ قدرتت همهچیز رو قمار کنی،تقصیر در حالی که من مجبورم این کار رو بکنم تا دیگه یه هیولا نباشم.
«تا وقتی از شرِ این چیزی که درونم هست خلاص نشم، هیچوقت خوشحال نمیشم.شفقت اصلاً نمیدونی چه حسی داره وقتی میدونی همون لحظهای که مردم حقیقت رو در موردتمیکردم بفهمن، شکارت میکنن. چقدر سخته که هر روز با خودت بجنگی تا اطرافیانت رو نترسونی.»
فریا پرسید: «نظرت در موردِ من اینه؟صدایش اینکه یه بچه ننرم که تصمیم گرفتهببخشید زندگیش رو از روی هوس دور بندازه؟»
نالروند فهمید زیادهروی کرده است و انتظار داشتشفقت فریا عصبانی، آزرده یا هر دو باشد. با اینبندازم حال صدایش آرام بود و چشمانش پر از شفقت.
با شتاب گفت: «ببخشید که اینقدر احمقم. دلم میخواد تقصیرانتظار رو بندازم گردنِ شراب، اما حقیقت اینه که همیشه بهت حسودیشتاب میکردم و نمیتونم بفهمم چرا آدمِ فوقالعادهای مثلِ تو تصمیم گرفت...»
فریا دستش را لمس کرد و زندگیاش را از راهِ پیوندِ ذهنی با او بهشتاب اشتراک گذاشت. نالروند وجودِ نادیدهگرفتهشدهٔ او را در کودکی دید؛ اینکه همیشه با خواهر ونمیتونم برادرهایش مقایسه میشد و هرگاه انتظاراتِ مادرش، دوشس سولیوار، را برآورده نمیکرد، بهشدت سرزنش میشد.
سپس انزوای او را در آکادمی گریفون سفیدآرام تجربه کرد. تا سالِ چهارم، فریا در محیطیاحمقم بیرحم و در محاصرهٔ دشمنان، کاملاً تنها بود.
بعد یوریال، لیث و کویلا آمدند. شادیِ کوتاهی پر از کشمکش بود، تا اینکهدلم خیانتِ مادرِ فریا باعثِ مرگِ تمامِ خانوادهاش شد. فریا حالا تنهاتر از همیشه بود، هرچهمثلِ برایش تلاش کرده بود از دست رفته بود و به او برچسبِ خائن زده بودند.
اینکه جیرنی او را به فرزندی پذیرفت، جانش را نجات داد و به او سرپناهی بخشید، اما مسیری به او نشانشتاب نداد. نالروند میتوانست ببیند فریا چقدر احساسِ گمگشتگی میکرد و برای یافتنِ راهش در زندگی دستوپا میزد. او دو خواهرش را دوستدستش داشت، اما آنها در همهچیز از او سرتر بودند و میترسید حتی پدر و مادرِ جدیدش هم او را یک شکستخورده بدانند.
نه اشتیاقِ کویلا را برای پژوهش داشت و نه تواناییِ فلوریا را در رهبری. فریاشتاب باور کرده بود که پس از تأسیسِ گیلد سپر کریستالی، مسیرش را پیدا کرده است.نمیتونم کارِ ناسپاسانهای بود که بیشتر از رضایت، برایش دردسر میآورد، اما دستکم به او هدفی میداد.
پس از اینکه گیلدش قتلعام شد، فلوریا بیدار شده بود وشفقت کویلا جایگاهش را در آکادمیِ فالوئل به دست آورد، و فریاشراب درست مثلِ روزی که خانوادهاش را از دست داد، تنها ماند.
ناامیدیِ ناشی از این آگاهی که خواهرانش و لیث به جایی میرفتنداینقدر که او هرگز نمیتوانست به آنها برسد، فریا را واداشت تا جانشنمیتونم را به خطر بیندازد فقط برای اینکه همچنان بخشی از گروه بماند.
میدانست حرکتِ احمقانه و کودکانهای است، اما بیشتر از مرگ،انتظار از تنهایی میترسید. زیرِ آن افسونگریها، قدرتِ جادویی و شوخیهای رندانهاش،شتاب دخترکِ تنهایی بود که فقط میخواست به جایی تعلق داشته باشد.
رؤیا در هم شکست و نالروند به خودش که آمد، دید دستِ فریا را محکم گرفته استببخشید در حالی که اشک چشمانش را تار میکرد. زندگیهایشان هیچ شباهتی به هم نداشت، اما این موضوعفوقالعادهای زندگیِ فریا را بهتر نمیکرد. دستکم خودش در حاشیه کودکیِ شادی را گذرانده و عشق را یافته بود.
دردِ نالروند از تمامِ چیزهایی میآمد که از دستبود داده بود. خانوادهاش، نامزدش، خانهاش. دردِ فریا از تمامِمیخواد چیزهایی میآمد که هرگز نداشت و ناامیدانه به دنبالشان میگشت.
فریا با لبخندی کوچک و غمگین گفت: «من معمولاً زندگیم رو قبل از قرارِدلم دهم به کسی نشون نمیدم. برای تو استثنا قائل شدم، چون حق با توئه.فوقالعادهای من یه بچه لوسم که تصمیم گرفت زندگیش رو سرِ یه هوس دور بندازه.
«ولی این باعث نمیشهبندازه حرفم کمتر درست باشه.کرده به دستت نگاه کن.»
تازه آن موقع بود که نالروند فهمید احساساتِ شدیدی که بهآرام او دست داده بود، هیئتِ رزارش را بیرون کشیده، لباسهایش را پارهبندازم کرده و با چنگالهای تیز و برندهاش بازوی فریا را چسبیده است.
اولین غریزهاش این بود که دوباره به انسانآرام تبدیل شود، اما این کار او را لخت میگذاشتدلم و چنگالهایش هنگامِ جمع شدن پوستِ فریا را میبرید.
نالروند با دستپاچگی شوخی کرد و از اینکه فلسهای طلاییِ روی بدنش سرخیِ شرمش را پوشاندهتقصیر بود خوشحال بود: «من معمولاً قبل از قرارِ سوم لخت نمیشم. میشه دستم رو ول کنیلمس و روت رو برگردونی؟ باید قبل از اینکه کسی از اینجا رد بشه لباس بپوشم و—»
فریا گفت: «راستش، دلم نمیخواد.» قدرتِ او بهعنوانِ یک بیدارشده با قدرتِ رزارآزرده برابری میکرد. نالروند برای فرار از چنگِ فریا باید میجنگید، اما هیچ تمایلی بهمیخواد این کار نداشت. «میدونم دلیلی نداره به سؤالاتم جواب بدی، اما میخوام حداقل بشنویشون.
«تا حالا شده ازانتظار هیئتِ رزارت بیرون ازباشد مبارزه یا تمرین استفاده کنی؟»
نالروند جواب داد: «نه.»
«حتی تو دهکدهتون، اعضای قبیلهت ازش برای بازی باشتاب همدیگه استفاده میکردن، مثل کاری که بچههای محافظ میکنن؟ تاشراب حالا شده با دوستدخترت نقشبازیهای احمقانه راه بندازین، مثل کامیلا؟»
نالروند گفت: «بچهها هیچ کنترلی روی قدرتشون نداشتن، برایاست همین پدر و مادراشون اونا رو منع میکردن. دربود موردِ دوستدخترم هم، کیه که از این چیز زده نشه؟»
فریا پرسید: «تا حالا شده فقط برای تفریح، بهعنوانِ یه رزارآرام بدوی، شنا کنی یا تو زمین شیرجه بزنی؟» و نالروند کهتقصیر از شنیدنِ صدای خودش خسته شده بود، سرش را تکان داد.
فریا گفت: «پس داری بهم میگی که همیشهآرام نیمهٔ دیگهت رو تو خودت حبس کردی، نه بهدلم خاطرِ دیگران، بلکه به خاطرِ اینکه ازش خجالت میکشی.»
«ازش خجالت نمیکشم، فقط میترسم.آرام رزارِ درونِ من همیشه عصبانی،گفت خشن و شهوترانه. اگه مهارش نکنم—»
فریا حرفش را قطع کرد: «با اینهمه آزمایشی که با نورداشت و حتی با جادوی روح روی خودت انجام دادی، نفهمیدی که دوببخشید تا بدن داری، دو تا هسته داری، اما فقط یه ذهن داری؟»
«به ذهنت نرسید که شاید نیمهٔ رزارت همیشه اینقدر عصبانیه چون هیچوقت نذاشتیچشمانش چیزی جز درگیری و درد رو تجربه کنه؟ اینکه دگردیسان همیشه اونقدر درگیرِ ایدهٔهمیشه خلاص شدن از شرِ نیمهٔ جانوریشون بودن که باهاش مثلِ یه بیماری رفتار میکردن؟
فریا پرسید: «جادو بر پایهٔ اراده و تخیله. نیمهٔ رزارت مثلِ یه هیولا رفتارببخشید میکنه چون تو اینطوری تصورش میکنی و تمامِ احساساتِ منفیت رو بهش نسبت میدی.بفهمم چطور یه طلسم میتونه مانعی رو از بین ببره که ارادهت هر روز قویترش میکنه؟»
این اولین باری نبود که نالروند آن حرفها را میشنید، اما اولین باری بود که واقعاًتقصیر به آنها گوش میداد. هر حاشیه یک اکوسیستمِ بسته بود و تنها یک قبیله از دگردیسانلمس میتوانست در آنجا زندگی کند، و تعدادشان با منابعی که در آن وجود داشت محدود میشد.
هر جامعه پیوندهای تنگاتنگی داشت و کسانی که نظریههای فریا را باور داشتند،آزرده طرد میشدند، نه تشویق. آنها در نهایت یا حاشیه را ترک میکردند یا تمامِمیخواد عمرشان را بهعنوانِ طردشدگان زندگی میکردند و به مایهٔ عبرتی برای بچهها تبدیل میشدند.