چپتر 1592: داوروسِ پالایششده (بخشِ ۲)
0وقتی کارِ لیث تمام شد، چیزی شبیه به یک تکه زغالِ ناهموار به اندازهٔ یک مشت وتکان یک شمشِ فلزیِ کوچک جمع کرده بودند. سطحش نورِ تابیدهشده از رویه و دیوارهای برج را جذبکنیم میکرد و از نقرهای به سیاه تغییرِ رنگ میداد، گویی کسی داشت آن را از درون هم میزد.
فریا در حالی که به نتیجهٔ نهاییِ کارِ لیث نگاه میکرد، آمیزهای از شگفتی و حسادتبیفایدهست را حس کرد و گفت: «محشر بود! خدایان، شعلههای مبدأ بهترین دوستِ یه جادوآهنگرن. کمتر ازداوروسِ یه دقیقه طول کشید تا دو تا از گرانبهاترین فلزهای موگار رو کاملاً از هم جدا کنی.»
«چرا هیدراهاگرانبهاترین نمیتونن اوناموگار رو داشته باشن؟»
لیث در جواب نفسنفس زد و به خسخس افتاد. سولوس صندلیایاینجاست پدید آورد تا او بنشیند و بهاندازهٔ یک بشکه تونیک بهبیاد او داد که لیث با کمکِ جادوی آب آن را سر کشید.
در میانِ نفسنفس زدنهایش گفت: «همهاش هم بازی و خنده نیست. این روند کمترکار از یه دقیقه طول کشید، ولی هر چی داشتم رو هم کشید و نشاطبخشی نمیتونهتمرکز وضعیتِ فعلیم رو درست کنه. قبل از اینکه بریم سراغِ شمشِ دوم، باید استراحت کنم.»
فریا شانه بالا انداخت:خودش «تیستا واسه همین اینجاست،تکان نه؟ میتونه خودش کار کنه.»
اهریمنِ سرخ سر تکان داد: «اشتباهه. باید منتظر بمونم تا حالش جاداشته بیاد، وگرنه مونوکل بیفایدهست. الان لیث نمیتونه روی هیچی تمرکز کنه وبشکه قبل از اینکه بریم مرحلهٔ بعد، باید تصاویر رو با هم بررسی کنیم.»
«کاری که تو این فاصلهشانه میتونیم بکنیم اینه که تفاوتهای داوروسِاینجاست پالایششده و ناخالص رو بررسی کنیم.»
سولوس شاخهٔ ایگدراسیل را از لیث گرفت و با استفاده از پیوندِمیتونه ذهنی یافتههایش را با او در میان گذاشت. تیستا و فریا نیزمونوکل دستانشان را روی شمشِ کوچک گذاشتند و فنِ تنفسِ خودشان را فعال کردند.
هر سه زنمیتونه همزمان گفتند: «ایناهریمنِ دیگه چه کوفتیه؟»
نشاطبخشی به آنها نشان داد که دفعِ ناخالصیها نهتنها چگالیِ داوروساونا را بهشدت بالا برده و خواصِ فیزیکیاش را بیشتر تقویت کردهبنشیند بود، بلکه جریانِ مانایش را نیز تا حدِ بینهایتی افزایش داده بود.
حالا تمامِ شمش قادر بود انرژیِ جهانِ اطراف را بیرون بکشد، ذخیره کندخودش و تقویت کند. اگر پیشتر هنگامِ مشاهده با فنِ تنفس به نظر میرسید کهروی هستهٔ مانا دارد، حالا خودش شبیهِ یک هستهٔ مانا به شکلِ شمش شده بود.
داوروسِ پالایششده لبریز از انرژیِ جهانبالا بود، بهقدری که فهمیدنِ مرزِ میانِمیتونه ماده و انرژی را دشوار میکرد.
سولوس با شگفتی گفت: «اگه آدامانتِ پالایششدهسرخ شبیهِ یه هستهٔ آبی کار میکنه، پس اینمونوکل چیه؟ چون اصلاً شبیهِ یه هستهٔ بنفش نیست.»
فریا وگرانبهاترین تیستا همزمانموگار پرسیدند: «منظورت چیه؟»
آنها خبر نداشتند که جریانِ مانای نیرومندِ لیث در واقع بهخاطرِاینجاست وجودِ هستههای کمکی است که حالا با اندامهایش جوش خورده بودند.بیاد به چشمِ آنها، داوروسِ پالایششده دقیقاً شبیهِ یک هستهٔ بنفش بود.
لیث پس از برداشتنِ مونوکل، از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «حدساینجاست میزنم یه هستهٔ سفید اینجوری کار میکنه. حیف که بهخاطرِ شعلهها اصلاًوگرنه نمیدونیم جریانِ مانای فلز چطور بهتر شده. میتونست یه سرنخهایی بهمون بده.»
سولوس جواب داد: «ببخشید که میزنم تو ذوقت، ولی اگه بهبمونم این آسونی بود، فکر کنم همهٔ گونههایی که میتونن از شعلههایبعد مبدأ استفاده کنن تا الان رازِ هستهٔ سفید رو کشف کرده بودن.»
«گفتم سرنخ، نه دفترچهٔ راهنما.» لیث آنقدر تمرکزش را به دستاونا آورده بود که بتواند به تیستا کمک کند، پس از اینکهبنشیند تصاویر را با هم بررسی کردند، شاخهٔ ایگدراسیل را به او داد.
پالایشِ شمشها بیش از چهار ساعت زمان برد و بیشترِ این وقت در واقع صرفِ تجدیدِسرخ قوا یا حرارت دادنِ فلز در کوره شد. وقتی کارشان تمام شد، لیث به هر کدامتصاویر یک شمشِ پالایششده داد تا پیش از آغازِ روندِ ساخت، بتوانند داوروس را کامل بررسی کنند.
فریا گفت: «تا اینجا، تغییراتِ خواصِ فیزیکی و جادوییاش جوری نیست که بهخودش دردسرِ پیدا کردنِ داوروس بیارزه.» در مدتی که بقیه استراحت میکردند یا دربارهٔالان شعلهها حرف میزدند، او وقتش را صرفِ بررسیِ شمشها با طلسمهای جادوآهنگریاش کرده بود.
«فقط میتونیم امیدوار باشیم که بعد ازسرخ افسون شدن تواناییهای خاصی پیدا کنه، وگرنه منمونوکل با یه دستِ کامل تجهیزاتِ آدامانت هم راضیام.»
بقیه یکصدا جواب دادند: «موافقیم.»
لیث تصمیم گرفته بود همهٔ شمشهایش را بپالاید تا هر کدام بتوانند همزمان وسیلهٔکار متفاوتی بسازند. هرچه بود، به چیزِ پرزرقوبرق یا پیچیدهای نیاز نداشتند؛ فقط میخواستند بررسی کنندتمرکز که داوروسِ پالودهشده در صورتِ آمیخته شدن با انواعِ مختلفِ افسونها چه واکنشی نشان میدهد.
لیث یک خنجرِ کوچک ساخت، سولوس یک حلقهٔ نگهدارندهٔ جادو، تیستااینجاست یک محافظِ بازو و فریا یک گرزِ کوچک. مانایشان را دربیاد ساختههای خود هدایت کردند تا بلکم تفاوتی با اشیاءِ معمولی پیدا کنند.
نتایج واقعاً ناامیدکننده بود.
تیستا با کلافگی گفت: «اینکه آشغاله! منظورمکنی مهارتِ ساختمون نیست، چون خودمون عمداً سرسریجواب کار کردیم. منظورم اینه که اینا کاملاً بیمصرفن.»
لیث پیش از آنکه خنجرش را برای بررسی به بقیه بدهد، خاصیتِ عنصریِخودش آتشِ آن را چند بار فعال کرد و گفت: «خب، نه کاملاً. داوروسِ پالودهشدهروی انرژیِ جهان رو اونقدر سریع جذب میکنه که انگار فنِ تنفسِ خودش رو داره.
«بهمحضِ اینکه یه لحظه بهش استراحتبالا میدین، شارژ میشه و هستهٔ کاذب روخودش تثبیت میکنه، اینجوری دوباره آمادهٔ استفاده میشه.»
سولوس آه کشید: «هنوزم چنگی به دل نمیزنه. آخه با وجودِ رونهاحالش و کریستالهای جادو، آدامانت هم تقریباً همین کار رو میکنه. تازه، هیچ نبردیکنیم اونقدر طول نمیکشه یا اونقدر وقفه نداره که همچین تواناییای به کار بیاد.»
پس از آنکه حتی شاخهٔ ایگدراسیل هم نتوانست چیزِ مفیدی دربارهٔ فلزِداشته پالودهشده نشان دهد، تیستا گفت: «خبرِ خوب اینه که هیچکدوممون مجبور نیستیمبشکه دنبالِ داوروس بگردیم. خبرِ بد هم اینه که فقط وقتمون رو تلف کردیم.»
سالارک که درونِ برج ظاهر شده بود، هر قطعه از تجهیزات را بررسی کردکار و با اشاره به هر نقصی که در افسونها میدید، گفت: «من باهاتون مخالفم.هیچی فقط مسئله اینه که نادانیِ شما به چنان عمقی رسیده که تاریکی کورتون کرده.
«اینکه نمیتونید چیزی رو ببینید، معنیش این نیست که دنیا خالیه. لیث، میشه جنبهٔکار آتش رو توی خنجرت هدایت کنی؟ دقیقاً همونجوری کار میکنه که با نگهبان دروازههیچی انجام دادی، یا وقتی که یه جنبهٔ عنصری رو توی جادوی روح تقویت میکنی.»
لیث همانطور کهمیتونه گفته شد عمل کرد،سرخ اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
خدای جادوآهنگران با کلافگیموگار چشمغره رفت و گفت: «منظورمهیدراها موقعِ فعال کردنِ افسون بود.»
این بار با فعال شدنِ افسون، تیغهٔ خنجر فقط سرخ واینجاست داغ نشد، بلکه فورانی از شعلهها از سطحش بیرون زد که قدرتِوگرنه مخربش همه را، بهجز خودِ لیث، وادار کرد یک قدم عقب بروند.
آتش حتی انرژیِ جهانِ موجود در هوا راتیستا هم سوزاند و چنان گرمایی تولید کرد کهسرخ سولوس مجبور شد سیستمهای دفاعیِ برج را فعال کند.
وقتی لیث خنجر را روی یک آدمکِ تمرینی امتحان کرد، نتایجبمونم زهرهترکش کرد. تیغه چنان سازهٔ سنگی را شکافت که گویی ازبعد کاغذ ساخته شده است و سوراخی به اندازهٔ بازویش بر جای گذاشت.
پرسید: «این دیگه چه کوفتیه؟»
سالارک گفت: «سولوس، عزیزم، موقعِشانه فعال کردنِ حلقهٔ نگهدارندهٔ جادو،همین عنصرِ هوا رو هدایت کن.»
طلسمِ ذخیرهشدهٔ ردهٔ ۳ با انرژیِ جهانی که انگشترِ داوروسهمین مدام میبلعید آمیخته شد و قدرتِ مخربِ یک گلولهٔ آتشینِبمونم ساده را تا حدِ یک طلسمِ ردهٔ ۴ بالا برد.
ارباب پیش از آنکه حملهورکار شود، بیآنکه منتظرِ جواب بماند گفت:بمونم «تیستا، عنصرِ آب، اگه لطف کنی...»