چپتر 1079: استادیِ نور (بخشِ ۱)
0لیث آشپزی را بهکرد نالروند سپرد و مشغولِ بررسیِبرایشان جایزهاش شد: «خیلی ممنون، فریا.»
هیچیک از کریستالها به بزرگی یا خالصیِ کریستالی که ازکورهٔ شمنِ اورک گرفته بود نبودند، اما همه بهترین کریستالهایی بودند کهگرفتیم میشد با پول خرید و هر کدامشان صدها سکهٔ طلا میارزید.
«این کوچولوها واقعاً بینقصان. سولوس، بذار تو معادندومِ رشد کنن. بهمحضِ اینکه کلاسهای جادوآهنگری تموم بشه، ازشونحال برای ساختِ یه زرهِ جدید و بهتر استفاده میکنیم.»
لیث ادامه داد: «بیصبرانه منتظرم تا کورهٔ آدامانتی که زولگریش بهم داد وبیرونمانده اونهمه موادِ اولیهٔ باارزشی که سالها پیش از درایاد گرفتیم رو به کار بگیرم.چندین اونها بهعلاوهٔ اینهمه تمرین با شعلههای مبدأ باید بهمون اجازه بده یه شاهکار بسازیم.»
فلوریا گفت: «واقعاً یه کورهٔبکارد آدامانت داری؟» آن روز، اخبارِتوضیح شوکهکننده یکی پس از دیگری میرسید.
کویلا پرسید: «شعلههای مبدأاستفاده چی هستن و چهبیصبرانه ربطی به جادوآهنگری دارن؟»
سولوس خواهرانِ ارناس را همراهِ خودش به معادن که دربرج طبقهٔ دومِ زیرزمینِ برج قرار داشت وارپ کرد تا کریستالهاتوضیح را بکارد و در همان حال وضعیت را برایشان توضیح داد.
بهمحضِ اینکه سنگهای قیمتی به دیوارهها برخورد کردند، سنگ نیمهٔ پایینیشان را بلعید و بخشِ بیرونماندهامتدادِ ریشههای کوچکی در امتدادِ خطوطِ آجرهای مجاور دواند. انرژیِ جهان که در برج جریان داشت شروعبیرون به پالایشِ کریستالها کرد و درخشندگیشان چندین برابر شد، گویی هرگز از موگار بیرون کشیده نشده بودند.
فریا در حالی که به کورهٔ آدامانت، بلوکِ فلزیِبرایشان یکپارچهای به طولِ ۱ متر و ارتفاع و عرضِپایینیشان نیم متر، نگاه میکرد گفت: «این چیز خیلی بزرگه!»
سولوس گفت: «فقط این نیست. زولگریش جوری ساختتش که میتونه به ارادهٔ خودش دگردیسی کنه. اینطوری دقیقاً میفهمیمسالها چقدر فلز داریم و آیا برای قطعهای که داریم روش کار میکنیم کافیه یا نه.» سولوس وادارش کرد بهگفت دو دست زره همراه با یک تیغه و سپر دگردیسی کند، و حتی مقداری فلزِ اضافه هم باقی گذاشت.
فلوریا گفت: «اگه شعلههای لیث بتونه آدامانت رو بیشتر بپالایه و جادوآهنگریاش موفقیتآمیز باشه، کلمهٔ شاهکارهمان برای محصولِ نهایی واقعاً کمه.» برای اولین بار از زمانی که از وجودِ سولوس باخبر شده بود،کوچکی فلوریا احساساتِ متناقضش نسبت به لیث را کنار گذاشت و فقط روی شگفتیهای پیشِ رو تمرکز کرد.
فلوریا که عشقش به جادو از همهچیز جز عشق به خانوادهاشبلعید فراتر بود، گفت: «خدایان، کاش منم یه دورگه به دنیا اومدهجهان بودم. فکر میکنی بتونم وقتی داری افسون رو اجرا میکنی تماشا کنم؟»
سولوس کسری از ثانیه پیش از آنکه چشمانش کاملاً سیاه شود،سنگهای گفت: «شاید. باید از لیث بپرسی. خودت که میدونی چقدر رازهاشریشههای رو دوست داره. ناهار حاضره. اگه میخوای میتونی الان ازش بپرسی.»
دیدنِ تغییرِ رنگِ چشمانِ طلاییِ سولوس باعث شد فلوریا ازکورهٔ ابرها پایین بیاید و حالش گرفته شود. او از سولوسدرایاد خوشش میآمد، اما در تشخیصِ ماهیتِ رابطهٔ خودشان مشکل داشت.
یعنی قراره دوستم باشه، رقیبم، یا فقط عضوِدومِ یه مثلثِ عشقی که هیچوقت ازش خبر نداشتم؟همان خدایان، منِ احمق فکر میکردم قبلاً زندگیم بههمریخته بود.
در همین حین، در طبقاتِدیوارهها بالایی، لیث و نالروند مشغولِ تبادلِبلعید نکاتی دربارهٔ آشپزی و جادو بودند.
نالروند گفت: «توی این چند روزِ اخیر، چند تابرایشان چیز رو فهمیدم. برخلافِ قبیلهٔ من که در طولِ قرنهابلعید از خودراضی شدن، جادوگرانِ بدلی هیچوقت از پیشرفت دست نکشیدن.»
«اونا نمیتونن از جادوی روح استفاده کنن، بابیصبرانه این حال راههای بیشماری پیدا کردن تا محدودیتهاشوناولیهٔ رو دور بزنن و همون اثرات رو ایجاد کنن.»
لیث گفت: «دقیقاً. حتی خودِ من هم تا الان از آموزههاشون بهعنوانِ عصای دستم استفادهبکارد کردم. بدونِ جوهرِ جادوآهنگری، هیچوقت نمیتونستم انگشترهام رو بسازم.» او در دل از این فکربخشِ که تمامِ اوریکالکومِ پالایششدهای را که از زدروس خریده بود برای آنها مصرف کرده، حرص میخورد.
لیث با خودش فکر کرد: از یه طرف، اگه واسه ساختنشونبلعید صبر میکردم، الان میتونستم نسخهٔ خیلی بهتری بسازم. از طرفِ دیگه،جهان الان مرده بودم. فکر کنم باید اینو به حسابِ تجربه بذارم.
نالروند گفت: «دقیقاً منظورم همینه. من وقت ندارم برم آکادمی، واسه همینقیمتی میخواستم ازت بپرسم میتونی جادوی بدلی رو بهم یاد بدی یا نه.امتدادِ تازه فهمیدم تو عناصری غیر از نور و آتش چقدر ضعف دارم.
«یادگیریِ جادوی بدلی میتونه کمکم کنه راهی واسهبیصبرانه تمرین دادنِ هستههام پیدا کنم و شاید حتی راهیباارزشی واسه دسترسی به جادوی روح، یا حتی بیدار شدن.»
لیث پرسید: «باشه،خواهرانِ ولی این علاقهٔ یهوییطبقهٔ به بیداری واسه چیه؟»
«خیلی به این موضوع فکر کردم که چرا با اینکه دگردیسان جزوِبخشِ نژادهای سقوطکرده نیستن، هیچوقت پیشرفتی تو اصلاحِ ذاتِ دوگانهشون نکردن. به نظرمشروع دلیلش اینه که تا وقتی هستههامون تو خواب باشن، هیچوقت نمیتونن یکی بشن.
نالروند گفت: «به چیزی که فالوئل امروز بهمون نشون داد فکر کن. هستهٔدیوارهها فریا ثابته و نمیتونه از مرزهای طبیعیش فراتر بره یا تکامل پیدا کنه، درمجاور حالی که مالِ تو نهتنها زندهست، بلکه داره رو رشدِ بدنت هم تأثیر میذاره.»
لیث گفت: «آره، ولی یادت باشه که بیدارشده باشن یا نه، همهٔ دورگهها باید ازموادِ شرِ یکی از ذاتهاشون خلاص بشن. چی میشه اگه با بیدار کردنِ هستههات مجبور بشیباید بینِ بدنهات یکی رو انتخاب کنی، یا از اون بدتر، این تضاد باعثِ مرگت بشه؟»
نالروند گفت: «حرفت درسته، ولی نمیتونم بذارم ترس جلومو بگیره. نمیتونم تا آخرِ عمر بابکارد محافظ زندگی کنم. وقتی وقتش برسه و تصمیم بگیرم تشکیلِ خانواده بدم، دلم نمیخواد بچههام همونبیرونمانده حسی رو داشته باشن که من هر روز دارم. اینکه انگار هیچجای موگار بهم تعلق نداره.»
ورودِ دخترها بحثشان را متوقف کرد. رزار آنها را آنقدر نمیشناخت و بهشان اعتماد نداشت که نگرانیهایش برایآجرهای آینده را با آنها در میان بگذارد. در واقع به لیث هم آنقدرها اعتماد نداشت، اما به خاطرِ ذاتِفلزیِ دورگهٔ مشترکشان و تمامِ زمانی که با هم گذرانده بودند، لیث برای نالروند نزدیکترین کس به یک پسرعمو بود.
آنها زمانِ ناهار را به صحبت در موردِ چگونگیِ رسیدن به هستهٔ بنفش گذراندندبرخورد و پس از آن تمامِ رونهایی را که میشناختند با یکدیگر به اشتراک گذاشتند.دواند در تئوری، لیث همین حالا هم میتوانست به سطحِ بنفش برسد، فقط نمیدانست چطور.
در موردِ رونها، حالا که میدانست هستهٔ کاذب چیزی جز رونهایآدامانتی شکلگرفته با جادوی روح نیست که ویژگیها و پیچیدگیاش را تعیینکار میکند، چیزهای بیشماری وجود داشت که لیث میخواست رویشان آزمایش کند.
در طولِ این سالها، همیشه میخواست قطعاتیطبقهٔ اصیل بسازد، اما همیشه ابزارِ انجامِ اینکرد کار را کم داشت. دستکم تا آن روز.
کویلا در حالی که به لیث نگاه میکرد که داشتپایینیشان هستههای کاذب را بینِ دستانش شکل میداد و ویژگیها ودواند پایداریشان را بررسی میکرد، گفت: «پسر، چقدر به بیدارشدهها حسودیم میشه.»
«فقط واسه پیدا کردنِ ترکیبِ درستِ رونها، اول باید یه قطعه بسازم و بعدبرخورد با طلسمهای جادوآهنگری بررسیش کنم، در حالی که تو میتونی درجا یه هستهٔ کاذبدواند بسازی. اینجوری فلزِ باارزش رو هدر نمیدی و کلی هم تو وقتت صرفهجویی میشه.»
لیث گفت: «درسته، ولی این فقط واسه هستههای کاذبی صدق میکنه کهزولگریش به موادِ اولیه نیاز ندارن. تازه، حتی منم نمیتونم واکنشِ هستههای کاذبِاونها مختلف رو با فلزاتِ جادویی بررسی کنم، مگه اینکه چیزی رو جادوآهنگری کنم.
«راستی، وقتی فالوئل تفاوتِ روشهایهمراهِ ساخت رو بهمون نشون داد،برج هیچکدومتون جز فریا تعجب نکردید.»
فلوریا گفت: «نمیتونم رازهای بابا رو بهت بگم، ولی دلیلیپایینیشان هم نداره دربارهٔ چیزایی که میدونیم دروغ بگم. ما بادواند چوبدستیهامون میتونیم هستههای کاذب رو ببینیم و حتی بررسیشون کنیم.»