چپتر 1446: آزادی و زندانیان (بخشِ ۲)
0اژدهای زمردین، پس از اینکه ثرود دیواری میانشان بالابرگشتنم برد تا خودش را از دیدِ او پنهان کند ومخفی راهِ خروجی برایش گشود، توانست بگوید: «چرا داری میذاری برم؟»
«برای ارتشت به شعلههای مبدأِ من نیاز داری. به من بهعنوانِ ژنرالت نیاز داری. ماهها وقت گذاشتیندارم تا آموزشم بدی و نقشههای فتح و پیروزیت رو باهام در میون بذاری. چطور میتونی آزادم کنیمیکنم وقتی میدونی ممکنه بهمحضِ اینکه از اینجا برم بیرون بهت خیانت کنم و همهچیز رو به هم بریزم؟»
ثرود در میانِ هقهقِ گریه گفت: «من برده نمیخوام. به لطفِبهزودی پدرِ دیوانهام بهاندازهٔ کافی برده دارم. همیشه میتونم یه زدروسِ دیگهزیاد برای شعلههای مبدأ پیدا کنم. موگار پر از احمقایی مثلِ اونه.»
«تنها دلیلی که بهت نیاز داشتم این بود که فکر میکردم بعد ازبمونم صدها سال تنهایی، بعد از اینکه همیشه فقط به چشمِ فرزندِ پادشاهِ دیوانهزمین بهم نگاه میکردن، بالاخره کسی رو پیدا کردم که زندگیم رو باهاش شریک بشم.»
«در موردِ نقشههام هم لازم نیست نگرانم باشی. بهزودی همه از برگشتنم باخبرباهاشون میشن و میتونم از اطلاعاتی که باهاشون در میون میذاری به نفعِ خودم استفادهنشان کنم. نمیتونم و نمیخوام زیاد مخفی بمونم، چون دیگه نیازی به این کار ندارم.»
دیوار ناپدید شد و ثرود را نشان داد که روی زانو افتاده و پیشانیاشچون را به زمین چسبانده بود. «میدونم حق ندارم چیزی ازت بخوام، برای همین دارممیدونم التماست میکنم. خواهش میکنم، هر تصمیمی که میخوای بگیری، حداقل سه ماهِ دیگه صبر کن.»
«تا وقتی بچه به دنیا نیاد نمیتونم بیدار بشم. خیلی خطرناکه. از اون گذشته،باخبر نمیتونم قبل از این مدت نقشهام رو عملی کنم، وگرنه جونش به خطر میافته.ندارم خواهش میکنم، التماست میکنم. به خاطرِ من نه، به خاطرِ بچه این کار رو بکن.»
با اینکه همچنان گریه میکرد، صدایش لرزشینفعِ نداشت: «اون هیچ تقصیری نداره. اگه قرارهچون از کسی متنفر باشی، از من متنفر باش.»
جاکرا حس کرد انگار قلبش را در گیرهای میفشارند،برگشتنم اما بدنش از حرکت امتناع کرد و حتی از فکرِمخفی اینکه یک قدم به او نزدیکتر شود، با انزجار لرزید.
گفت: «قول میدمباخبر جون بچهمون روباهاشون به خطر نندازم.»
ثرود سرش را به نشانهٔ پشیمانی آنقدر به زمین کوبید تا به خونریزیبرگشتنم افتاد و گفت: «ممنون. یه چیزِ دیگه. اگه نقشهام شکست خورد، اگه تونیازی میدانِ نبرد مُردم، خواهش میکنم، تو به جای من از بچه مراقبت کن.»
«پیروزی یا شکست، میخوام همهچیز با من تموم بشه. نذار زیرِ سایهٔ من بزرگ بشهنیازی و نذار مردم به خاطرِ من با بچهمون بدرفتاری کنن. بهم قول بده اگه اوضاعازت خراب شد، اگه نتونستم تاجوتخت رو بهش بدم، تو حداقل یه زندگیِ عادی به بچهمون میدی.»
جاکرا پیش از آنکه به اوباشی پشت کند و برای آخرین باراطلاعاتی از گریفون طلایی بگریزد، گفت: «قول میدم.»
در آسمانها به سوی خانهاش، امپراطوریِ گورگون، اوج گرفت و نیاز به حمایتِبمونم خانوادهاش را احساس کرد. با این حال، اشکهایی که بیوقفه از چشمانش سرازیرزمین میشد، بیشتر از آنکه از سرِ شادی یا آسودگی باشد، از سرِ اندوه بود.
با هر بار بال زدن،موردِ جاکرا از شکنجهگرش دورتر میشد،باشی اما بیشتر احساسِ بدبختی میکرد.
قارهٔ جیرا، ویرانههایلازم شهرِ یانکار، کلبهٔ بابابهزودی یاگا، چند روز بعد.
درست پس از نجاتِ سپیده ازباهاشون اثراتِ طلسمِ گریفونِ راستینِ والرون، خورشیدِمخفی سرخ نیز مادرِ سرخ را فراخوانده بود.
نابودیِ سیلوروینگ، طلسمِ ضد-نگهبان که نخستین مَگوس بهعنوانِ بخشی از میراثشبهزودی برای پادشاهی به جا گذاشته بود، چنان آسیبی به مرکبِ گرگومیشزیاد وارد کرده بود که از توانِ قابلیتهای خودترمیمیِ غروب خارج بود.
بابا یاگا هفتههای گذشته را سخت در تلاش بود تانمیتونم نگذارد سپیده برای نجاتِ جانِ خودش مجبور به قربانی کردنِنشان آکالا شود و تا جای ممکن گرگومیش را مجازات کند.
روز روشن از قبل در چنان وضعیتِ وخیمی قرار داشت که نمیتوانست بدونِ اینکه بمیرد، آسیبِاستفاده بیشتری را تحمل کند. در عوض، خورشیدِ سرخ از قدرتهایش خلع شده بود و بابا یاگاپیشانیاش نیمی از جراحاتِ غروب را به او منتقل کرده بود تا کارِ خودش را سبک کند.
گرگومیش همچنین مجبور شده بود هیئتِ انسانیاش را به خود بگیرد. او شبیهِ مردِ خوشقیافهاینیازی در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش بود، با حدودِ ۱٫۹ متر قد، موهای بلوند، پوستِ سرخِازت روشن و چشمانِ نارنجی که هر بار نگاهش را میچرخاند، انگار مثلِ شعلههای آتش سوسو میزدند.
بدنش پوشیده از باندهای خونی بود، چرا که زخمهایش سریعترباشی از زخمهای یک انسانِ عادی درمان نمیشد. با این حال، دردنمیتونم و خونریزی در مقایسه با درماندگیای که حس میکرد، هیچ بود.
با غرولندی از تختش برخاست، شانهٔ راست و پهلوی چپشنمیتونم را گرفت تا نگذارد زخمها دوباره باز شوند، و بهنشان اتاقِ سپیده رفت؛ جایی که رنجرِ سقوطکرده دراز کشیده بود.
گرگومیش با صدایی خشن پرسید: «چرا داری باهمه ما این کار رو میکنی؟ با من؟» ضعفِاستفاده زانوهایش او را مجبور کرد روی نزدیکترین صندلی بنشیند.
بهزحمت چند قدم برداشتهمیشن بود، اما نفسش از شدتِاستفاده خستگی به شماره افتاده بود.
«میدونم که اگه بخوایبشم میتونی هر دومون رونیست در دم درمان کنی، مادر.»
بابا یاگا در حالی که باندهای آکالا را عوض میکرد، سر تکانمخفی داد: «میتونم، اما این کار رو نمیکنم.» او فقط بهاندازهای جادوی درمانافتاده به کار میبرد که زخمش چرک نکند و روندِ بهبودی ثابت بماند.
«از کاراتون خسته شدم. خسته شدم از اینکه میبینم سوارانم روی چیزِ بیربطیباهاشون مثل فتح تمرکز میکنن و مأموریتی رو که وقتی هر سهتاتون به بلوغناپدید رسیدید بهتون دادم، از یاد میبرن. وقتشه یاد بگیرید که کارها عواقبی دارن.
شما مثلاً بزرگسالید، نه یه مشت بچهٔ نقنقو که تانمیتونم یه چیزی طبقِ میلشون پیش نمیره، مامانشون رو صدا میزنن. زخمهاتونداد رو درمان نمیکنم چون خودتون این بلا رو سرِ خودتون آوردید.»
گرگومیش غرید: «چطور میتونی این حرف رو بزنی؟ ما هر کاری کردیم برای همنوعانمون بود! بعداطلاعاتی از سقوطِ جیرا، نامردگانِ خیلی زیادی به گارلن رفتن. ما هر چقدر رو که سرزمینهای گرفتهداد میتونست جا بده، به اونجا فرستادیم، اما وقتی ظرفیتشون پر شد، جنگ تنها راهِ چاره بود.
وگرنه دربارها چطور میتونستن اینهمه شکم رو سیر کنن؟ یا شاید ترجیح میدادیبمونم همنوعانِ خودمون رو سلاخی کنیم فقط برای اینکه جونِ چند تا حیوون روزمین نجات بدیم که طولِ عمرشون تو همون زمانی که من پلک میزنم، تموم میشه؟
بهم بگو کِی تا حالا ازت کمک خواستم. کِیبرگشتنم تو کارهای انسانها دخالت کردم. بینِ سواران، من کسیام کهمخفی تمامِ زندگیش رو وقفِ مأموریتی کرده که بهمون سپردی، مادر.
من حتی بدنِ یه لیچ رو گرفتمنفعِ و از منابعش استفاده کردم تا راهیچون برای غلبه بر ضعفهای بچههای ناقصت پیدا کنم.»
بابا یاگا به رنجر آبگوشتی گیاهی داد که بهطورِ طبیعی روندِ بهبودیاش را سرعت میبخشید و گفت:باهاشون «هر موجودی حق داره زندگی کنه یا دستکم برای بقاش بجنگه. برای همین تو جنگِ احمقانهتون دخالتزانو نکردم. همچنین نمیتونم انکار کنم که برخلافِ خواهرات، تو قبلاً هرگز نیازی به نجات پیدا نکرده بودی.»
گرگومیش پرسید: «پس چرا داریاطلاعاتی اینجوری مجازاتم میکنی؟ به خاطرِنمیتونم اینه که مرکبها رو برداشتیم؟»
او با عصبانیت پاسخ داد: «نه، احمق. مرکبها اصلاًبرگشتنم برام مهم نیستن.» اما پیش از آن گوشهای آکالا رامخفی با طلسمِ سکوت بسته بود تا خوابش به هم نخورد.