چپتر 3079: نقشهٔ جایگزین
0جهانِ زیرین جایی نبود که مطلقها بتوانند بیگدار در آن به آب بزنند. این عالمِ تاریکیِ ابدی آخرینهمان سنگرِ سپاهِ دیوها و میدانِ صفآرایی برای آخرین نبرد از جنگِ نابودی بود؛ آن بیرون در جایی، بقایایدامنهٔ فاسدشدهٔ لشکرِ ایزدی در تاریکی پنهان بودند و جنگجویانِ سقوطکردهٔ شش دیمونِ یاغی از دژهای ویرانشان محافظت میکردند.
همچنین موجوداتی از تاریکیِتهدیدهای راستین بر برهوتِ پهناورِباید این جهانِ زیرزمینی فرمان میراندند.
موجوداتِ کابوسِ باستانی با قدرتیمیشدند عظیم و خدایانِ تاریکِ عالمِمسیری رؤیا در این سرزمین میزیستند.
سانی و نفیس انتظار داشتند سفرشان پرخطر باشد، اما هولناکی و مرگباریِ تاریکیِ جهانِ زیرین را دستکمنبودند گرفته بودند. حتی سانی که تنها دو کالبد از هفت کالبدش را به اینجا آورده بود در امانبهآرامی نبود؛ چرا که در اینجا دشمنانِ فراوانی حضور داشتند که مستقیماً به روح، ذات و ذهنش حمله میکردند.
در این لحظه،اهدافشان هنوز میتوانستند راهِپیش برگشت را انتخاب کنند.
با این حال، نهتهدیدهای سانی و نه نفیسباید تمایلی به تسلیم شدن نداشتند.
بله، جهانِ زیرین مرگبار بود، شاید حتی فراتر از توانشان. اما از طرفی، تمامِ تهدیدهای شومِ دیگری که بهزودی باید با آنهاوحشتهای روبهرو میشدند نیز همینطور بودند. تسلیم شدن در برابرِ خطر مسیری بود که ناگزیر آنها را به بنبست میکشاند و اگر اکنونوفق در رسیدن به اهدافشان شکست میخوردند — پیش از رویارویی با وحشتهای نهاییِ عالمِ رؤیا — دیگر هیچ امیدی در آینده نداشتند.
با این وجود، مجبور نبودند سرسختانه با همان نقشهٔ قبلی به پیشروی ادامه دهند. حالا که انتظاراتِ اولیهشان غلط از آب درآمده بود، باید خود را وفق میدادند. سانی وخود نفیس برنامه ریخته بودند که جهانِ زیرین را بهآرامی کاوش کنند و دامنهٔ جستجوی خود را گسترش دهند تا ردپایی از شمشیرِ شکسته بیابند. جهانِ زیرین بینهایت پهناور بود ومحدود جستجو برای یافتنِ آرامگاهِ ابدیِ یک انسان، مانندِ گشتن به دنبالِ سوزن در انبارِ کاه به نظر میرسید. با این حال، راههایی برای محدود کردنِ مناطقی که باید میگشتند وجود داشت.
هدفِ واقعیِ سانی و نفیس یافتنِ مکانی بود که فرمانروایان در آن به شمشیرِ شکسته خیانت کرده بودند. هر چه باشد،پیشروی یافتنِ یک نفر در تاریکیِ بیپایان تقریباً ناممکن بود؛ اما یافتنِ میدانِ نبردی که چهار مطلق در آن جنگیده بودند، چندان دشواربینهایت نبود. چنین نبردِ سهمگینی حتماً ردپاهای بسیاری از خود به جا گذاشته بود و شاید حتی چشماندازِ اطرافش را دگرگون کرده بود.
موردرت و رؤیازاد در حینِ نبرد با یکدیگر توانسته بودند چهرهٔ عالمِ رؤیا را برایخطر همیشه تغییر دهند. بنابراین سانی و نفیس منطقی فرض میکردند که نبرد میانِ شمشیرِ شکسته،دیگر آنویل، کی سونگ و رؤیازاد نیز زخمی بر پیکرِ جهانِ زیرین بر جا گذاشته است.
و با این حال...
تنها در هفتهٔ دومِ سفرشان در جهانِ زیرین، فهمیدند که نقشههای قبلیشان بیش از حد خوشبینانه بوده است.سرسختانه کاوشِ آرام و جستجوی گسترده چیزی نبود که با قدرتِ فعلیشان بتوانند با اطمینان از آن جان به دردامنهٔ ببرند؛ تا اینجای کار توانسته بودند زنده بمانند، اما این فرض که شانسشان همچنان یاری میکند، تصوری مغرورانه بود.
پس از جان به در بردن از هر آنچه از سر گذرانده بودند، مغرور شدن کارِ آسانی بود. گذشتهنقشهٔ از آن، غرور در ذاتِ مطلق بودن بود. اما سانی آنقدرها هم از واقعیت فاصله نگرفته بود که خودشگسترش را نامیرا بداند و خیال کند دیگر هیچ موجودی آن بیرون نیست که بتواند او را مثل حشرهای له کند.
خوشبختانه، بدونِ آمادگی به جهانِ زیرین نیامده بودند. نقشهٔ جایگزینی هم داشتند؛نیز هرچند خطراتِ خودش را به همراه داشت. وقتی سانی پیشنهاد کرد روشِ دیگریمیخوردند را امتحان کنند، نفیس لحظهای ساکت ماند و بعد به اطراف نگاه کرد.
ویرانههای اطرافشان محافظتِ چندانی ایجاد نمیکرد، اما از هیچی بهتر بود. پیکرهای تاریکِ قدیسهای آلوده دررسیدن میانِ آوار به چشم میخوردند که رو به تاریکیِ نفوذناپذیرِ پیشِ رو ایستاده بودند؛ آنها وظیفهشناسانههمان از سانی و نفیس نگهبانی میکردند و آماده بودند تا پای جان از آن دو دفاع کنند.
قدیس از دایرهٔ نوری که از تیغهٔ برکت ساطع میشد، بیرون رفته بود.امیدی وقتی در محاصرهٔ تاریکی — و بهویژه تاریکیِ مطلق — قرار میگرفت، قدرتهایش بیشتراولیهشان میشد؛ بنابراین ترجیح داد فعلاً دور بماند تا بدن و زرهش زودتر ترمیم شوند.
اخمِ محویرسیدن روی چهرهٔشکست نف نشسته بود.
«حسش میکنی؟»
سانی لحظهای مکثآنها کرد و بعدنیز سر تکان داد.
میدانست منظورش چیست.
آوارهٔ تاریک نابود شده بود و ساکنِرویارویی مخوفِ اعماق از پای درآمده بود. دیگروجود هیچ دشمنی اطرافشان نبود، با این حال...
سانی همچنان میتوانست نگاهِ نامحسوسِ کسی را روی خودشانآنها حس کند. چیزی از درونِ تاریکی داشت آنها را میپایید،میکشاند چیزی تقریباً غیرقابلتشخیص که حاضر نبود خودش را نشان دهد.
این حس از همان روزِ اول در جهانِ زیرین رهایشان نکرده بود. اولین دشمنیاگر که اینجا با آن جنگیده بودند، همان موجودِ تاریکیِ مرموزی که با استفاده از اجسادِمجبور قدیسهای سنگیِ کشتهشده به آنها حمله کرده بود، هنوز دوباره خودش را نشان نداده بود.
اما سانی حس میکرداهدافشان که آن موجود، بهنوعی،رویارویی هنوز دارد تماشایشان میکند.
منتظر است...
منتظرِ چه، نمیدانست. اماتهدیدهای صبرِ این موجودِ ناشناخته حسابیآنها اعصابش را به هم میریخت.
سانی شانهای بالا انداخت.
«آره. و از اونجایی کهشکست کاری از دستمون برنمیاد... بیانهاییِ فقط به راهمون ادامه بدیم.»
بارها تلاش کرده بودند تا با این نگاهِ مورمورکننده روبهرو شوند؛ دنبالِ منبعش گشته بودندمجبور یا حتی با تظاهر به ضعف و بیتوجهی سعی کرده بودند تحریکش کنند تا حملهوفق کند. اما موجودِ ناشناخته در تاریکی پنهان مانده بود و هرگز خودش را نشان نمیداد.
انگار خودِطرفی تاریکی داشتتهدیدهای تماشایشان میکرد.
سانی لرزشِ تنش را مهار کرد،نیز نفسِ عمیقی کشید و یکی ازبنبست دو خاطرهٔ ایزدیاش را احضار کرد.
لحظاتی بعد، نقابِ بافنده صورتش را پوشاندپیش و سطحِ خنکِ چوبِ صیقلیاش به اوآینده آرامش داد و چهرهاش را پنهان کرد.
در حقیقت، سانی میتوانست آخرین قطعه از تبارِ بافنده را بهراحتی پیداامیدی کند. تنها کاری که باید میکرد این بود که افسونِ [چشمِ من کجاست؟]انتظاراتِ در نقابِ بافنده را فعال کند و به بینهایتِ هولناکِ تقدیر خیره شود.
تقدیرِ او به بافنده گره خورده بود،بهزودی و بنابراین، باید رشتهٔ تقدیری وجود میداشتبرابرِ که او را به بافتِ سایه وصل کند.
سانی میتوانست آن رشته را پیدا کند و تا منبعشمسیری پیش برود؛ اینگونه، دستکم مسیرِ حرکتشان را میفهمید. با اینپیش حال، هرچند این روش ساده بود... اما اصلاً امن نبود.
در واقع، چهبسا خطرش ازشکست جستجوی کورکورانه در گسترهٔ تاریکِنهاییِ جهانِ زیرین هم بیشتر میشد.