چپتر 2359: محاصرهٔ اول
0کای و کشنده فرصتِ چندانی نداشتند تا به قدرتِ جدیدشان عادت کنند... البته کشنده اصلاً به زمانروبهرو برای سازگاری نیاز نداشت. او تغییری را که بهخاطرِ موهبتِ خاکستر در او ایجاد شده بود خیلی راحتطلوعِ پذیرفت، انگار بهجای کنار آمدن با چیزی جدید، داشت چیزی را که از قبل میدانست به یاد میآورد.
از طرفی، او احساساتش راگرفتن زیاد بروز نمیداد، برای همین سختبدشانسی میشد فهمید در سرش چه میگذرد.
«چرا همیشهخودش زنهای تودارحالتِ دورم رو گرفتن؟»
سانی خندید. شاید این نه از خوششانسی بود نه از بدشانسی، بلکه صرفاً اقتضای زمانه بود.آنها با در نظر گرفتنِ دنیایی که همه در آن زندگی میکردند و وحشتهایی که بیدارشدگان باچند آنها روبهرو میشدند، واقعاً جای تعجب نداشت که اینهمه آدمِ قوی و ساکت در اطرافشان پرسه میزنند.
«من که اینطوری نیستم...»
در این میان، کای چند ساعتِ باقیمانده تا طلوعِ آفتاب را به تمرین گذرانده بود. تمریناتِ مختلفی انجامدنیایی داد و صدها بار با کمانش تیر انداخت و رفتهرفته به قدرتِ تازهیافتهاش عادت کرد. سانی تماشایش میکرد واینطوری حس میکرد دارد به ماشینِ شاهکار و پیچیدهای نگاه میکند که خودش را به بینقصترین حالتِ ممکن تنظیم میکند.
سپس، آسمانِ شرق سرانجام روشن شد و با زوزهٔ بادهای خشن در دوردست، کولاکِخشن آشنایی جهان را در بر گرفت. ستونهای برف مانندِ شاخکهایی بهسمتِ آتشفشانِ دودکنان کشیده شدند،آماده آماده تا بهمحضِ تابیدنِ اولین پرتوِ نورِ خورشید از افق، به پلهای شیشهای تبدیل شوند.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«آماده باشین.»
کمی دلهرهزنهای در دلشدورم حس میکرد.
این بار قرار بود سه پیکره از قلمروِ برف به آنها حمله کنند؛بادهای یک دیوِ نفرینشده، یک جانورِ نفرینشده و گلهای از جانورانِ اعظم. بنابراین، مجبوردودکنان بود نیروهایش را تقسیم کند تا همزمان با هر سه تهدید روبهرو شود.
کشنده و تعدادی از زنبورهای ابسیدین قرار بود از دامنهٔ شمالیِ آتشفشان در برابرِ گرگهایبیدارشدگان برف دفاع کنند. کای و سایهٔ فراوانی هم از دامنهٔ شرقی در برابرِ غولِ کوکی دفاعمیان میکردند. سانی و بقیهٔ سایههایش... قرار بود در سمتِ جنوبیِ کوه به مصافِ دیوِ نفرینشده بروند.
شانس با آنها یار نبود، اما خوشبختانه مجبور نبودند دشمنانِ ترسناکشانهمه را شکست دهند. تنها کاری که سانی و همراهانش واقعاً باید انجامآدمِ میدادند این بود که دشمن را تا پایانِ سپیدهدم عقب نگه دارند.
با این حال... سانی اصلاًگرفتن قصد نداشت استراتژیِ منفعلی انتخاب کند.بدشانسی اینطوری فقط مرگ در انتظارشان بود.
درست بود که میتوانستند صرفاً دشمن را عقب نگه دارند، اما این یعنی فردا هم باید با همان تهدیدگرفت روبهرو میشدند. و تا فردا، قدرتشان تحلیل میرفت؛ زخمی میشدند، جوهرشان کم میشد و سایههای کمتری برای کمک درشیشهای نبرد داشتند. پس از آن، بارِ نبردهای پیدرپی فقط سنگینتر میشد و دیر یا زود، آنها را در هم میشکست.
پس سانی باید نبردِ امروز و تمامِ نبردهای بعد از آن را طوری تمام میکرد که از دیروزش قدرتمندتر شود. این یعنیاینهمه باید دستکم یکی از مهرههای برف را از صفحه حذف میکرد، یا چه بهتر که همهٔ آنها را. اگر از پسِ اینبار کار برمیآمد، سایههای جدیدی به ارتشِ در حالِ رشدش اضافه میشدند و تندیسهای یشمیِ تازهای برای قربانی کردن به دستِ همراهانش میرسید.
«امیدوارم همهچیزخوششانسی طبق برنامهبلکه پیش بره.»
سانی البته برگ برندهای در آستین پنهان کرده بود؛ افسونِ عظیمی که در کوهاقتضای بافته بود. اما برای اینکه جادویش کار کند، باید شرایطِ خاصی مهیا میشد. اوجای و همراهانش هم باید حسابی تلاش میکردند تا مطمئن شوند نتیجهٔ دلخواه به دست میآید.
که البته چیزیبینقصترین نبود جز نابودیِتنظیم کامل و تمامعیار.
«نظرتون چیه بچهها؟ میتونیمبلکه تایرنتِ برف رو قانعنظر کنیم که اینقدر دستکَممون نگیره؟»
نگاهی به زنبورهای ابسیدین انداخت که از دو طرف احاطهاشدنیایی کرده بودند. با توجه به جثهشان، سانی مجبور شد کمیجای گردن بکشد تا به چشمانِ بیحالت و جواهرگونهشان نگاه کند.
چشمانشان بزرگ و مرکب بود؛ طوریسانی که میتوانست صدها تصویر از خودش راصرفاً ببیند که به او خیره شده بودند.
...چه خوبخودش که موردرتحالتِ آن اطراف نبود.
در هر حال، زنبورهابلکه واکنشی نشان ندادند و سانیگرفتنِ از سرِ ناامیدی آه کشید.
«آخه اون عوضی من رو چی فرضزمانه کرده؟ اینکه فقط یه دیو و دووحشتهایی تا جانور رو برای کشتنم فرستاده... چقدر تحقیرآمیزه.»
بهزور لبخندی تصنعی زد.
البته سانی میدانست که تایرنتِ برف احتمالاً امروز قصد نداشت او رازوزهٔ واقعاً بکشد. بلکه نبردِ امروز صرفاً برای زخمی و خسته کردنِ تایرنتِبهسمتِ خاکستر بود تا نخبگانِ واقعیِ قلمروِ برف از راه برسند؛ اهریمنها، هیولاها...
روزهای پیشِخوششانسی رو، دستکم،بلکه حسابی پرماجرا میشدند.
این هم دلیلِ دیگری بود که سانی باید امروز صبح تا جایی که میتوانست مهرههای برف را نابود میکرد. به معبدِتعجب حقیقت فقط از سه سو میشد حمله کرد، اما این بدان معنا نبود که تنها سه مهره میتوانند به آن یورش بیاورند.صدها اگر تعدادِ بیشتری از آنها قلههای اطراف را اشغال میکردند، ممکن بود تا ده موجودِ دهشتناک همزمان به آتشفشانِ دودزا حمله کنند.
راستش، کمی عجیب بود که تایرنتِ برف پیشتر این راهبرد را به کار نگرفته بود. آنقدرنظر عجیب که سانی کمکم داشت شک میکرد شاید تواناییِ آوردنِ چند مهره به یک خانه، امتیازِقوی ویژهٔ تایرنتها باشد. هرچه نباشد، کُشنده و کای هرگز بدونِ او روی یک کوه نمانده بودند...
دستکم جای فکر داشت.
در همین فکرها بود کهصرفاً ستونهای برف سرانجام به پلهاییدنیایی اثیری از شیشهٔ درخشان بدل شدند.
نورِ طلاییِ سپیدهدم بر دریای ابرها تابید. منظرهنظر مثلِ همیشه رؤیایی و زیبا بود، اما سانیآنها اصلاً حوصلهٔ لذت بردن از زیبایی را نداشت.
در عوض، با سردی تماشا کرد که چطورشاید برآمدگیِ عظیمی از دیوارِ شیریرنگِ کولاک بیرون زد؛نظر گویی خودِ بوران داشت از روی پلِ شیشهای میگذشت.
آن دیوِ نفرینشده بودحالتِ که در پناهِ برفِآسمانِ چرخان برای کشتنش میآمد.
«لعنت...»
سانی کلاهخودِ ردایِ یشمی را احضاراقتضای کرد، دست در سایهها برد وزندگی یک اوداچیِ سیاه از دلشان بیرون کشید.
زنبورهای ابسیدینزنهای تکانی خوردند، گوییگرفتن از سرما میلرزیدند.