چپتر 3029: مأموریتِ شناسایی
0در روزی روشن در حصار، نفیس به مردمشنکرد وعده میداد که هر خطری هم بر سرِ جهانرفته نازل شود، بشریت جانِ سالم به در خواهد برد.
جای دیگری زیرِ آسمانِ شب، سانی بانشانی آخرالزمانِ پیشِ رو مواجه بود و میدانست کهدود این آخرالزمان از همین حالا آغاز شده است.
چهرهاش درهم بود.
هفتمین و آخرین تجسمش فرسنگها با حصار فاصله داشت. مدتهابودند پیش عازمِ مأموریتِ شناسایی شده بود؛ مخفیانه از زنجیرهٔ گورتپههاینبود شمالِ ساحلِ فراموششده گذشته و به دلِ جنگلِ سوخته زده بود.
سانی میخواست بقایای زغالشدهٔ عالمِ دل را به دنبالِ ردپای پرندهٔ دزد بگردد.انگار امیدوار بود با این کار، حسِ ناآرامیِ آزاردهندهاش را برطرف کند؛ میدانست ترورِبوده مقدسِ دیوانهای جایی آن بیرون است و خدا میدانست دارد چه کار میکند.
قرار بود مناطقِ جنوبیِ جنگلِ سوخته خالی باشد، چون سانی بیشترِ هزارپاهای سیاه را ریشهکن کرده ورفته بقیه را به اعماقِ این کلافِ سوخته فراری داده بود. واقعاً هم خالی بود... فقط مشکل اینجامرورِ بود که ردپای گروههای شکارِ اشباحِ گورتپه را پیدا کرد که مدتی پیش از آنجا گذشته بودند.
متأسفانه هرجا را که گشت، هیچ نشانی از پرندهٔ دزد پیدا نکرد. از دژی که دزدیده بود هم اثری نبود؛ انگار کلِ دژ دود شده و به هواشکلی رفته بود و هیچ سرنخی از مکانش باقی نگذاشته بود. سانی حتی یادش نمیآمد دژ چه شکلی بوده، چه رسد به اینکه کجا قرار داشته است، چون اینمیداشت اطلاعات هم از ذهنش دزدیده شده بود. با این حال، با مرورِ آنچه از لشکرکشی علیه هزارپاهای سیاه به یاد داشت، میتوانست مکانش را با دقتِ بالایی محاسبه کند.
محاسباتش بیشک درست بود، اما باز هم در پیدا کردنِ دژ ناکام ماند. در عوض، زیرِ کلافِ سوخته و درست در جایی که دژ باید قرار میداشت، فضایباقی توخالیِ پهناوری پیدا کرد... اما دژی در کار نبود. بنابراین سانی تنها به یک نتیجه رسید: پرندهٔ دزد مدتی پس از فرار از مقبرهٔ آریل به جنگلِ سوختهکردنِ آمده و کلِ دژ را با خود برده است. شاید اصلاً همان فضایی را که دژ اشغال کرده بود دزدیده و جایش را با خلأ پر کرده بود.
در هربودند صورت، بههرجا بنبست خورده بود.
اون موجودِ پستمتأسفانه دیر یا زودهیچ خودشو نشون میده...
این موضوع قطعی بود. تنها چیزی کههرجا قطعیت نداشت این بود که ظهورِ پرندهٔ دزدنبود تا چه حد برای بشریت فاجعهبار خواهد بود.
پس از ناکامی در مأموریتِگورتپه خودخواستهاش، سانی برای قدمِ بعدیبودند سه انتخاب پیشِ رو داشت.
میتوانست بیخیالِ مأموریتِ شناسایی شود و به ساحلِ فراموششده برگردد. میتوانستاثری به اعماقِ جنگلِ سوخته بزند و بخشهای درونیِ این منطقهٔ پهناورحتی را بگردد؛ جاهایی که پیشتر جرئت نکرده بود قدم در آنها بگذارد.
یا اینکه میتوانست در همان حاشیهٔ جنگلِ سوختهنکرد بماند و به سمتِ شمال پیش برود، به اینرفته امید که آنجا ردی از پرندهٔ دزد پیدا کند.
عجب انتخابی.
سانی هنوز قصدِ برگشتن نداشت. در موردِ رفتن به اعماقِ جنگلِ سوخته هم... قبلاً از این کار واهمه داشتاثری و هنوز هم واهمه داشت. هیچکس نمیدانست چه وحشتهایی در قلبِ سوختهٔ عالمِ دلِ سابق پرسه میزنند و او هماطلاعات نمیخواست بدونِ دلیلی موجه، خطرِ تحریک کردنشان را به جان بخرد. سانی هنوز برای رویارویی با پلیدهای نامقدس آماده نبود.
پس، گزینهٔبودند سوم راهرجا انتخاب کرد.
سانی بخشهای جنوبیِ جنگلِ سوخته را پشت سر گذاشت و به حرکت به سمتِ شمال ادامه داد. سرانجام به مرزِ قلمروهایینگذاشته رسید که زمانی تحتِ فرمانِ ملکههای هزارپای سیاه بود و پا به حاشیهٔ شمالیِ آن برهوتِ زغالشده گذاشت؛ جایی که هنوزمحاسبه موجوداتِ کابوسِ فراوانی در آن پرسه میزدند... که برخی از آنها آنقدر ترسناک بودند که حتی جانش را به خطر بیندازند.
اگر خودش را نشان میداد تا با یکی از آنها بجنگد، موجوداتِ بیشتری از راه میرسیدند تا به نبردِ جنونآمیز علیه روحی از رتبهٔ مطلقحتی که با شعلهٔ ایزدی میسوخت بپیوندند. آنوقت سانی مجبور میشد با کشتوکشتار راهش را از میانِ جنگلِ سوخته باز کند و چوبهای زغالشده را به خونکردنِ بکشد... شاید جانِ سالم به در میبرد، شاید هم یکی از تجسمهایش نابود میشد. یا اینکه درگیرِ یک لشکرکشیِ طولانیِ دیگر میشد و همانجا گیر میافتاد.
در هر صورت،شکارِ ادامه دادنِ مأموریتِپیدا شناساییاش غیرممکن میشد.
پس در سایهها پنهان ماند و آهسته بهنکرد سمتِ شمال پیش رفت؛ روشی که تفاوتِ چندانیهوا با نحوهٔ سفرش در زمانِ قدیس بودنش نداشت.
بخشهای شمالیِ جنگلِ سوخته با جنوبِ آن تفاوت داشت. هیچ قبیلهٔ واحدی از موجوداتِ کابوسدود مانند هزارپاهای سیاه بر این سرزمینها فرمانروایی نمیکرد؛ در عوض، موجوداتِ کابوسِ بیشماری بهتنهایی یاداشته در دستههای کوچک در این کلافِ زغالشده پرسه میزدند و لانههایی پنهان در اعماقش میساختند.
در کمالِ تعجب، سانی نشانههایی از نبردهای گستردهای یافت که بهتازگی در شمال رخ داده بود — بسیار بیشترهوا از آنچه در گذشته دیده بود. تنههای زغالشدهٔ بیشماری خرد و شکسته روی زمین افتاده بودند و جزیرههایی منزویآنچه از ویرانی ساخته بودند، و گاهی لاشههای عظیمی در اعماقِ خاکستری به چشم میخوردند که تکهتکه و پوستکنده شده بودند.
مناظرِ وهمآورِ بیشتری هم به چشمش خورد — جمجمههای خونینِ جانوران که روی تیرکهایهیچ سیاهشده برافراشته شده بودند، نشانههای عجیبی که با استخوانهای شکسته روی زمین چیده شده بودند،نگذاشته و زغالهای نیمسوزِ تازهای که نشان میداد بهتازگی تودههای بزرگِ آتش در آنجا سوخته است...
کلِ جنگلِ سوخته در جنبوجوش بود و تهدیدی ناشناخته آرامشش را به هم زده بود.دود سرانجام، سانی از جنگلِ سوخته خارج شد. او به سمتِ شمال ادامه داد، از رویداشته اقیانوسی یخزده عبور کرد و به ساحلی دوردست رسید... ساحلی که آن را خیلی خوب میشناخت.
در آنجا، یک بارِهرجا دیگر ویرانههای رصدخانهٔ قمریِنکرد ۴۹ را پیدا کرد.
با این تفاوتمدتی که این بارمتأسفانه خیلی فرق کرده بودند.
با دیدنِ گنبدِ آشنای رصدخانهٔ قمری، نجوایی ظریفمدتی به ذهنش هجوم آورد. سانی اخم کرد، واردِنکرد تأسیساتِ تحقیقاتی شد و به سمتِ مرکزِ سکونتگاه رفت.
و دربودند آنجا، در محاصرهٔگشت یخ و برف...
بذرِ کابوسی با تاریکیِ هولناکی میتپیدهیچ و امواجِ ندا را مانند تومورینبود بدخیم بر تاروپودِ جهان ساطع میکرد.
کوچکتر از بذرهایی به نظر میرسید که سانی پیشتر دیده بود، انگار همین اواخر متولدنبود شده بود... اما ماهیتش غیرقابلانکار بود. سانی مدتِ زیادی به بذر خیره ماند و کمیرسد اخم کرد. افکارِ زیادی از ذهنش گذشت، اما در نهایت، تنها یکی از آنها باقی ماند.
«این کابوسی... از منه؟»