---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 3125: دیوارهای تله • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 3125: دیوارهای تله

0

با بسته شدنِ دروازهٔ شهر پشت سرِ نیروهای نخبهٔ‌پیش​ لشکرِ فولاد، آزاراکس ابرویی بالا انداخت و با رگه‌ای‌دنبالِ​ از ناخشنودیِ سرد در چشمانش به افی نگاه کرد.

«کاهنه... انگار کاملاً با من صادق نبودی.‌این‌طور​ یا شایدم سربازات اون‌قدر که فکر می‌کردی مطیع‌دیگر​ نیستن و تصمیم گرفتن دستوراتت رو نادیده بگیرن؟»

منظورش وعده‌ای بود که افی داده بود؛ اینکه مدافعانِ شهر سلاح زمین می‌گذارند و بدونِ جنگ تسلیم می‌شوند. لحنِ‌وسوسهٔ​ آزاراکس به‌طرزِ فریبنده‌ای آرام، اما خطرناک بود... با این حال، انگار نگرانی‌ای نداشت. چرا باید نگران می‌شد؟ هر چه‌ببرد​ باشد، بزرگ‌ترین مانعِ سرِ راهش دیوارهای شهر بود. حالا که سربازانش داخل بودند، سخت‌ترین بخشِ محاصره تمام شده بود.

حتی اگر مدافعانِ باقی‌مانده سعی می‌کردند مقاومتی نشان دهند، نیروهای نخبهٔ لشکرِ فولاد به‌راحتی آن‌ها را قتل‌عام می‌کردند.‌اول​ به‌علاوه، خودش هم آنجا حضور داشت. حتی با اینکه آزاراکس برای غارتِ شهر به جنگجویانِ هراس نپیوسته بود، اگر‌دیدِ​ می‌خواست می‌توانست خیلی سریع به آن‌ها برسد — پس، حتی اگر اتفاقِ غیرمنتظره‌ای می‌افتاد، فرصتِ کافی برای واکنش داشت.

یا دست‌کم‌واکنش​ خودش این‌طور‌این‌طور​ فکر می‌کرد.

اما افی نظرِ دیگری داشت.

همه‌چیز از پیش برنامه‌ریزی شده بود. می‌دانست که جنگجویانِ هراس و دیگر نیروهای نخبهٔ‌دنبالِ​ لشکرِ فولاد اول از همه واردِ شهر می‌شوند. این را هم می‌دانست که آزاراکس‌دیدِ​ او را نمی‌کشد... مهم‌تر از آن، می‌دانست که به دنبالِ سربازانش به داخل نمی‌رود.

دلیلش این بود که آزاراکس نمی‌توانست در برابرِ وسوسهٔ ماندن پیشِ افی مقاومت کند تا او را‌دیگر​ وادار به تماشای سقوطِ شهر کند. نقطهٔ دیدِ خوبی پیدا می‌کرد و او را وادار به تماشا‌تماشای​ می‌کرد، تمامِ تلاشش را می‌کرد تا روحیه‌اش را در هم بشکند... و از بی‌آبروییِ او لذت ببرد.

بی‌رحمی‌اش هم در نقشه‌شان لحاظ شده بود. افی چارچوبِ کلیِ نقشه را ریخته بود. مورگان، تاکتیک‌دانِ آن‌ها، تمامِ جزئیاتش را طراحی کرده بود؛ از‌ماندن​ جمله بی‌شمار احتمالاتِ فرعی برای در نظر گرفتنِ متغیرهای غیرمنتظره، تا نقشه آن‌قدر انعطاف‌پذیر باشد که در برخورد با واقعیت از هم نپاشد. سیشان‌نقشه​ کسی بود که همه‌چیز را ممکن کرده بود، و کای، شبگرد و جت هم قرار بود نقش‌هایی کلیدی در اتفاقاتِ پیشِ رو ایفا کنند.

افی لبخندِ محوی‌فرصتِ​ زد و حس‌دست‌کم​ کرد ترسش رنگ می‌بازد.

خیلی خوب می‌دانست که ممکن است همین‌جا بمیرد... در واقع،‌همه​ مرگش بسیار محتمل بود. پیش از آن هم قرار بود‌ماندن​ چیزهایی را تجربه کند که باعث می‌شد آرزوی مرگ کند.

اما این هم اشکالی نداشت. چون احتمالِ مرگش هم‌این‌طور​ در نقشه لحاظ شده بود. مرگِ او تنها یکی‌اول​ از متغیرها بود، تازه نه یکی از متغیرهای مهم.

چون وظیفهٔ خودش چه‌این‌طور​ زنده می‌ماند و چه‌همه‌چیز​ نه، به انجام می‌رسید.

«اونا دارن موبه‌مو دستوراتم رو اجرا می‌کنن، طاعونِ فولاد. آخ، ولی‌همه‌چیز​ باید اعتراف کنم — شاید یه کوچولو روراست نبودم. می‌دونی که،‌نمی‌رود​ من صادق‌ترین آدمِ روی زمین نیستم. چه برسه توی دو تا دنیا.»

آزاراکس اخم کرد و با حالتی‌برنامه‌ریزی​ ناخشنود او را برانداز کرد. سپس چرخید‌مهم‌تر​ و به دروازهٔ دوردستِ شهر چشم دوخت.

اما دیگر خیلی دیر بود.

افی و مورگان می‌دانستند رسیدنِ آزاراکس به شهر و بالا رفتنش‌می‌دانست​ از دیوارها زمانِ زیادی نمی‌بَرَد. پس هر بلایی که می‌خواستند سرِ‌برابرِ​ غارتگران بیاورند باید سریع اتفاق می‌افتاد... باید در یک آن رخ می‌داد.

و حالا افی می‌خواست از این‌دست‌کم​ نمایش لذت ببرد — حتی اگر‌پیش​ آخرین چیزی بود که در عمرش می‌دید.

در واقع باید از آزاراکس‌پیش​ تشکر می‌کرد که چنین نقطهٔ‌همه​ دیدِ فوق‌العاده‌ای انتخاب کرده بود.

«امیدوارم اونم‌اتفاقِ​ از هنرنماییِ‌می‌افتاد​ من خوشش بیاد...»

دورتر در شهر، جنگجویانِ هراس و بسیاری‌دیگری​ از بهترین سربازانِ لشکرِ فولاد مشغولِ غارتِ‌همه​ خانه‌های اعیان یا پیشروی به سمتِ قلعه بودند.

هنوز هیچ‌کدامشان متوجهِ بسته‌شدنِ دروازهٔ شهر نشده بودند — و البته‌همه‌چیز​ هیچ‌کدام خبر نداشتند سازوکارِ پیچیده‌ای که آن تخته‌سنگ‌های عظیم را حرکت می‌داد،‌دلیلش​ بلافاصله پس از بسته‌شدنِ دروازه نابود شده است. این بار، برای همیشه.

کسانی که مسئولِ فعال‌کردنِ سازوکار برای آخرین بار و سپس خراب‌کردنش بودند، داوطلبانه آمده‌دنبالِ​ بودند — بی‌کس‌وکارهایی که داشتند ذره‌ذره از طاعون می‌مردند. می‌دانستند این آخرین مأموریتشان است، اما‌خوبی​ این را هم می‌دانستند که جانشان سوختی می‌شود تا ضربهٔ مهلکی به لشکرِ فولاد بزند.

و چون همهٔ مردمِ شهر دوستان و عزیزانشان را در‌می‌کرد​ وحشتِ محاصره از دست داده بودند، حاضر بودند جانِ رو‌واردِ​ به زوالشان را با جانِ بهترین نیروهای آزاراکس معاوضه کنند.

هم‌زمان با پایانِ مأموریتِ آن‌ها، کای در دوردست روی برجِ دفاعیِ بلندی از دیوارِ دژِ داخلی ایستاده بود.‌دنبالِ​ قلعهٔ سنگی نزدیکِ دریا ساخته شده بود، برای همین تقریباً تمامِ شهر پیشِ رویش گسترده بود — خیابان‌های‌تمامِ​ بی‌شمار و خانه‌های فراوان. و رودهای تاریکی از جنگجویانِ لشکرِ فولاد که مثل زهر در هزارتوی خیابان‌ها پخش می‌شدند.

چند نفر پشتِ سرش بودند: مورگان، سیشان، شبگرد و شاهزادهٔ‌دیگری​ شهر. با این حال، به خاطرِ فاصله، فقط او می‌توانست‌مهم‌تر​ ببیند که دروازه بسته شده و سازوکارش از بین رفته است.

کای نفسِ عمیقی‌دیگری​ کشید و با لحنی‌می‌دانست​ آرام و بی‌احساس گفت:

«وقتشه.»

شبگرد آهی‌واکنش​ کشید و‌این‌طور​ سر تکان داد.

«پس نوبتِ منه.‌فرصتِ​ می‌رم قلعهٔ سنگی رو‌این‌طور​ برای نبرد آماده کنم.»

با رفتنِ او، شاهزاده با چهره‌ای رنگ‌پریده به روبه‌رو خیره شد، در حالی‌مهم‌تر​ که توفانی از احساسات در چشمانش موج می‌زد. با این حال چیزی نگفت‌سقوطِ​ — فقط مشتش را گره کرد و این تلاطم را در سکوت تاب آورد.

مورگان و سیشان خیلی عادی داشتند برای‌واکنش​ نبرد آماده می‌شدند و حالتِ چهره‌شان مثلِ‌پیش​ هر روزِ دیگری معمولی و جدی بود.

کای لحظه‌ای چشمانش را بست.

می‌دانست قرار‌می‌افتاد​ است چه‌کافی​ کار کند.

این را‌نظرِ​ هم می‌دانست که‌پیش​ بهایِ کارش چیست.

درست مثلِ شاهزاده،‌غیرمنتظره‌ای​ دلش خون بود...‌کافی​ هرچند به دلیلی متفاوت.

نگرانِ افی بود. برایش می‌ترسید.

اما این را هم می‌دانست که حق با اوست و این تنها راه است.‌می‌دانست​ اگر قوی‌تر، باهوش‌تر یا خوش‌شانس‌تر بودند، شاید راهِ دیگری برای فتحِ کابوس وجود داشت‌پیشِ​ — اما نبودند. آن‌ها ضعیف بودند و در این دنیای نفرین‌شده، ضعف گناه بود.

اما در عینِ حال سوختی بود‌برنامه‌ریزی​ که به امثالِ آن‌ها اجازه می‌داد رشد‌مهم‌تر​ کنند و از سدِ موانعِ غیرممکن بگذرند.

پس کای‌اتفاقِ​ چشمانش را‌می‌افتاد​ باز کرد.

به شهرِ در حالِ مرگی که‌نظرِ​ زیرِ پایش گسترده بود نگاه کرد، سرشتش‌اول​ را فراخواند و تنها یک کلمه گفت:

«بسوز.»

و در‌نظرِ​ پاسخ به‌همه‌چیز​ فرمانِ او...

شعله‌های آتش شهر را فروبلعید.

ناولها | novelha.net