چپتر 3035: واقعیتِ تلخ
0در زمانِ نیازِ مبرم، شش تنخاصِ از قویترین قهرمانانِ قلمروِ انسان ناپدید شدندخاندانهای و پا به اعماقِ کابوسی پرخطر گذاشتند.
افی، کای،تنه جت، مورگان،مرده سیشان، شبگرد...
بشریت آنها را جنگجویان و رهبرانی برجسته میدانست. در جمعِ قهرمانانیخاصِ که در راهِ عروج قدم برمیداشتند، تنها نیمقدم با ایزدانِ واقعیبرده فاصله داشتند — ستارهٔ دگرگون، سرودِ سقوطکردگان... و حتی پادشاهِ هیچ.
هر کدام افسانهای زنده بودند. پروردهٔ گرگها و بلبل یارانِ وفادارِ ستارهٔ دگرگون به شمار میرفتند و دوشادوشِبعد ایزدبانوی بشریت به دلِ خطراتِ بیشماری زده بودند. هر دو محترم و محبوب بودند و دو مورد ازدومین بزرگترین سکونتگاههای انسانی در عالمِ رؤیا، یعنی حصار و قلبِ زاغ را فتح کرده و بر آنها فرمان میراندند.
دروگرِ روح، جت، نیز نیازی به معرفی نداشت. شهرتش تنها با بدنامیاش برابری میکرد و انسانِ زندهای نبودناگفته که تحسینش نکند یا از او نترسد... یا هر دو. با این حال، همه همعقیده بودند که هیچاطلاعاتِ قدیسی مرگبارتر از او نیست. در این میان، اعتبارش در میانِ نیروهای حکومت تنه به تنهٔ ایزدانِ مرده میزد.
مورگانِ دلاوری و سیشانِ سرود افسانههای خاصِ خود راسرود داشتند — افسانههایی که خودشان ساخته بودند، در کنارِ افسانههایبزرگِ عظیمی که از خاندانهای بزرگِ سقوطکرده به ارث برده بودند.
ناگفته نماند که شبگرد — یکی از برجستهترین و مرموزترینافسانههای اسوههای نسلِ اول که بیهیچ ردپایی ناپدید شده و دهههاسقوطکرده بعد از مرگ بازگشته بود — نیز افسانهای زنده محسوب میشد.
اطلاعاتِ مربوط به مقصدشان پنهان نبود، از این رو طولی نکشید که در هربیهیچ دو جهان ولولهای به پا شد و همه دربارهٔ این حرف میزدند که آیا آنهانکشید دومین دستهای خواهند بود که کابوسِ چهارم را فتح میکنند، یا در اعماقش جان میبازند.
این شش تنسیشانِ برای انسانهای عادیخاصِ قهرمانانی پرآوازه بودند...
اما برای سانی، صرفاً دوست به حسابدلاوری میآمدند. دنیا بدون افی، کای و جتخودشان به طرزِ عجیبی خالی به نظر میرسید.
در یکی از اتاقهای برجِ امید، شش خاطره روی تختهسنگی از مرمرِ سفیدافسانههایی قرار داشت. هر کدام متعلق به یکی از آن شش قدیسی بود که بهمرموزترین مصافِ کابوسِ چهارم رفته بودند — تا زمانی که زنده بودند، خاطرهها ناپدید نمیشدند.
اما اگر در طولِ آزمونِ طلسمناگفته بلایی سرشان میآمد، خاطرهها در گردبادی ازاول جرقه فرومیریختند و برای همیشه محو میشدند.
در هفتههای پس از سفر به قطبِ جنوب، سانی عادت کرده بودعظیمی به اتاقِ خاطرهها سر بزند و به خاطرهها نگاه کند؛ با ایننسلِ فکر که دوستانش در آن بیرون، در آزمونِ بیرحمانهٔ کابوس، چه میکشند.
البته پاسخی در کار نبود — ودلاوری تا مدتها هم پاسخی پیدا نمیشد. اما دیدنِساخته خاطرههای دستنخورده تا حدی مایهٔ تسلای سانی میشد.
طبیعتاً وقتِ زیادی برای خیرهشدن بهمورگانِ آن شش خاطره نداشت. هرچه باشد،خود دنیا همچنان داشت از هم میپاشید.
تمامِ معضلاتی که پیشتر گریبانگیرِ قلمروِ انسان بود، اکنون تشدید شده بود — هم بهردپایی این دلیل که آخرالزمان سرعت گرفته بود و هم به خاطرِ غیبتِ شش ستونِ بشریت.جهان حالا دنیا نه تنها از قدرتِ شخصیِ آنها، بلکه از نفوذ و رهبریشان نیز محروم بود.
البته دیگران به میدان آمدند تا این خلأ راخودشان پر کنند — اما هیچکس واقعاً نمیتوانست جای آنناگفته شش نفری را که واردِ کابوس شده بودند، بگیرد.
در نتیجه،تنه اوضاع تامرده مدتها وخیم ماند.
شکافِ مرزِ عالم همچنان گسترش مییافت و موجوداتِ کابوسِ بیشتری به جهانِ بیداری سرازیر میشدند. سانی وعظیمی نفیس مجبور شدند برنامهٔ ازپیشتعیینشدهٔ اسکان را کنار بگذارند و بهسرعت میلیونها نفرِ دیگر را به عالمِدههها رؤیا تخلیه کنند — با وجود اینکه آنجا برای پشتیبانی از چنین نرخِ رشدِ جمعیتی آماده نبود.
تنها نقطهٔ امید دریای توفان بود؛ جایی که شهرهای شناور با کمکِ مردمِ رود بهسرعت گسترش مییافت.دههها آنانکه شخصاً به کارِ ساختوساز پیوست و پیشرفتِ آن را بهشدت سرعت بخشید. البته گسترشِ آن منطقهٔ پرخطرآیا از عالمِ رؤیا بیخطر هم نبود؛ از این رو نبردهای دریاییِ هولناکی بیش از پیش در آنجا درمیگرفت.
در این شرایط، نسلِ تازهای از جنگجویان فرصت یافتند تا خودی نشان دهند. دختر و نوهٔ گلِ باد ثابت کردند که جانشینانِ شایستهای برای تبارِ پرآوازهشان هستند؛ قدیسانِ شب و جنگجویانشان در غیابِ بنیانگذارِ خاندان،میشد اعتبارِ تازهای برای خاندانِ سقوطکردهشان رقم زدند. کاملاً دور از انتظار — یا شاید هم کاملاً برعکس — مردی به نامِ گانلاگ نیز به شهرت رسید و با وجود اینکه تنها یک عروجیافته بود، دوشادوشِ قدیسهاخالی میجنگید. سرشتِ او بهطرزِ بینظیری برای نبردهای طاقتفرسا در اعماقِ دریای توفان مناسب بود، و عزمِ راسخش به مردم یادآوری میکرد که چرا پیش از آنکه سرورِ قلعهٔ روشن شود، زمانی به غواصِ تاریک معروف بود.
دستهٔ دیگری که در دریایمیزد توفان شهرت و احترام کسبافسانههای کرد... تامارِ اندوه و جنگجویانش بودند.
اهمیتِ دژهای دریای توفان بهشدت افزایش یافته بود، پس طبیعتاً قلمروِ انسان باید نیروهای بیشتری برای دفاععظیمی از آنها مستقر میکرد. سانی نیز چند دسته از خاندانِ سایه را به آنجا فرستاد. در عینِ حال،بعد دریای توفان مقصدِ بعدیِ رین بود؛ او میخواست در کنارِ مردمِ رود در ساختِ شهرهای شناور مشارکت کند.
به این ترتیب، او یکی از فرستادگانِ سانی در آنجا شد. قرار نبود رین و دستهاش در نبردهای زیادی درگیر شوند، امامحسوب در بحبوحهٔ آخرالزمان هیچ بیدارشدهای نمیتوانست از جنگ دور بماند. از آنجا که عروجیافتگان هنوز نسبتاً کمیاب بودند، تامار بهسرعت میانِ جنگجویانِمیبازند محلی اسمورسمی به هم زد و بهعنوانِ استادِ جوان و قدرتمندی شناخته شد که فرماندهیِ دستهای از مبارزانِ استثنایی را بر عهده داشت.
اما البته، این موفقیتِ نسبی در دریای توفان بهخودشان این معنا نبود که سایرِ مشکلاتی که سانی وناگفته نفیس با آنها دستوپنجه نرم میکردند از بین رفته است.
بشریت از هر سو در محاصره بود — مرزِ عالم ماه به ماه شکنندهتر میشد، دروازههای کابوس در سرتاسرِ جهانِ بیداری دهان باز میکردند، موجوداتِ کابوسِ عالمِ رؤیا بانسلِ درندگیِ روزافزونی به شهرهای دژ حمله میکردند، و در بحبوحهٔ تمامِ اینها، عزیزترین همراهانشان غایب بودند و جانشان را در کابوس به خطر میانداختند. سانی و نفیس به دلِ کورهٔاعماقش آخرالزمان زدند و قدرتهای مطلقِ خود را بیهیچ دریغی آزاد کردند. آنها بیشتر و شدیدتر از همیشه میجنگیدند و بهندرت فرصتی برای استراحت پیدا میکردند. دورانِ پرتنشی بود... دورانی هولناک.
اما خندهدار اینکه، سانیمرده بیش از هر زمانِ دیگریسرود در زندگیاش احساسِ خوشبختی میکرد.