چپتر 3123: قدرتِ برتر
0با هجومِ جنگجویانِ هراس همچون رودی از فولادِ گرسنه، افی لرزشِ زمین را حس کرد. هنوز با سرِ پایینافتاده در گِل زانو زدهسرباز بود و تلخیِ وصفناپذیری قلبش را میفشرد. لحظهای بعد، دستی موهایش را چنگ زد و سرش را با خشونت به بالا کشید. ازرها نظرِ قدرتِ بدنی، افی از دهها قدیس قویتر بود... اما زیرِ بارِ دستِ آهنینی که او را بالا میکشید، تمامِ قدرتش ناگهان بیمعنی شد.
گرفتار در چنگِ آزاراکس، کاریجهتِ جز فشردنِ دندانها و خفهکردنِبیا نالهٔ دردمندانهاش از دستش برنمیآمد.
ناگهان خیلی نزدیک شد.
«داری جهتِ اشتباهی روخفهکردنِ نگاه میکنی، کاهنه. بیا، بیاخیلی سقوطِ شهرت رو تماشا کنیم.»
او را به زمین پرت کرد. دو سرباز دستانش را گرفتند و با غلوزنجیرهای افسونشده بستند.کاهنه بافتِ پیچیدهای از رونها روی سطحِ فولادیِ آنها شعلهور شد. افی حس کرد جوهرش بهسرعت داردروی تخلیه میشود — خیلی زود کاملاً ته میکشید و او را ضعیف و آسیبپذیر رها میکرد.
کشتنش خیلی راحت میشد.
فقط...
افی میدانست که آزاراکسخفهکردنِ قصد ندارد او رابرنمیآمد بکشد. دستکم نه امروز.
سربازانِ بیشتری از راه رسیدند و صندلیِ خزپوشی برای فرمانروایشان آوردند. شاهِ شاهاناشتباهی نشست و با لبخندی آسوده تکیه داد. افی که در گِلِ زیرِ پاهای اوافسونشده افتاده بود، آرام از جا بلند شد. نگاهش را برگرداند، به سمتِ شهرِ درهمکوبیدهشده.
جنگجویانِ هراس و دیگر سپاهیانِ زبدهٔ سپاهِ فولادمیکنی نیمی از راه را تا دروازههایش طی کردهسرباز بودند. با این حال، سربازانِ عادی عقب مانده بودند.
«بهم بگو کاهنه، حالا که به ایزدت خیانت کردی،خزپوشی چی صدات کنم؟ شایدم تو رو به عنوانِ کاهنهٔ...تکیه خودم منصوب کنم. نظرت چیه معبدِ خودم رو بسازم؟»
آزاراکس نیشخند میزد، اما چشمانش سرددردمندانهاش بود و با ولعی تاریک وجهتِ مرگبار به او خیره شده بود.
افی نگاهش را پایینخفهکردنِ انداخت تا با اوبرنمیآمد چشم در چشم نشود.
خیانت به ایزدبانوی جنگ، هان؟
دوشیزگانِ جنگ سوگند میخوردند که هرگز بدونِ مبارزه تسلیم نشوند.برای اگر افی واقعاً یکی از آنها بود، با سر خمگِلِ کردن در برابرِ آزاراکس، پیمانش با ایزدبانوی جنگ را میشکست.
و دقیقاً به همین دلیل آزاراکس فعلاًدستش قصدِ کشتنش را نداشت. چون درهمشکستنِ او رامیکنی گواهی بر برتریِ خودش نسبت به ایزدان میدید.
در دوردست، جنگجویانِدندانها هراس به دروازهٔدردمندانهاش بازِ شهر نزدیک میشدند.
همهچیز...
همهچیز طبقِ برنامه پیش میرفت. افی آهِرسیدند آرامی کشید و دستش را بالا آوردشاهان تا کثیفی را از صورتش پاک کند.
«خراب کردن خیلی راحتترخفهکردنِ از ساختنه، شاه آزاراکس. ساختنِخیلی یه معبد هم فرقی نداره.»
این دو سال را به بطالت نگذرانده بود. درست بود که افی نبردهای بیشماری با سپاهِکاهنه فولاد کرده بود، اما با حوصله داشت دشمنش را هم میشناخت. ساختارِ ارتشِ آزاراکس، آدابورسومِ مردمش،روی تاریخچهٔ به قدرت رسیدنِ پدرش، و اینکه چطور آزاراکس او را کشت تا تاجوتخت را تصاحب کند.
و نه فقط سپاهِ فولاد. دربارهٔاشتباهی دیگر عوالم و دیگر قلمروهای اینشهرت دورانِ باستان هم چیزهایی یاد گرفته بود.
اما بیش ازامروز همه، دربارهٔ آزاراکسراه شناخت پیدا کرده بود.
اینکه چه چیزی به او انگیزه میداددستش و چه چیزی او را به حرکتنگاه وامیداشت. اینکه فضایلش چه بود و رذایلش کدام.
و در پایانِ همهٔ اینها،نالهٔ باید اعتراف میکرد که آزاراکس...نزدیک اصلاً آنقدرها هم پیچیده نبود.
بله، جنگجوی نابغهای بود. سرشتش بهشکلی ترسناک قدرتمند بود. همچنین حاکمی مستبد بود با استعدادی ذاتی برای رهبری — از آن دست رهبرانِ روشنفکر وروی خیرخواهی نبود که مردمِ زمانهٔ او معمولاً هنگامِ فکر کردن به یک حاکمِ ایدهآل تصور میکردند، بلکه پادشاهی بود برازندهٔ دورانِ خودش. کسی که میتوانستامروز مردم را با اقتدارش خرد کند و با مشتی تزلزلناپذیر مطیعشان نگه دارد، تا جایی که حتی فکرِ سرکشی و نافرمانی از ذهنشان پاک شود.
و البتهدستکم بسیار کاریزماتیکسربازانِ هم بود.
اما در پسِ همهٔ اینها، شخصیتش مجموعهای از کلیشههای پستنزدیک و پیشپاافتاده بود، و تنها به این دلیل منحصربهفرد مینمود کهکنیم آزاراکس آنها را به حدِ نهایی و غیرانسانیِ خود رسانده بود.
آزاراکس بینهایت مغرور، خودشیفته، متکبر و دگرآزار بود — اما بیش از همه، شهوتِ سیریناپذیرش برای قدرت تمامِ وجودش را فرا گرفته بود. تمامِ ویژگیهای دیگرشغلوزنجیرهای از همین یک وسواسِ فکریِ غالب سرچشمه میگرفت، و هر کاری که میکرد تنها دو هدف را دنبال میکرد. همهچیز یا برای کسبِ قدرتِ بیشتر بود، یاقصد برای تثبیتِ قدرتی که از قبل داشت، مبادا ضعیف شود و از بین برود. بیرحمیاش، طمعش، استبدادِ ظالمانهاش — همه ابزاری برای به دست آوردنِ قدرت بود.
اعتمادبهنفسِ خودشیفتهوارش هم همینطور بود، چرا که در دنیایی کهبیا آزاراکس در آن زندگی میکرد، هیچکس نمیتوانست بالاتر از اوافسونشده باشد و هیچکس بیشتر از او ادعایی بر قدرت نداشت.
طبیعتاً، این باور با وجودِ ایزدان که بالاتر از همهچیز و همهکس بودند، در تضاد بود.لبخندی هرچند آزاراکس با مهارت از اعتراف به این موضوع — حتی پیشِ خودش — طفره میرفت کهسپاهِ کسانی بزرگتر از او وجود دارند، اما از واقعیت بیخبر نبود. ایزدان مانند خاری در چشمش بودند.
البته، اعتمادبهنفسش کاملاً هم بیاساس نبود، حتی اگر به مرزِ جنون میرسید. هر چه باشد، آزاراکس پیش ازسقوطِ آنکه مطلق شود، متعالی بود و پیش از آن، عروجیافته، بیدارشده... و خفته بود. مسیری که طی کردهشعلهور بود، پوشیده از اجسادِ کسانی بود که از او قدرتمندتر بودند، اما در نهایت به دستِ او کشته شدند.
در این میان، کسانیخفهکردنِ که زنده مانده بودند، همگیخیلی به دربندِ او درآمده بودند.
چرا ایزدان باید تفاوتی میداشتند؟
به همین دلیل بود که آزاراکس روی افی وسواس پیدابرای کرده بود. او مجرایی برای نفرتِ آزاراکس از ایزدان بود،گِلِ راهی برای کوچک کردنِ آنها که فتحش در توانِ او بود.
و اینگونه بوددندانها که میدانست آزاراکسدردمندانهاش او را بیدرنگ نمیکشد.
تسلیم شدنش تنها دو پیامدِ ممکن داشت. یکی این بود که آزاراکس او را بیرحمانه کتک بزند تا به آستانهٔ مرگکنیم برسد، و سپس او را دربندِ خود کند. دیگری این بود که او را به دربندِ خود درنیاورد و در عوضزود به شکنجهٔ روانی روی بیاورد — تا او را در هم بشکند و وادارش کند با ارادهٔ خودش تماموکمال تسلیمِ او شود.
هر دو پیامد برای افی پذیرفتنی بود، چرا که دقیقاً برایسقوطِ همین برنامهریزی کرده بود. مگر اینکه اتفاقی کاملاً غیرمنتظره رخ میداد،بافتِ هیچ راهی برای شکست خوردنش وجود نداشت... دستکم در این مرحله.
فقط باید معنای شکست را از نو تعریفصندلیِ میکرد. این نخستین بخشِ نقشه بود. بخشِ دوم نیزآسوده از مطالعهٔ دقیقِ این دوران به دست آمده بود.
این بخش بهدندانها معنای پیروزی برایدردمندانهاش ارتشِ فاتح ربط داشت.