---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2919: آخرین عالم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2919: آخرین عالم

0

سانی سطحِ آب را شکافت، بدنش را رها‌اما​ کرد و مدتِ زیادی در آبِ سرد شناور‌مقیاس​ ماند؛ کاری نمی‌کرد جز اینکه عمیق نفس بکشد.

ذهنش خالی بود و‌کابوس​ سکونی رخوت‌انگیز و راحت‌مقیاس​ بر تمامِ وجودش چیره شد.

تاریکیِ مطلقی که دورش را گرفته بود، آبِ سردی‌مطلقِ​ که تنِ کوفته‌اش را تسکین می‌داد، بی‌وزنی... همه‌چیز آن‌قدر آرامش‌بخش‌صورت​ بود که گویی در خلأیی بی‌پایان و آرام شناور است.

سانی اجازه داد مدتی در آن کرختیِ دلپذیر بماند.‌اما​ از حرکتِ سایه‌ها — یا بهتر بود بگوید از‌مطلقِ​ بی‌حرکتی‌شان — می‌دانست که هیچ تهدیدی در اطرافش نیست.

حالا که خطر رفع شده بود، هم تن و هم روانش به استراحت‌محک​ نیاز داشت. جای تعجب هم نبود... مدت‌ها بود که زیرِ فشارِ عظیمی قرار‌تازه​ داشت و این فشار با بازگشتش به دوزخِ آریل به اوجِ خود رسیده بود.

هفته‌های گذشته شبیهِ هیچ‌یک از تجربه‌های قبلی‌اش نبود. سانی در طولِ‌باید​ زندگیِ پرماجرایش پا به مکان‌های واقعاً وحشتناکی گذاشته بود؛ جاهایی که‌بودند​ هیچ انسانی نباید تاب می‌آورد. بازیِ مرگ، کفِ دریای توفان، شهرِ جاودان...

اما هیچ‌کدام به‌اندازهٔ بیابانِ کابوس‌محک​ او را محک نزده بود.‌قدرتمند​ دست‌کم نه در این مقیاس.

سه مطلقِ قدرتمند باید دست به دستِ هم می‌دادند تا به قلبِ دوزخ برسند،‌محک​ و تازه در آن صورت هم مویی از مرگ جسته بودند. هیچ شبی نبود که‌مویی​ بی‌زخمِ عمیق صبح شود، و هیچ نبردی نبود که در آن جانشان در خطر نباشد.

«دایرون آخه‌مرگ​ چطوری تونست‌دریای​ بیاد تو؟»

صدای سانی در‌بیابانِ​ آن سکوتِ پهناور‌نزده​ آرام به گوش رسید.

می‌دانست که شاهِ مار تنها مطلقِ عالمِ توفان بوده است. این را هم می‌دانست که دایرون هم قدرتمند‌تازه​ بود و هم مبتکر... با این حال، نمی‌توانست تصور کند آن مطلقِ باستانی چطور توانسته زنده به داخلِ مقبرهٔ‌پهناور​ آریل برسد. هرچه باشد، از عنصرِ طبیعی‌اش بسیار دور می‌شد، چون در هیچ‌کجای آن بیابانِ بی‌کران آبی پیدا نمی‌شد.

از طرفی، آن بیابان زمانی‌دریای​ کفِ یک اقیانوس بود. پس شاید‌به‌اندازهٔ​ دایرون آنجا کاملاً راحت بوده است.

سانی پس از مدتی شناور ماندن در تاریکیِ راحت، به این نتیجه‌کابوس​ رسید که فکر کردن به قدرتِ شاهِ مار در مقایسه با خودش یا‌برسند​ نفیس فایده‌ای ندارد؛ چون ماهیتِ قدرت از روزگارِ دریای گرگ‌ومیش تغییر کرده بود.

آن سه نفر‌بیابانِ​ صرفاً در واقعیت‌های‌نزده​ متفاوتی به سر می‌بردند.

بحث اصلاً سرِ این نبود که‌نزده​ چه کسی قوی‌تر است، بلکه بیشتر‌دست​ به منبع و پایهٔ قدرتشان برمی‌گشت.

سانی نمی‌دانست کابوس، و در نتیجه طلسمِ کابوس، با چه ترتیبی عوالمِ ایزدی را بلعیده است.‌دست‌کم​ اما چیزی که خوب می‌دانست این بود که عالمِ جنگ منحصربه‌فرد بود؛ از این رو منحصربه‌فرد‌شبی​ بود که قوانینش وجودِ هر چیزی را که با دنیای عادی در تضاد بود، پس می‌زد.

آنجا پناهگاهی برای انسان‌ها بود؛ جایی که می‌توانستند به‌دور از استبدادِ اراده‌های متعالی، آزادانه هوش و ابتکارِ‌مطلقِ​ خود را به کار بگیرند. دنیایی بر پایهٔ منطقِ تغییرناپذیر... دنیای زیبایی که در آن هیچ‌کس، حتی‌شود​ ایزدان، نمی‌توانست به فانیان دیکته کند چطور زندگی کنند، و مردم آزاد بودند خودشان مسیرشان را انتخاب کنند.

حتی اگر آن مسیرها اغلب به خون‌ریزی و درگیری ختم می‌شد، آن‌ها‌دست​ دستاوردهای بسیار زیادی داشتند، چیزهای بسیار زیادی اختراع کرده بودند و آن‌قدر‌بی‌زخمِ​ ساخته و خلق کرده بودند که از هر عالمِ دیگری بیشتر بود.

اما این انزوا آن‌ها را‌محک​ از کسانی که روزگاری در‌قدرتمند​ دریای گرگ‌ومیش می‌زیستند نیز متفاوت می‌کرد.

برخلافِ مردمِ زمین که مجبور بودند جهانِ پهناور و هولناکِ آن‌سوی مرزهای گهواره‌شان را در‌نزده​ اوجِ ناآگاهی کشف کنند، دایرون، شاهِ مار، در چنین جهانی متولد شده بود. او وارثِ دانشی‌بودند​ مادرزاد بود که آن‌ها هنوز می‌کوشیدند یاد بگیرند یا اصلاً روحی هم از آن خبر نداشت.

بیدارشدگان، جوهرِ روح، تباهی، خلأ، شکل‌دهی، جادو؛ دایرون درکی ذاتی از تمامِ این مسائل و خیلی چیزهای دیگر داشت،‌باید​ در حالی که سانی و نفیس در این زمینه‌ها چیزی جز دو تازه‌کار نبودند. او وارثِ دانش، اصول و‌دایرون​ مهارت‌هایی بود که نسل‌های بی‌شماری از بیدارشدگان در طولِ هزاران سال، از سپیده‌دمِ تاریخ تا پایانِ جهان، توسعه داده بودند...

و حتی پس از آن.

مهم نبود سانی و نفیس چقدر یاد می‌گرفتند، درک می‌کردند و خودشان می‌ساختند؛ انباشتِ دانشِ‌قلبِ​ آن‌ها هرگز به پای چنین میراثِ تمدنی و بنیادینی نمی‌رسید، حتی با وجودِ طلسم که‌دایرون​ به پر کردنِ این شکاف کمک می‌کرد. دست‌کم هنوز نه، و تا مدت‌ها هم نه.

این نقطه ضعفِ آن‌ها در مقایسه با‌شهرِ​ غول‌های بزرگِ گذشتهٔ باستانی بود... اما در‌محک​ عین حال، یک مزیت هم به شمار می‌رفت.

از آنجا که در مسائلِ مربوط به امورِ والا هیچ پایه و اساسی نداشتند، چاره‌ای برایشان نمانده بود جز اینکه با همان‌می‌دادند​ داشته‌های خود سر کنند. دنیای آن‌ها بسیار بی‌رحم‌تر بود، دنیایی که در آن بهای هر چیز بسیار عریان‌تر و مطلق‌تر بود... همیشه‌سکوتِ​ پای همه‌چیز یا هیچ‌چیز در میان بود، پیروزی یا مرگ. مردمِ دنیای آن‌ها هیچ پشتوانه‌ای نداشتند، پس فقط می‌توانستند به خودشان تکیه کنند.

در نتیجه، همچون‌بیابانِ​ تیغه‌هایی بسیار برنده‌تر‌نزده​ آبدیده شده بودند.

بنابراین، مسئله این نبود که دایرون بسیار قوی‌تر از آن‌ها بود،‌باید​ یا آن‌ها بسیار قوی‌تر از او بودند. فقط اجزای سازندهٔ قدرتشان‌بودند​ با هم فرق داشت و به همین دلیل، ماهیتش نیز متفاوت بود.

دایرون احتمالاً می‌توانست کارهای بسیاری بکند که از دستِ سانی‌هیچ‌کدام​ و نفیس برنمی‌آمد، و آن‌ها نیز در عوض از پسِ‌باید​ کارهای بسیاری برمی‌آمدند که او هرگز قادر به انجامشان نبود.

با تمامِ این حرف‌ها...

«ولی بازم من‌بیابانِ​ کشتمش. پس آخرِ سر‌دست‌کم​ کی از همه عوضی‌تره؟»

سانی خندید.

البته، سانی نسخهٔ کابوسِ دایرون را زمانی کشته بود که آن مردِ بیچاره‌کابوس​ از قبل فاسد‌شده، کاملاً دیوانه و رو به موت بود... اما از طرفی، خودِ‌تازه​ سانی هم آن زمان فقط یک استاد بود، پس این هم باید ارزشی می‌داشت.

سانی پس از پایانِ تأملاتش دربارهٔ سرنوشتِ حیرت‌انگیزِ دایرون، شاهِ‌به‌اندازهٔ​ مار، آهی کشید و بالاخره از آن خلسهٔ دلپذیر بیرون آمد؛‌دستِ​ تصمیم گرفت وقتش رسیده که دوباره به زمانِ حال فکر کند.

اول از‌به‌اندازهٔ​ همه، وضعیتش‌کابوس​ را ارزیابی کرد.

وضعیتش... تعریفی‌به‌اندازهٔ​ نداشت. راستش را‌محک​ بخواهید، افتضاح بود.

شش تجسم از هفت تجسمش چنان آسیبِ فاجعه‌باری دیده بودند که در حالِ حاضر نمی‌توانست آن‌ها را‌مقیاس​ متجلی کند. روحش داغون بود و بافتِ روح به زور آن را سرِ هم نگه داشته بود.‌صبح​ سپاهِ سایه به‌کلی نابود شده بود و دست‌کم یک هفته زمان می‌برد تا با تمامِ قوا ترمیم شود.

قدیس، کُشنده و حتی مار‌توفان​ چنان زخم‌های کاری‌ای برداشته بودند که‌بیابانِ​ آن‌ها را هم نمی‌توانست احضار کند.

خوشبختانه، هر هفت پیوندِ نفرین داشتند شعله‌های تاریکِ روحش را تقویت‌باید​ می‌کردند، بنابراین سرعتِ بازیابیِ سایه‌ها و سایه‌اش به‌شدت بالا رفته بود. به‌ویژه‌شبی​ قدیس که به لطفِ قدرت‌های خودش خیلی زود سرِ پا می‌شد، پس...

روی‌هم‌رفته، با وضعیتِ خوبی از جهنم گریخته بود. با وجودِ تمامِ‌باید​ زخم‌ها و آسیب‌هایی که سانی و زیردستانش دیده بودند، هیچ‌چیز برای همیشه‌شبی​ از دست نرفته بود. در نهایت همه‌چیز قابلِ ترمیم و بازگشت بود.

و این او‌مرگ​ را به دستورِ‌توفان​ کارِ بعدی می‌رساند.

ارزیابیِ دنیای اطرافش.

بسیار خب.

یک جای‌به‌اندازهٔ​ کارِ این‌کابوس​ دنیا بدجوری می‌لنگید.

ناولها | novelha.net