---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2880: زندانیِ آینه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2880: زندانیِ آینه

0

رین مدتی به بازتاب‌پوزخندِ​ خیره ماند، بعد آهی‌هفت‌تا​ کشید و روی زمین نشست.

«اون یکی موردرت،‌می‌شناسم​ هان؟ باید این‌طوری‌داره​ صدات کنم، آقا؟»

بازتاب لبخند زد.

«می‌تونی هر چی دوست داری صدام کنی. هرچند عادت دارم موردرت‌کوچکی​ صدام کنن... اینکه بهم بگی اون یکی موردرت، یعنی من نسبت به‌اوه​ اون، حقِ کمتری برای خودم بودن دارم، که یکم غم‌انگیزه. در ضمن...»

مکثی کرد و بعد‌پوزخندِ​ با لحنی که به‌طرزِ‌هفت‌تا​ نامحسوسی دلخور بود گفت:

«آقا، واقعاً؟ ترجیح می‌دم آقا صدام‌داره​ نکنن. هر چی باشه من یه‌نیست​ مردِ جوونم که تو بهترین سال‌های عمرشه.»

رین نگاهِ‌کوتاهی​ مشکوکی به‌ابرویی​ آینه انداخت.

«سی رو‌پیدا​ رد کردی،‌کپیِ​ مگه نه؟»

بازتاب سرفه‌ای کرد.

«خب... آره. ولی، اِ...»

رین ریز خندید.

«می‌گی می‌تونم هر چی دوست دارم‌مطلقِ​ صدات کنم، ولی این‌همه شرط و‌کسی​ شروط می‌ذاری. به‌هرحال... انگار می‌دونی من کی‌ام؟»

لحظه‌ای ساکت‌حداقل​ ماند و بعد‌کوچکی​ سر تکان داد.

«آره. من خیلی از کارایی که می‌کنه‌نظرِ​ رو می‌بینم... و اونم چیزای زیادی می‌بینه.‌منم​ برای همین، تا حدودی می‌دونم کی هستی.»

بازتاب — موردرت —‌ابرویی​ مدتِ کوتاهی براندازش کرد‌نکردی​ و ابرویی بالا انداخت.

«ولی انگار از دیدنم تعجب نکردی؟ فکر‌بدنام​ می‌کردم پیدا کردنِ یه کپیِ دقیق از‌هفت‌تا​ یه مطلقِ بدنام، حداقل یکم غافلگیرکننده باشه.»

رین پوزخندِ کوچکی زد.

«من کسی رو می‌شناسم که هفت‌تا‌داره​ بدن داره. از نظرِ من، داشتنِ‌نیست​ یه کپیِ دقیق اون‌قدرام چیزِ خاصی نیست.»

اون یکی موردرت لبخند زد.

«اوه. فکر کنم منم بشناسمش...»

پس از آن، لحظه‌ای‌پوزخندِ​ ساکت شد و بعد‌هفت‌تا​ با لحنی خنثی گفت:

«ولی من از دیدنت حسابی تعجب کردم. اون یکی خودم معمولاً نمی‌ذاره‌نیست​ کسی بهم نزدیک بشه — می‌دونی که، خیلی نگرانِ امنیتمه. برای همین،‌نگرانِ​ انتظار نداشتم اجازه بده بدونِ مراقب این اطراف بپلکی. غافلگیریِ جالبی بود.»

رین با‌کوتاهی​ شنیدنِ این حرف‌بالا​ بی‌اختیار آهی کشید.

لعنتی...

کمی درنگ‌حداقل​ کرد و‌پوزخندِ​ بعد گفت:

«احتمالاً به این خاطره‌هفت‌تا​ که می‌دونه من بی‌خطرم. آزارم‌اون‌قدرام​ به یه مگس هم نمی‌رسه.»

همیشه مراقب بود نقصش را مخفی نگه دارد، اما پادشاهِ هیچ به‌هرحال باید‌کپیِ​ از آن باخبر شده باشد — یا دست‌کم ماهیتِ کلی‌اش را حدس زده باشد.‌داشتنِ​ به‌احتمالِ زیاد به همین دلیل اجازه داده بود با زندانیِ آینه در تماس باشد.

موردرت با‌پیدا​ تفریح نگاهش کرد‌دقیق​ و لبخند زد.

«واقعاً؟ چه تصادفِ جالبی.‌پوزخندِ​ راستش منم همین‌طورم — منظورم‌بدن​ اینه که بی‌خطرم. درکت می‌کنم.»

لبخندش کمی تلخ شد.

«تو دنیایی که ضعف‌ابرویی​ رو گناه می‌دونن، بی‌خطر‌نکردی​ بودن کارِ سختیه، مگه نه؟»

رین فقط شانه‌ای بالا انداخت.

«تا حدودی‌حداقل​ آره. ولی‌پوزخندِ​ از پسش برمیام.»

کمی به عقب‌می‌شناسم​ تکیه داد و‌داره​ به سقف نگاه کرد.

«فکر کنم اگه به‌اندازهٔ کافی خوش‌شانس‌دیدنم​ باشی، هر گناهی بخشیده می‌شه. منم‌کردنِ​ که واسه خودم دخترِ خیلی خوش‌شانسی‌ام.»

نگاهی به آینهٔ بلند انداخت که‌مطلقِ​ انگار بازتابِ عجیب در آن گرفتار‌کسی​ شده بود، و با همدردی نگاهش کرد.

«ولی انگار هم‌غافلگیرکننده​ بی‌خطری هم بدشانس.‌کسی​ خیلی باید سخت باشه.»

با لبخندی،‌کسی​ مثل خودش‌هفت‌تا​ شانه بالا انداخت.

«آره، یه کم این‌طوری هست.»

رین مدتی ساکت‌کردنِ​ ماند، بعد به جلو‌بدنام​ خم شد و پرسید:

«هی، حالا که هر چی پادشاهِ هیچ می‌بینه‌هفت‌تا​ رو تو هم می‌بینی، شاید بتونی برام توضیح بدی‌اوه​ چی شده؟ من که اصلاً نمی‌فهمم... آخه چه خبره؟»

موردرت با‌کسی​ حالتی معذب نوکِ‌بدن​ بینی‌اش را خاراند.

«خب، بذار ببینم... مردی هست به اسمِ رؤیازاد که می‌خواد کلِ بشریت رو ببلعه و مقدس بشه. توی چند ماهِ گذشته، آروم‌آروم همه‌هفت‌تا​ رو افسون کرد و به دربندهای خودش تبدیل کرد. تو هم دربند بودی و ازت مثلِ یه تیغِ پنهان برای کشتنِ سرودِ سقوط‌کردگان‌نداشتم​ استفاده شد. شانس آوردی که زنده موند و ذهنت رو از آلودگی پاک کرد. در نتیجه، بخشی از حافظه‌ات رو از دست دادی.»

رین چند بار پلک زد.

«این‌طوری یه چیزایی روشن‌پوزخندِ​ می‌شه. وایسا، گفتی کلِ‌هفت‌تا​ نسلِ بشر دربند شدن؟»

دلش ریخت.

موردرت آهی کشید.

«خیلی از موجوداتِ کابوس هم همین‌طور. در حالِ حاضر، اون یکی من و رؤیازاد‌هفت‌تا​ با هم درگیرِ جنگن. سرورِ سایه‌ها و ستارهٔ دگرگون هم معلوم نیست کجان و‌حسابی​ دارن چی‌کار می‌کنن. امیدوارم به‌موقع برگردن تا نذارن اون دو تا دنیا رو نابود کنن.»

رین با‌حداقل​ خستگی صورتش‌پوزخندِ​ را مالید.

«پس منم دربند بودم. اگه رؤیازاد توی سرم‌داشتنِ​ بوده... احتمالاً برای همینه که تونستم این‌قدر زود‌خنثی​ عروج کنم. اون بهم یاد داد؟ چه افتخاری، واقعاً.»

و به‌کوتاهی​ بانو کاسیا‌ابرویی​ خنجر زده بود.

ناله‌ای سر داد.

«لعنتی. بالاخره به عروجِ طبیعی رسیدم و‌می‌شناسم​ حتی یادم نمیاد چطوری. اون دانش برای‌چیزِ​ همیشه از دست رفت... حالا چی‌کار کنم؟»

قرار بود رین تجربه‌اش را در اختیارِ بشریت بگذارد تا نسلِ تازه‌ای از بیدارشدگان را توانمند کند — و‌کردم​ تمامِ نسل‌های پس از آن را. حالا آن تجربهٔ ارزشمند از دست رفته بود؛ کاسی آن را از ذهنش پاک‌بی‌اختیار​ کرده بود. و چون رین نمی‌توانست برای بارِ دوم عروج کند، دیگر هرگز عروج را تجربه نمی‌کرد و یاد نمی‌گرفت.

آیا خودِ کاسی بخش‌های‌ابرویی​ آلودهٔ حافظه را که پاک‌فکر​ کرده بود، به یاد داشت؟

به یاد داشت — مگر اینکه برای محافظت از‌غافلگیرکننده​ خودش در برابرِ دربند شدن، آن بخش از حافظهٔ‌داشتنِ​ خودش را هم پاک کرده باشد. در آن صورت...

«می‌تونم تو‌حداقل​ این مورد‌پوزخندِ​ کمکت کنم.»

صدای موردرت رین را از‌بدن​ افکارِ تاریکش بیرون کشید. نگاهش‌چیزِ​ کرد و ابرویی بالا انداخت.

«چی؟»

بازتابِ جذاب لحظه‌ای‌کردنِ​ مکث کرد، بعد با‌بدنام​ لبخندی شانه بالا انداخت.

«عروجِ طبیعی — می‌تونم برات توضیح بدم چطوریه. راستش، می‌تونم بهت یاد بدم‌اون‌قدرام​ چطور بدونِ فتح کردنِ یه کابوس، قدیس بشی. انگار واقعاً دخترِ خوش‌شانسی هستی!‌نزدیک​ خیلی اتفاقی به تنها کسی تو دنیا برخوردی که از پسِ این کار برمیاد.»

رین نگاهی‌کسی​ طولانی به‌هفت‌تا​ مرد انداخت.

«اون‌وقت تو از کجا‌ابرویی​ دربارهٔ عروجِ طبیعی می‌دونی،‌نکردی​ چه برسه به تعالیِ طبیعی؟»

موردرت، گرفتار در‌کردنِ​ آینه، به عقب تکیه‌بدنام​ داد و آهی کشید.

«چرا ندونم؟‌حداقل​ بالاخره خودم هم‌کوچکی​ همین‌طوری قدیس شدم.»

ناولها | novelha.net