چپتر 3156: خداحافظیِ طولانی
0مدتی طولانی سکوت حاکم بود.تصمیم سپس، رین آهسته نفسش رامعلمم بیرون داد و لبخند زد.
رو بهقلبش سانی کرد وواقعیتِ شانهای بالا انداخت.
«خب، دفعهٔ اولت که نیست. رفتی تا بهداره مصافِ کابوسِ دوم بری، بعد هم برای جنگیدنممکنه با زنجیرهٔ کابوسها رفتی. ولی همیشه برمیگردی، مگه نه؟»
رین لحظهای مکثقراره کرد و بعدنباشم با دلخوری افزود:
«حتی اگه بعضی وقتها کارهایی بکنی، مثل پاک کردنِ خودت از یادِ همهعوض و دوباره جا کردنِ خودت تو دلِ من با تظاهر به اینکه یه نامیرایفرق عجیبوغریبی... که فقط بر حسب اتفاق تصمیم گرفته بهخاطرِ یه برخوردِ تصادفی معلمم بشه...»
شوخیاش برای عوضگیره کردنِ فضا بود،انکارناپذیر اما سانی جوابی نداد.
در عوض، فقططولانیای چند لحظهٔ طولانیپنجم به او خیره ماند.
«عادت دارم کهقراره برگردم. اما، رین...نباشم این دفعه فرق میکنه.»
لبخندش محو شد.
سانی نگاهش را پایین انداخت، انگشتانش را روی فنجانِکابوس گرم کشید و بعد به درختِ تنومندی که رینناچیز به آن تکیه داده بود نگاه کرد. سرانجام گفت:
«این بار قراره برای مدتِ طولانیای نباشم. اما این... این همهچیز نیست.دیگه کابوسِ پنجم با بقیه فرق داره. خداشدن با تمامِ قدمهای دیگه درسینهاش راهِ عروج متفاوته. پس، حتی اگه برگردم... ممکنه دیگه همون آدمِ سابق نباشم.»
در آن لحظه چیزی حس کرد. احساسِ دردی در سینهاش که قلبش را مثلدیگه گیره میفشرد — این واقعیتِ انکارناپذیر که مهم نبود در کابوس چه پیش میآمد، قرارمیفشرد بود بخشی از وجودش را از دست بدهد. شاید بخشی ناچیز... یا شاید بخشی ارزشمند.
آدمی که تمامِ عمرش بودتصمیم از بین میرفت و جایمعلمم خود را به ایزدی غریبه میداد.
سانی نفسِ عمیقیگیره کشید و بهانکارناپذیر رین نگاه کرد.
«زمان واقعاً زودطولانیای میگذره، مگه نه؟ ولیبقیه مثل حلزون هم میخزه.»
دیگر آن کودکِ نوپای شیرینی نبود که در آپارتمانِ کوچکشان دنبالش راه میافتاد. نوجوانِ دستپاچه یا حتی زنِممکنه جوانی هم نبود که با احتیاط با بزرگسالیِ نوپایش کنار بیاید. رین حالا در اواسطِ دههٔ بیستسالگیاش بود وقرار پیش از این استاد شده بود. دخترِ کوچکی که به یاد میآورد، به یک بزرگسالِ واقعی تبدیل شده بود...
جایی در میانهٔ آخرالزمان، رین از تصویری که او از ویبشه در ذهن داشت فراتر رفته بود. با تجربهٔ جنگ و صلح، حالادارم بلندقامت و قوی بود — درست مثل درختی که پشتسرش قرار داشت.
او سرزنده و موفق بود.
سانی لبخند زد.
رین دیگر نیازی نداشت به او وابسته باشد. پس،بقیه حتی اگر میرفت... حتی اگر برنمیگشت، یا آنقدر تغییرکردهممکنه برمیگشت که یکدیگر را نمیشناختند... حالِ رین خوب میبود.
...این هم کمی دردناک بود.
فنجانِ چایقلبش را درمیفشرد دستانش گرفت.
«اما باید انجام بشه. چهکار میتونمپنجم بکنم؟ برادرت زیادی محشره. برای همین، هیچکسِراهِ دیگهای نیست که بتونه جامو پر کنه.»
رین سعی کرد لبخندمدتِ بزند، اما چشمانش آشوبِپنجم درونش را لو میداد.
نگاهش را دزدید، مدتِ کوتاهیتصمیم ساکت ماند و بعد بامعلمم لحنی آمیخته به احساس گفت:
«ما مدامقلبش از هم دورواقعیتِ میافتیم، مگه نه؟»
نفسِ عمیقی کشید.
«تو این زندگی... قرار بود با هم باشیم، ولیبقیه در عوض بیشترش رو دور از هم گذروندیم. و حالا،همون دوباره داریم از هم جدا میشیم. آخه کجای این انصافه؟»
سانی بیاختیار خندید.
«چیزی به اسمِگیره انصاف وجود نداره،انکارناپذیر پس کی میدونه؟»
لحظهای مکث کرد.
«این دنیا خیلی پهناوره. خیلی هم بیرحمه. نیروهای زیادی ما رو به مسیرهای مختلفی کشوندن، اما درمتفاوته نهایت، باز هم همدیگه رو پیدا کردیم، مگه نه؟ بارها و بارها. برای من... اون وقتهایی کهکابوس با هم گذروندیم از چیزی که بتونی تصور کنی ارزشمندتر بودن، رین. و همیشه هم خواهند بود.»
نفسِ عمیقیفقط کشید و بعدتصمیم آهسته بیرون داد.
«پس، میخوام بدونی که حتی اگه بعد از برگشتنم عجیب به نظر برسم... حتی اگه اون آدمِ سابق نباشم یا رفتارم باهاتبین فرق کنه... همیشه مراقبت خواهم بود. میگی بیشترِ عمرمون رو دور از هم گذروندیم، ولی بیدارشدگان عمرِ طولانیای دارن، رین. سالهای بیشماریراه پیشِ رومونه. و آره، شاید نتونم همهشون رو کنارِ تو بگذرونم، اما همیشه یه جایی حضور خواهم داشت. و به یادت خواهم بود.»
سانی پشتِ سرشطولانیای را خاراند وپنجم معذب اضافه کرد:
«خب، مگه اینکه بمیرم، البته. ولی منو کهپنجم میشناسی؛ برادرت به این راحتیها کشته نمیشه. راستش، دلممتفاوته به حالِ اون احمقی میسوزه که بخواد منو بکشه.»
رین بیاختیار خندید.
بعد دوباره ساکت شد و باانکارناپذیر احساسی تلخ و کنایهآمیز که درقرار چشمانش پنهان بود، به او نگاه کرد.
مدتی حرفی نزد، بعد پرسید:
«خب، الانبار چی؟ اینمدتِ یعنی خداحافظی؟»
سانی آرام سرشحسب را به نشانهٔگرفته منفی تکان داد.
«این... یه پیکنیکه. و یهواقعیتِ بهامیدِدیدار؛ ایشالا چند سالِ دیگه. قبلمیآمد از اینکه دنیا به آخر برسه.»
دست دراز کردطولانیای و چایِ بیشتریپنجم در فنجانش ریخت.
صدایش آرامتر شد.
«مراقبِ خودت باش، رین. اوضاع قراره قبل از اینکه بهتر بشه، بدتر بشه. تو الان یه استادی، ولی میدونم که مدتِ زیادی استاد نمیمونی... این یعنی توفرق سالهای آینده، تو خطِ مقدمِ مبارزهٔ بشریت برای بقا خواهی بود. میدونم که از پسش برمیای؛ که بینظیر خواهی بود. ولی، لطفاً، خودت رو در اولویت قرارخداشدن بده. یادت باشه که یه جایی اون بیرون، یه نفر داره میجنگه تا پیشت برگرده. پس، بهخاطرِ اونم که شده، لطفاً خودت رو به همهچیز ارجح بدون.»
به اوقلبش نگاه کردمیفشرد و لبخند زد.
«آها... و اینم برای توئه.»
رین با گیجی اخم کرد.
«چی؟»
سانی بهقلبش حیاطِ اطرافشانمیفشرد اشاره کرد.
«اینجا. معبدِ بینام؛ دارم اینو برای تو میذارم. رِوِل تاتمامِ وقتی که متعالی بشی ازش مراقبت میکنه، ولی همهش مالِلحظه توئه. این حیاط، این درخت، دژِ پشتمون. اینم میراثِ توئه.»
لحظهای مکث کرد، بعد بهطولانیای جلو خم شد و دستشداره را روی شانهٔ او گذاشت.
جرقهای از انرژی از روحش به روحِبهخاطرِ رین منتقل شد و طلسمِ کابوس اعلامفضا کرد که خاطرهای را از دست داده است.
سانی گلویش را صاف کرد.
«و یه هدیهٔ خداحافظیِ کوچیک.»
رین ابرویی بالا انداخت، بعدطولانیای خاطره را احضار کرد وداره مدتی به آن خیره ماند.
بعد با لحنی ناباورانه پرسید:
«هدیهٔ خداحافظیت... یه سنگِ معمولیه؟»
سانی خندید.
«باور کن هیچچیزِ معمولیای درموردش وجود نداره. این خاطرهایه که میتونه صداها رو ضبط کنه.راهِ پس... چندتا صدای ضبطشده برات گذاشتم تا منو به یادت بیارن. اگه یه وقت حس کردیانکارناپذیر دلت برام تنگ شده، میتونی این خاطره رو احضار کنی و به یکی دوتاشون گوش بدی.»
لحظهای مکثفقط کرد واتفاق بعد اضافه کرد:
«اونوقت یادت میاد کهمیفشرد چقدر رو اعصاب بودم وکابوس درجا دلتنگی از سرت میپره.»
رین بامدتِ نگاه به سنگِهمهچیز نامعمولی، آرام خندید.
«که اینطور. بله واقعاً.مدتِ خیلی خب... ممنون بابتِپنجم این هدیهٔ باملاحظه، داداش.»
ساکت شد، مدتی بیحرکتاتفاق ماند و بعد سنگبرخوردِ را محکم در دست فشرد.
رین سرش را بالامیفشرد آورد، توی چشمهای سانینبود نگاه کرد و گفت:
«تو... تو هم مراقبِ خودت باش، سانی. برام مهم نیست چه اتفاقی برات میافته یا چقدر عوض میشی.آدمِ اگه خدا شدن باعث شد سرت باد کنه و یادت بره چطور آدم باشی... چطور برادرم باشی... خودمبخشی بهت یادآوری میکنم. اونقدر یادآوری میکنم تا یادت بیاد، پس اگه میخوای دردسر درست نکنی، صحیح و سالم برگرد.»
سانی نگاهش را پاسخمدتِ داد، چند لحظه درنگ کردبقیه و بعد سر تکان داد.
دیگر حرفیفقط برای گفتناتفاق نمانده بود.
«خداحافظ، رین.»
شاخههای درخت بالای سرشاننباشم تاب میخوردند و زیرِداره آسمانی بینور خشخش میکردند.
درست مثلِ آن دو، درخت هم در حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی جوانه زده بود. و درست مثلِ آن دو،آدمِ از ریشه درآمده و به دنیایی پهناور و پرخطر پرتاب شده بود. با این حال، درخت از بین نرفت؛ بلکه خودشبدهد را وفق داد. حالا، برخلافِ تمامِ احتمالات، در سرزمینی که هیچ خورشیدی نداشت میبالید و مونسِ دیوارهای باستانیِ معبدی فراموششده بود.
ریشههایش ستبر و استوار بودند و در عمقِبرخوردِ خاکی بیرحم نفوذ کرده بودند. روی تنهاش سه جاینداد زخم به چشم میخورد که یادگارِ جوانی بازیگوش بود.
آن جوان حالا مردمیفشرد شده بود و میرفتنبود تا با کابوسش روبهرو شود.
در این مسیر چیزهای ارزشمندِ بسیاریپنجم را هم پشتسر میگذاشت... چیزهایی کهدیگه دلش نمیخواست از آنها دل بکند.
اما میدانست اگرقراره میخواهد از آنها محافظتهمهچیز کند، باید رهایشان کند.
شاید تفاوتِ یکحسب جوان و یکگرفته مرد در همین بود.