چپتر 2629: نامیرای فاسدشده
0موجوداتِ مرگباری آن بیرون بودند، در گسترههایویرانیِ هولناکِ این جهانِ بیرحم و درهمشکسته... وگوشتیِ بعد سرورِ سایهها بود، سانلس — فرمانروای مرگ.
در میانِ کسانی که تنها یک قدم با او فاصله داشتند، دروگرِ روح جتاما شاید کشندهترین بود. او قطعاً ترسناکترینشان بود، و دلیلِ خوبی هم برای آن وجودخود داشت. کمتر کسی میتوانست از سرشتِ موذیانه و عزمِ مرگبارش جان به در ببرد.
پس اغراق نبود اگر میگفتیم وقتی آن دوشده تصمیم میگرفتند شانه به شانه بجنگند، بهسختی میشد زوجیلحظه مرگبارتر از سرورِ سایهها و دروگرِ روح پیدا کرد.
...با این حال، نتوانستند پلیدِ وهمانگیزیصحنهای را که در شهرِ جاودان بهجهید استقبالشان آمده بود، از پای درآورند.
نبرد سریع، اما نفسگیر بود. در جریانِ مبارزهٔ سانی و جت با جوانِ هیولایی... یا بهتر است بگوییم با پلیدِپنهان کریهی که چهرهٔ بینقصِ یک جوانِ انسانی را به خود گرفته بود، چند بلوک از شهرِ غرقشده به تلی ازچرخانده آوار تبدیل شد. ساختمانهای باستانی فروریختند و بسترِ سنگیِ جادهها با انفجاری به بهمنی از تکههای تیز و دندانهدار تبدیل شد.
سکوتِ خیابانهای خالی در همهمهٔ کرکنندهٔ نبردی هولناکاستقبالشان در هم شکست و منظرهٔ زیبای شهرِ باستانیجریانِ جای خود را به صحنهای از ویرانیِ مطلق داد.
«لعنتی.»
سانی به عقب جهید و بهسختی از یک شاخکِ گوشتیِ دیگر جاخالی داد. مجسمهٔ خیرهکنندهایدیگر که پشتش پنهان شده بود، به دو نیم شد؛ نیزهٔ انتهای شاخک چنان تمیز آنلحظه را بریده بود که بُرش برای چند لحظه چیزی جز یک شکافِ نازک به نظر نمیرسید.
«این... یکم سخته...»
جت داسِ شبحوارش را چرخانده و چند شاخک را بریده بود، سپس گذاشت تیغهٔ مه به شکلِ یک لوسرنِ ظریفهیولایی درآید و از نیزهٔ بلندش استفاده کرد تا نزدیکترین شاخکِ قطعشده را به سنگفرش میخکوب کند. درست به موقع بود؛ شاخکهایجادهها گوشتی با وجودِ جدا شدن از بدنهٔ اصلیِ پلید، همچنان حرکت میکردند و سعی داشتند روی آوارها به سمتِ او بخزند.
«چه غلطی باید بکنیم؟»
سانی دوباره ناسزا گفت.
آن وحشتِ کیهانی قوی بود؛ تقریباً به قدرتِ یک جانورِ اعظم، که آنشاخکِ را به یک بلای متحرک تبدیل میکرد. حتی مطلقی مثلِ او هم باید درتمیز نبرد با این موجود حواسجمع میماند، پس قابلدرک بود که جت به دردسر بیفتد.
با این حال، این دلیلی نمیشد که برای مقابله با این پلیدِ کریه تا ایننفسگیر حد به دردسر بیفتند. سانی میتوانست یک جانورِ اعظم را در یک چشمبههمزدن از پایچند درآورد، و جت هم آنقدر توانمند بود که بتواند فاصلهٔ بینِ رتبهها را پر کند.
از هر نظر،جاخالی این موجودِ وهمانگیز تاپنهان الان باید مرده بود.
و در واقع، آنهازیبای تا همین الان هممطلق بارها آن را کشته بودند...
فقط مسئله این بودزیبای که آن پلیدِ کریهمطلق قصد نداشت مرده باقی بماند.
سانی و جت بدنش را بریده، سوراخ کرده و در هم شکسته بودند. بهاما روحش آسیبِ مرگباری وارد کرده و آن را با ارادهٔ مرگ مسموم کرده بودند.خود موجود تا سر حدِ مرگ سوخته و پس از یخزدنِ کامل، خرد شده بود.
اما مهم نبود چه کار میکردند، جوانِ زیبا خیلی زود به ظاهرِ اصلیاش برمیگشت. بدنِبریده لهشده، قطعشده، سوخته و خردشدهاش به حالتی بینقص برمیگشت و سپس با متورم شدنِ گوشتِتیغهٔ بدشکلش، دوباره کریه و هولناک میشد و به جنگلی خزنده از شاخکهای مرگبار تبدیل میگشت.
فهمیدنِ ماجرا آدمِ دانایی نمیخواست.
«لعنتی... اون دیمونِ لعنتی!»
دیوی که با آن میجنگیدند قدرتمند بود، اما بهخودیخود آنقدرها هم ترسناک نبود. گواهش این بودجریانِ که سانی و جت با وجود چند دقیقه نبرد، هنوز خراشی برنداشته بودند. اما مشکل اینجاغرقشده بود که آن موجود نامیرا بود — یا بهتر است بگوییم، شهرِ جاودان نامیرایش کرده بود.
تفاوتش ظریف بود، اما مهم.
نیرویِ حیاتِ باورنکردنی و پایانناپذیرِ آن جوانِ هیولایی، قدرتِ خودشلعنتی نبود. بلکه تجلیِ جادویی بود که بر این مکانِ نفرینشدهپنهان فرمان میراند؛ ازاینرو، کشتنش صرفاً غلبه بر جانوری اعظم نبود.
مسئله غلبه بر جادویِ یک دیمون بود ومطلق هرچند سانی به تواناییهای خودش باور داشت، اما اینمجسمهٔ کاری نبود که در حالِ حاضر از پسش بربیاید.
پس چطورحال میشد باپلیدِ پلیدی نامیرا جنگید؟
سانی انفجارِ دیگری ازمجسمهٔ گوشتِ گرسنه را جاخالی دادنیم و بیاختیار لبخندِ تلخی زد.
«نه، ولیشکست واقعاً طعنهٔزیبای روزگاره، مگه نه؟»
دو جنگجویِ مردهمنظرهٔ داشتند سعی میکردندصحنهای هیولایی نامیرا را بکشند.
اوداچیِ سیاهش رانتوانستند چرخاند و جتشهرِ را صدا زد:
«نمیتونیم بکشیمش!»
نگاهش روی پیکرِمنظرهٔ تلوتلوخوران و هولناکِصحنهای آن نامیرای فاسدشده نشست.
«پس بیا بهجاش مهارش کنیم!»
یورش برد و برای فرار از شاخکهای شلاقمانند، به سیلابی از سایهها تبدیل شد و درست جلویمبارزهٔ پلید به شکلِ مادی درآمد. اوداچیاش درخشید و بازوهای موجود را قطع کرد؛ در همان آن، جریانیآوار از مه پشتِ سرِ نامیرا به پیکری چابک بدل شد و جت با داسش پاهای او را برید.
همین که دیو به زمین افتاد، دهها زنجیرِ سیاه بیرون زدند و دورش پیچیدند. تکتکِ آنها برای بستنِچیزی او بهاندازهٔ کافی قوی نبودند، اما در کنارِ هم او را آنقدر نگه داشتند تا زنجیرهای بیشتری رویاستفاده پیکرِ در حالِ تقلا فرود بیایند و او را زیرِ تودهای از فلزِ جوهریرنگ و سیاه دفن کنند.
خیلی زود، در جایی که آن جوانِ هولناکمطلق ایستاده بود، چیزی نماند جز تپهٔ کوچکی ازجاخالی حلقههای سیاه که مثلِ پیلهای هولناک خفیف میلرزید.
سانی باشکست چهرهای درهم بهجای آن خیره ماند.
بخشِ بزرگی ازنتوانستند شهرِ جاودان در اطرافشانجاودان بهکلی نابود شده بود...
اما ساختمانهای پرنقشونگارجاخالی هم داشتند خودشانپشتش را ترمیم میکردند.
مجسمههای خُردشده به هم پیوستند و شکلِ اولیه و زیبایشان راعقب یافتند. ستونهای فروافتاده از میانِ آوار برخاستند و دوباره سرِ پانیم شدند. قلوهسنگها در هوا شناور شدند و به شکلِ قبلیشان بازگشتند.
ساختمانها مثلِ گل اززیبای دلِ ویرانهها روییدند و سنگفرشِداد خیابان صاف و یکدست شد.
طولی نکشید که سانی و جت دیدند در میدانی زیباپای ایستادهاند. اطرافشان بینقص و دستنخورده بود و تنها پیلهٔ زنجیرهای سیاهبهتر و نفسنفسزدنِ سنگینشان گواهِ آن بود که نبردی رخ داده است.
جت به تپهٔ کوچکِ زنجیرهاخیرهکنندهای خیره شد و سپس بانیزهٔ چهرهای درهم به سانی نگاه کرد.
«هی.»
ابرویی بالا انداخت.
«چیه؟»
با تیغهٔ داسِجاخالی جنگیاش به پیلهٔپشتش سیاه اشاره کرد.
«این فقطشکست یکیشون بود،زیبای مگه نه؟»
سانی آرام سرمنظرهٔ تکان داد و جتویرانیِ لبخندِ تلخی تحویلش داد.
«...و تو گفتی کهپلیدِ هزاران، یا شایدم میلیونها ازآمده این چیزها توی شهر هست؟»
چند لحظه مکثجاخالی کرد و لرزشِپشتش تنش را پس زد.
چه میتوانست بگوید؟
سانی آه کشید.
«تقریباً همینطوره...»
بهعنوانِ کسی که جت راخیرهکنندهای به این مکانِ کابوسوار دعوت کردهانتهای بود، کمکم داشت کمی عذابوجدان میگرفت.