چپتر 2602: گمشده در میانِ امواج
0با وجود لحنِ دوستانهٔ سانی، قدیسهای شب انگار تمایلیقلمروِ نداشتند که دوستانه جوابش را بدهند. با چهرههایی پردلایلی از دلهرهٔ عبوس به او خیره ماندند و چیزی نگفتند.
سکوت کمی سنگین بود.
سرانجام، رو به جت کردند.
موجِ خون اولین کسیاکنون بود که به حرفقلمروِ آمد، با لحنی محتاط:
«دروگرِ روح...بازماندگانِ معنیِ اینسقوطکرده کار چیه؟»
نگاهش را با نگاهِاینطور او گره زد، چند لحظهقدیمی همانطور ماند و بعد خندید.
«اوه، سختنظر نگیرین. اوندارد طرفِ ماست.»
احتمالاً اینطور به نظر میرسید که داردنمیخواستند با دشمنی قدیمی که به شکلی مرموزشانه از گور برخاسته، علیه نفیس توطئه میکند.
عجیب آنکه، هر دویسقوطکرده آنها در این موردِنمیخواستند آخر با هم اشتراک داشتند.
و اگر جت داشت علیه خاندانِ شعلهٔ جاودان توطئه میکرد، میشد با اطمینان گفت که حکومت هم مخفیانه تغییرِآنکه موضع داده است — هر چه باشد او عملاً رهبرِ حکومت بود. واضح بود که قدیسهای شب دلهرهٔ شدیدیموضع به دل راه دهند، چرا که آنها، خانوادههایشان و تمامِ بازماندگانِ خاندانِ بزرگِ سقوطکرده، اکنون بخشی از حکومت بودند.
انگار نمیخواستند به قلمروِدارد انسان خیانت کنند؛ چیزیمرموز که مایهٔ دلگرمیِ سانی شد.
شانه بالا انداخت.
«به دلایلی که خیلی مشتاقِ توضیح دادنشون نیستم، سرورِ سایهها باید مرده به حساب میاومد. برای همین، من و نفیس یه شوخیِ کوچیک راه انداختیم و همهمرده رو قانع کردیم که من مُردم. ولی در حقیقت، از اون موقع تاحالا دوشبهدوشِ هم کار کردیم... تازه اونم خیلی نزدیک... یه فرمانروا بشریت رو توی روشناییِ روزبهش هدایت میکنه و اون یکی از توی سایهها بهش کمک میکنه. یه همچین چیزی — البته بماند که من توی کارایی که میتونم بکنم یه کم محدودیت دارم.»
با نگاه بهاحتمالاً چهرههای عبوسِ آن سهدارد قدیس، سر تکان داد.
«نیازی به گفتن نیست که باید زنده بودنم رو پیشِ خودتون نگه دارین. اگه باور نداشتم که میتونین رازدارموردِ باشین، خودم رو جلوتون نشون نمیدادم، ولی بازم ارزشش رو داره که به زبون بیارمش. لطفاً به هیچکس نگینباشد که من کاملاً نمُردم — حتی به کسایی که چشمبسته بهشون اعتماد دارین. اینطوری همه بیشتر در امان میمونن.»
لحظهای درنگ کرد،سقوطکرده چهرههایشان را کاویدبودند و بعد خندید.
«نه، ولی... چرا اینقدر پکرید؟ اینا اصلاً قیافهٔنمیخواستند آدمایی نیست که تازه فهمیدن بشریت در واقعبالا دو برابرِ اون چیزی که فکر میکردن قویتره.»
نیو آرام سر تکان داد.
«ببخشید، سرور سایه.میرسید سانی؟ فقط... هضمِ اینشکلی قضیه یه کم سخته.»
سانی لبخند زد و تلخیِبخشی ناشی از اینکه همرزمِ قدیمیاشخیانت او را نشناخته بود، پنهان کرد.
خودش را مجبوربزرگِ کرد به چیزِبخشی دیگری فکر کند.
«این شد یه واکنشِ درستوحسابی!»
دخترانِ کی سونگ نسبت به زنده شدنِشکلی حیرتانگیزش خیلی بیتفاوت بودند... البته بهجز مرگخوان،میکند که درجا به او پیشنهادِ ازدواج داد.
«فکر کنم باید خوشحال باشمبخشی که هیچکدوم از این سهخیانت نفر بهم ابرازِ علاقه نمیکنن، نه؟»
آهی کشید.
«در مورد اون حرامزاده، موردرت: باور کنین، منم بدم نمیاد از شرش خلاص شیم. اما چیزی که ما میخوایم و چیزی که واقعیت حکم میکنه، همیشه یکی نیستن. میلِ شماجاودان به انتقام رو درک میکنم، اما در حالِ حاضر، تلاش برای خلاص شدن از دستش فقط فاجعه به بار میاره. شما اعضای خانوادهتون رو توی دسیسههای اون از دست دادین...خیانت اما هنوز هم اعضایی از خانوادهتون موندن که باید ازشون محافظت کنین. با توجه به اینکه دنیا دقیقاً جلوی چشممون داره از هم میپاشه، پیشنهاد میکنم روی همین موضوع تمرکز کنین.»
سکوتِ ناخوشایندی بر اتاقِ جلسه حاکم شد. نیو، موجِ خونبرخاسته و آتر چهرههایی عبوس داشتند، اما به نظر میرسید حرفهایآخر او به یادشان آورده بود که چه چیزی در خطر است.
سرانجام آتر بهسقوطکرده حرف آمد، بابودند صدایی آرام و محتاط:
«به دنیای زندگان خوش برگشتین، سرورِبخشی سایهها. افتخارِ میزبانی از شما درکنند باغِ شب رو مدیونِ چی هستیم؟»
به نظر میرسید دستکم جوانترینِ آن سه قدیس آمادهٔ روبهرو شدن با واقعیت باشد. سانی میدانستتوطئه که نیو هم همین کار را میکند — هرچه نباشد، دختری داشت که باید از او محافظتاطمینان میکرد. و اگر آن دو با وضعیتِ فعلی کنار میآمدند، موجِ خون هم با آنها همراه میشد.
لبخندِ کمرنگی زد.
«خوشحالم که پرسیدین. راستش، دنبالِ چیزی میگردم — چیزی که باور دارم کمکمون میکنه توفانهای پیشِ رو رو راحتترمشتاقِ پشت سر بذاریم. فکر میکردم توی باغِ شب پنهان شده باشه، اما همونطور که مشخص شد، اینجا فقط سرنخیولی بود از جایی که باید برم... یا بهتر بگم، یه نقشه. دیدین چه بلایی سرِ آسمون اومده، مگه نه؟»
نیو آرام سر تکان داد.
«البته. همهماست دیدن. برایاینطور همین احضار شدیم؟»
لحظهای مکثنظر کرد و بعددشمنی لبخندِ تلخی زد.
«فکر کنمبزرگِ منطقی باشه. کیبخشی به جز ما؟»
جت با رگهای ازسقوطکرده دلسوزی نگاهش کرد ونمیخواستند با لحنی خنثی گفت:
«دقیقاً. ما فکر میکنیم ستارهها دارن مسیری رو به... جایی نشون میدن.گور بنابراین، برای خوندنِ صورتهای فلکی به کمکتون نیاز دارم — تا مشخصاشتراک بشه آیا واقعاً یه نقشهست یا نه، و اینکه به کجا ختم میشه.»
آن سهنظر قدیس بهدارد هم نگاه کردند.
عجیب اینکه مدتِ زیادی ساکت ماندند. سانی فکر نمیکرد دلیلی برای رد کردنِ اینشانه کمک داشته باشند، و علاوه بر آن، به نظر میرسید رابطهای کاملاً دوستانه با جتبرای دارند... دخترِ نیو حتی با او مثلِ خاله رفتار میکرد. بنابراین، از تردیدشان جا خورد.
اما دلیلِ اینبزرگِ تردید، او رابخشی بیشتر هم غافلگیر کرد.
پس از مدتی طولانی، نیو سرانجاممیرسید به حرف آمد و با نگاهیگور پیچیده به جت و سانی گفت:
«بدونِ شک یه نقشهٔ ستارهست. در موردشکلی اینکه به کجا ختم میشه... نیازی بهمیکند حدس زدن نیست. ما از قبل میدونیم.»
سانی و جت بهاکنون هم نگاه کردند؛ تعجبقلمروِ در چهرهشان پیدا بود.
«میدونین؟»
نیو آرام سر تکان داد.
«خاندانِ شب مدتها پیش... نقشهای دقیقاً مثلِشکلی همین داشت. یکی از مهمترین یادگارهای خاندانمونمیکند بود. متأسفانه، به همراهِ رهبرمون، شبگرد، ناپدید شد.»
با شنیدنِ نامِ بنیانگذارِاکنون خاندانِ شب، چهرهٔ موجِقلمروِ خون در هم رفت.
سانی نوکِ بینیاش را خاراند.
«پس ستارههاماست به کجااینطور اشاره میکنن؟»
نیو نفسِ عمیقی کشید.
«به شهرِ جاودان اشاره میکنن... مکانی افسانهای که میونِ امواجخیانت گم شده. اونجا همون جایی بود که باغِ شب ساختهتوضیح شد، و همون جاییه که تبارِ ایزدبانوی توفان هم پنهان شده.»