چپتر 2301: سرزمین پربرکت
0سرانجام، سانی از میانِ دودِ متلاطم بیرون آمد؛ جویبارهایی ازبلبل گدازههای تابان از سطحِ یشمیِ زرهِ سیاهش پایین میریخت. گدازههااون را از شانهاش تکاند و سپس نگاهی به کای انداخت.
«تموم شد.»
سانی آهستهدنبالم نفسش رابلبل بیرون داد.
«انگار تایرنت مدتها توی اعماقِ آتشفشان در حالِ رشد بوده. تو گذشته فقط نوچههاش به سطح میاومدن،تعجب اما با افزایشِ جمعیتِ قلبِ زاغ، بویِ روحهای انسانی باید توجهش رو جلب کرده باشه. شانس آوردیمچیزی که قبل از اینکه سقفِ اتاقکِ ماگما رو برای بالا اومدن خرد کنه، کلکِ این کثافت رو کندیم.»
تایرنتِ فاسدشده دشمنِ قدرتمندی برای کای بود و همچنان میتوانست برای سانی هم خطری داشته باشدبنیهٔ — اما فقط در صورتی که سانی حواسش را جمع نمیکرد. از آنجا که کاسی اوخودم را از قدرتهای این موجودِ نفرتانگیز آگاه کرده بود، توانست سریع و بینقص کارش را تمام کند.
در واقع، بیشترِ وقتش صرفِکردم تماشایِ اعماقِ آتشفشان شده بودشیرجه تا مبارزه با آن پلید.
چیزهای جالبِ زیادینیومدی برای کاوش درشیرجه آن پایین پیدا میشد.
سانی لحظهایشده کلماتش راپلید سبکسنگین کرد.
«اولش یکم تعجب کردم که دنبالم نیومدی، بلبل. اما وقتی توی گدازهها شیرجهزدم زدم، فهمیدم... حتی با بنیهٔ مطلقِ من هم زنده موندن اون پایین آسونآتشفشانِ نبود. چیزی نمونده بود زنده بپزم. این یه آتشفشانِ معمولی نیست، مگه نه؟»
کای آرام سر تکان داد.
«نه، نیست. بنیهٔ خودم بهعنوانِ یه اژدهاکش بهم مقاومتِ زیادیبنیهٔ در برابرِ انواعِ حملهها میده، بهخصوص اونایی که پایهٔ آتیشی دارن...معمولی اما حتی برای من هم گرمایِ داخلِ این آتشفشان خیلی زیاده.»
آهی کشید.
«حتماً گزارشهایی رو که زوزهٔ تنها و پیشاهنگهاش آوردن دیدی. سرزمینهای غربِ قلبِ زاغ یه جهنمِ یخزدهست — سرما اونجا اونقدرآسون مطلقه که حتی قدیسها هم نمیتونن زنده بمونن. اما در واقع، اون سرزمینها همیشه یخزده نبودن و اقیانوسِ فرضیِ اونسویِ اونااونایی هم یخزده نبوده. نشانههای تمدنهای سقوطکردهای که اون پیدا کرده و توی یخ محبوس شدن، گواهِ این موضوعه. فراتر از اون...»
چهرهٔ کای درهم رفت.
«با توجه به بقایا، سرما باید آرومآروم به سمتِ شرق پیشروی کرده باشه. و من باور دارم که اگه این رشتهکوه و آتشفشانهای رازآلودش نبودن که مثلِ یه سد درمقاومتِ برابرِ این سرمای کُشنده عمل میکنن، این گسترش ادامه پیدا میکرد و در نهایت کلِ عالمِ رؤیا رو به یه دنیای منجمد، یخزده و مرده تبدیل میکرد. بهخاطرِ همین کوههامطلقه و خاکستریه که بیرون میدن که مردم میتونن توی قلبِ زاغ زندگی کنن، خاکِ اینجا اینقدر حاصلخیزه و موجوداتِ وهمانگیزی که توی برف ساکن هستن نمیتونن از برهوتِ یخزده عبور کنن.»
لحظهای مکث کردمبارزه و با لبخندیجالبِ محو اضافه کرد:
«اینم باورِ منه که این آتشفشانها روکردم کاخِ یشم و جزءِ اون به وجودفهمیدم آوردن، یا حداقل تقویتشون کردن. خب... یهجورایی.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«فکر نکنم نفیس هیچوقتبلبل گفته باشه جزءِ قلبِ زاغحتی چیه، حداقل نه با جزئیات.»
کای لحظهایشده به حرفهایپلید او فکر کرد.
«یکم پیچیدهست، مگه نه؟ دژها و اجزاشون. هر چی باشه، طلسمِ کابوس اونا رو به وجود آورده... اما در عین حال، طلسم قدرتِ دژها رو همینطوری از صفرنیست نساخته. در بیشترِ موارد، صرفاً ویژگیهای ذاتیِ مکانهای قدرتِ موجود رو گرفته و طوری بازسازیشون کرده که حاملانش بتونن راحت ازشون استفاده کنن، و همزمان یه پایه وپیشاهنگهاش اساسِ مشترک به همهشون اضافه کرده. به نظر میرسه بیشترِ دژها برای این ساخته شدن که قدیسها بهشون حکومت کنن، اما دژهای بزرگ مشخصاً برای فرمانروایان ساخته شدن.»
سانی سر تکان داد.
واقعاً همینطور بود... برای مثال، باغِ شب به نفیس اجازه میداد تا هم نقطهٔ ورودآسون و هم نقطهٔ خروجِ دروازهٔ رؤیایش را در یک جهان لنگر کند. از آنجا کهمقاومتِ تنها مطلقها میتوانستند از آن جزء استفاده کنند، برای استفادهٔ یک قدیس ساخته نشده بود.
کای باشده لحنی خنثیپلید ادامه داد:
«پس واقعاً درست نیست بگیم آتشفشانهایی که از قلبِ زاغ و زمینهای اطرافش در برابرِحتی سرما محافظت میکنن، با یکی از اجزاش به وجود اومدن. در عوض، اونا با قدرتِآرام کاخِ یشم به وجود اومدن و طلسم بعداً جزئی رو بر اساسِ اون قدرت ساخته.»
چشمانِ سبز و زیبایش درخشید.
«اون جزء... خب، راستش، فقط میتونم بهش بگم زمینسازی. کاخِ یشم میتونه آرومآروم زمینهای اطرافش رو تغییر بده... مثلاً، میتونه گرمترشونمعمولی کنه و همزمان خاک رو با خاکسترِ آتشفشانیِ جادویی غنی کنه. در نتیجه، آدمهای بیشماری میتونن تو قلمروِ اطرافِ قلبِ زاغخیلی از سرما پناه بگیرن و سالی چند بار محصولِ فراوان برداشت کنن. اگه درست مدیریت بشه، این سرزمین میتونه بشه گنجینهٔ بشریت.»
سرش را تکان داد.
«البته، برعکسش هم درسته. اگه فرمانروای کاخِ یشم میخواست، میتونست این سرزمین رو به جهنمی غیرقابلسکونتبنیهٔ تبدیل کنه و کلِ حوضهٔ رودِ اشک رو زهرآلود کنه. اوه... و من با قدرتِ متعالیِخودم خودم نمیتونم کارِ زیادی از پیش ببرم؛ تغییرات خیلی کند و تدریجی میشن. اما نفیس میتونه.»
سانی کلاهخودش را خاراند.
«آره... فکر کنم یادمه کاسی وشیرجه جت یه عالمه دانشمندِ سرشناس روزنده مأمورِ یه پروژهٔ تحقیقاتیِ طولانی کردن.»
کای سر تکان داد.
«دقیقاً. قلبِ زاغ... یعنی همون کاخِ یشم... قدرتِ عظیمی به فرمانرواش میده. اما کارِ خیلیحتی پیچیدهایه. هر چی باشه، ساختنِ یه اکوسیستمِ سالم کارِ سختیه... گند زدن به همهچیز خیلیآرام راحتتر از بهبودِ تعادلِ موجوده. برای همین، فعلاً همهچیز رو همونطور که هست رها کردیم.»
سانی شبحِ سیاه و باشکوهِ کاخِ یشم را به یاد آورد.زدم قدرتی که کای توصیف میکرد ماهیتی جادویی داشت، اما کای با «زمینسازی»بپزم خواندنِ آن، باعث شد سانی با دیدِ متفاوتی به آن فکر کند.
نمیدونم میتونیم یه جوری کلِ این تشکیلاتزدم رو پرت کنیم روی ماه یا نه.اون یا روی مریخ. خیلی محشر میشه، نه؟
به افکارِ خودشمبارزه خندید و رو بهزیادی کای سر تکان داد.
«خب، اشتباه نمیکنی. به نظریکم میرسه آتشفشانهای محلی خاص باشن...بلبل اما این یکی دیگه خیلی خاصه.»