---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2514: خیلی پیر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2514: خیلی پیر

0

«شما احمق‌های تمام‌عیار! نمک‌نشناس‌های‌لحظه‌ای​ لعنتی! کودن‌های بی‌شعورِ تمام‌وکمال!‌گفت​ ابله‌های افتضاح و نفرت‌انگیز!»

صورتِ سروانِ دایرهٔ قتل آن‌قدر سرخ شده بود که سانی داشت جداً نگرانِ سلامتیِ پیرمرد می‌شد.‌وامونده‌ت​ از شدتِ خشم در آستانهٔ سکته بود و با تمامِ توان فریاد می‌کشید... تقریباً زوزه می‌کشید.‌راضی​ آبِ دهانش به هر طرف می‌پرید و تمامِ میزش می‌لرزید، انگار که از خشمِ پیرمرد ترسیده باشد.

سانی و افی روی فرشِ جلوی‌بدین​ میز ایستاده بودند و مثل بچه‌های‌تردید​ خطاکار سرشان را پایین انداخته بودند.

«اما سروان...»

«خفه‌خون بگیر! اون‌انداخت​ دهنِ وامونده‌ت رو‌بعد​ ببند، عوضیِ لعنتی!»

سروان چنان مشتش را روی میز کوبید که‌پایین​ صفحهٔ کامپیوترِ قدیمی‌اش از جا پرید و لیوانِ‌وامونده‌ت​ قهوه‌اش از روی سطحِ چوبی به زمین افتاد.

انگار راضی نشده باشد، چند بارِ‌بدین​ دیگر روی میز کوبید؛ چنان محکم که‌بعد​ چیزی نمانده بود رویهٔ میز ترک بردارد.

سانی با نگرانی به سروان‌لحظه‌ای​ نگاه کرد و همین باعث شد‌طوری​ رنگِ مرد از شدتِ خشم بپرد.

«شما خنگ‌های بی‌بندوبار! منحرف‌های کثیف! پست‌فطرت‌های وحشتناک، شنیع و‌غرید​ وقیح! شما دلقک‌های تمام‌عیار! آخه تو کلهٔ جفتتون یه‌آن‌ها​ ذره مغز پیدا نمیشه، ها؟! جوابمو بدین، آشغال‌های متعفن!»

سانی نگاهی به افی‌مثل​ انداخت، لحظه‌ای تردید کرد‌پایین​ و بعد با احتیاط گفت:

«خب...»

سروان غرید؛ طوری‌نگاهی​ که انگار آماده‌تردید​ بود میزش را برگرداند.

«گفتم خفه‌خون بگیر!»

نفس‌نفس می‌زد و با‌مثل​ نفرتی خالص و تمام‌عیار‌پایین​ به آن‌ها چشم‌غره می‌رفت.

سانی آهی کشید.

«ببینین، ما فکر کردیم...»

سروان یک وزنهٔ‌انداخت​ کاغذ را به‌بعد​ سمتش پرت کرد.

وزنهٔ کاغذ با حدودِ یک متر فاصله از‌پایین​ کنارِ سانی رد شد و قابِ یک لوحِ‌وامونده‌ت​ تقدیرِ پرزرق‌وبرق را در پشتِ سرش خرد کرد.

«اوه، پس الان می‌تونین فکر کنین؟! الان تو اون کله‌های پوک‌لحظه‌ای​ و معیوبتون فکری هم هست؟! شما احمق‌های مزخرف و طاعون‌زده! ساده‌لوح‌های فاسد،‌نفرتی​ تأسف‌بار و نفرت‌انگیز! شما اراذلِ کثیف! برین تو یه جوب بمیرین، حروم‌زاده‌ها!»

سانی چهره در هم کشید.

این دیگه زیاده‌رویه...

هر چه باشد،‌بودند​ همین الان هم‌خطاکار​ نیمه‌جان به نظر می‌رسیدند.

هم سانی و هم افی غرق در باندپیچی‌متعفن​ بودند و همه‌جایشان پر از کبودی و گچ بود.‌طوری​ حتی یکی از بازوهای سانی توی آویزِ دست بود.

در آن لحظه‌نگاهی​ افی تصمیم گرفت‌تردید​ حضورش را اعلام کند.

«سروان، لطفاً آروم باشین...»

متأسفانه حرف‌هایش نتیجهٔ عکس داد.

سروان به‌جای آرام شدن، نفسِ خش‌داری کشید و‌متعفن​ لرزید؛ درست مثلِ یک کتریِ جوشان. سانی تقریباً‌غرید​ انتظار داشت ببیند از گوش‌هایش بخار بیرون می‌زند.

«آروم باشم؟! آروم باشم؟! شما آروم باشین! شما بتمرگین‌گفت​ و آروم باشین، شما دردسرسازهای کثیف، نفرت‌انگیز و وحشتناک! شیرین‌عقل‌های‌آن‌ها​ بی‌مغز! اوباشِ بزهکار! عوضی‌های فاسد و حقیر! شما آشغال‌های چندش‌آور!»

حالا دیگر‌نگاهی​ حتی حرف‌هایش‌لحظه‌ای​ معنی هم نمی‌داد.

خوشبختانه انگار انرژیِ‌بودند​ سروان ته کشیده بود...‌سرشان​ یا شاید هم فحش‌هایش.

با سنگینی روی صندلی‌اش افتاد، کراواتش را شل کرد و دکمهٔ‌لحظه‌ای​ بالاییِ پیراهنِ سفیدش را باز کرد. پس از اینکه نفسش جا‌می‌زد​ آمد، دندان‌قروچه‌ای کرد و با کینه‌ای سوزان به آن‌ها خیره شد.

«شما... شما...»

با دستی لرزان‌انداخت​ پوشه‌ای را از‌بعد​ روی میزش برداشت.

«بذارین شاهکارهای بی‌نظیرتون رو‌مثل​ مرور کنم، حروم‌زاده‌ها. از‌پایین​ کجا باید شروع کنم...»

پیرمرد پوشه‌مغز​ را در‌نمیشه​ هوا تکان داد.

«آسیب به سطحِ جاده... نابودیِ موانعِ خروجیِ آزادراه... نابودیِ‌گفت​ کاملِ جداکنندهٔ خطوط... اینا فقط اموالِ شهره، شما وحشی‌ها! اموالِ‌آن‌ها​ خصوصی هم هست! مگه دوست دارین روی پیاده‌روها رانندگی کنین؟!»

سروان نفسِ بریده‌بریده‌ای کشید.

«می‌دونین همهٔ اینا چقدر خرج برداشته؟! شما دو تا هفت‌تیرکش می‌تونین تا آخرِ عمرِ لعنتی‌تون کار کنین، بازم‌عوضیِ​ کلِ حقوقِ جفتتون برای جبرانِ این خسارت کافی نیست! خیلی بعد از اینکه شما دو تا تو تابوت‌های‌دیگر​ ارزون‌قیمت و قراضه دفن بشین، نوه‌های لعنتی‌تون هنوز دارن تاوانِ این هرج‌ومرجی رو که به پا کردین پس می‌دن!»

صورتش را‌مغز​ با کف‌نمیشه​ دست پوشاند.

«خب، کجا بودم؟ آه، خسارت‌ها... خسارت‌ها رو بی‌خیال! خسارت‌ها کمترین دردسرتونه. کلی رانندهٔ غیرنظامی مجروح شدن که همه‌شون‌خالص​ قراره ازمون شکایت کنن. یکی از مجرما تو سردخونه‌ست، اون یکی با چندتا دندهٔ شکسته و ریهٔ سوراخ تو‌تقدیرِ​ آی‌سی‌یو افتاده و هنوز بی‌هوشه. یکی باید پولِ بیمارستانِ اونم بده! به حق سراب، نمی‌تونستین حداقل اونو هم بکشین؟!»

سانی و‌نگاهی​ افی دوباره نگاهی‌تردید​ به هم انداختند.

سانی سرفه‌ای کرد.

«خب... اگه بخواین... هنوزم می‌شه...»

سروان دیوانه‌وار دنبالِ کاغذگیرش گشت، بعد یادش آمد که‌گفت​ آن را قبلاً به سمتِ سانی پرت کرده است،‌خالص​ پس به‌جایش یک تندیسِ دکوری را به طرفش پرتاب کرد.

این بار، تندیس‌انداخت​ قابِ یک عکسِ‌بعد​ پرسنلی را خرد کرد.

«بمیر! برو بمیر، روانی!»

پیرمرد لرزید و بعد نالید.

«اصلاً خسارت‌ها و شکایت‌ها و پولِ بیمارستان رو بی‌خیال.‌گفت​ موردرت از گروهِ دلاوری! چرا باید اونو می‌گرفتین —‌خالص​ بین این‌همه آدم، دقیقاً اونو! — اونم بدونِ حکم!»

سانی گلویش را صاف کرد.

«ببینید، سروان. ما تا حدِ زیادی مطمئن بودیم که‌انداخته​ جونش در خطره. برای همین، بردیمش تو بازداشتِ حفاظتی...‌عوضیِ​ یه‌جورایی... و حدس بزنید چی شد؟ حق با ما بود!»

افی با‌مغز​ هیجان سر‌نمیشه​ تکان داد.

«درسته! اون یاروها می‌خواستن بکشنش‌لحظه‌ای​ و ما جونش رو نجات دادیم.‌طوری​ پس ما... در واقع قهرمانیم. آره.»

سروان فقط‌نگاهی​ با درماندگی به‌تردید​ او خیره ماند.

ناله‌ای سر داد، به‌مثل​ عقب تکیه داد و‌پایین​ با صدایی خسته زمزمه کرد:

«من برای‌مغز​ این مزخرفات خیلی‌جوابمو​ پیرم. خیلی پیرم...»

مدتِ زیادی ساکت ماند و‌لحظه‌ای​ بعد چنان بلند غرید که‌غرید​ شیشه‌های پنجره به لرزه درآمد.

«پس چطور غیبش زد؟!‌لحظه‌ای​ آخه چطور از اون‌گفت​ بازداشتِ حفاظتیِ لعنتی‌تون ناپدید شد؟!»

سانی نفسِ عمیقی کشید.

«خب قربان، راستش... خواهرش پیداش‌جوابمو​ شد و با ماشین بردش.‌انداخت​ از اون موقع دیگه ندیدیمش.»

سروان سرش‌متعفن​ را به‌انداخت​ میز کوبید.

«خواهرش؟! همون خواهری‌انداخت​ که دیروز از‌بعد​ تیمارستان فرار کرد؟!»

سانی سر تکان داد‌مثل​ و بعد با لحنی که‌انداخته​ انگار می‌خواست کمک کند، گفت:

«بله قربان. اسمش مورگانه.»

«می‌دونم اسمِ لعنتیش چیه! می‌دووووونم!»

سروان آرام صاف نشست‌لحظه‌ای​ و با نگاهی غایب‌گفت​ به آن‌ها چشم دوخت.

بعد آهی‌ایستاده​ کشید و‌مثل​ سر تکان داد.

«به هر حال... هر دوی‌جوابمو​ شما از همین لحظه معلقید.‌انداخت​ تا اطلاعِ ثانوی، یا برای همیشه.»

سانی و افی با‌انداخت​ شنیدنِ این حرف هر‌احتیاط​ دو سرشان را بالا آوردند.

«سروان!»

«قربان!»

سروان غرید:

«به من نگو قربان! اصلاً نمی‌فهمین‌تردید​ چه گندِ بزرگی زدین، نه؟! فقطم‌آماده​ این نیست، منم با خودتون بدبخت کردین!»

دندان‌هایش را به هم سایید.

«شانس آوردین که فقط معلق شدین، احمق‌ها. خدا رو شکر کنین که نمی‌ندازمتون پشتِ میله‌ها!‌دهنِ​ هیچ‌چیزی بیشتر از این خوشحالم نمی‌کنه! ولی این کار فقط به کوهِ گندی که باید‌زمین​ جمعش کنم اضافه می‌کنه. پس... نشان‌هاتون رو تحویل بدین و از جلوی چشمم گمشین. همین الان!»

سانی و‌مغز​ افی به‌نمیشه​ هم نگاه کردند.

راستش را بخواهید، داشتنِ این... نشان‌ها برایشان اهمیتِ خاصی‌گفت​ نداشت. اما به احترامِ سروانِ مسن، هر دو طوری‌خالص​ رفتار کردند که انگار دنیا روی سرشان خراب شده است.

افی شانه‌هایش را پایین انداخت،‌تردید​ به سمتِ میز رفت و در‌آماده​ سکوت نشانش را روی آن گذاشت.

سانی هم نشانِ‌بودند​ خودش را درآورد و‌سرشان​ همین کار را کرد.

با این حال، بعد از گذاشتنِ نشان‌آشغال‌های​ روی میز و پیش از آنکه دستش‌احتیاط​ را بردارد، به سروان نگاه کرد و گفت:

«شما می‌تونین نشان‌هامون‌نگاهی​ رو بگیرین، سروان... ولی‌بعد​ نمی‌تونین اراده‌مون رو بگیرین.»

این مزخرفات شبیهِ‌انداخت​ حرف‌هایی بود که‌بعد​ کارآگاهِ اهریمن می‌زد.

برای همین، او‌بودند​ هم آن را‌خطاکار​ به زبان آورد.

سروان با‌مغز​ خستگی به‌نمیشه​ او نگاه کرد.

بعد آهی کشید.

«می‌کشمت.»

کشویی را باز کرد، تفنگی‌بچه‌های​ غلاف‌شده بیرون آورد و شروع‌اما​ کرد به باز کردنِ قفلِ آن.

«منظورم اینه‌مغز​ که همین‌نمیشه​ الان می‌کشمت...»

سانی با دستپاچگی‌نگاهی​ نشانش را رها‌تردید​ کرد و عقب رفت.

«خداحافظ، سروان! خسته نباشید!»

لحظه‌ای بعد، او و افی هر‌خطاکار​ دو با شتابی حیرت‌انگیز از دفترِ‌خفه‌خون​ سروان فرار کردند و غیبشان زد.

پیرمرد پایین را نگاه‌نمیشه​ کرد، به دو نشانی‌متعفن​ که روی میزش افتاده بودند.

آهِ سنگینی کشید.

«خیلی پیرم، خیلی‌انداخت​ پیرم... من برای‌بعد​ این مزخرفات خیلی پیرم...»

ناولها | novelha.net