چپتر 2898: شوم و ویرانگر
0رین رویفرازِ خاکِ خاکسترپوشِ جزیرهٔکشیده آبنوس قدم برداشت.
عجیب بود. جزیره شباهتِ زیادیفرازِ به جزیرهٔ عاج داشت، اماایستاده در عین حال کاملاً متفاوت بود.
نه چمنِ زمردینی در کار بود، نه دریاچهٔ زلالی، نه بیشهای از درختانِ باستانی، و نهبگیرند استخوانهای اژدهایی مرده. در عوض، ویرانههای سازههایی مرموز مدفون در خاکستر، سنگِ تاریک، و لنگرگاههای ابسیدینیمیکرد به چشم میخورد که به درونِ شکافِ جداکنندهٔ جزیره از بقیهٔ جزایرِ زنجیری پیش رفته بودند.
خودِ پاگودا، برخلافِ سفیدیِ دستنخوردهٔ برجِ عاج، کاملاً سیاه بود.میبلعیدند در واقع، چنان مات و سیاه بود که انگار دیوارهایشآسمانی نور را میبلعیدند؛ مانندِ شکافی عمودی در تار و پودِ جهان.
از هفت زنجیرِ شکستهٔ آسمانی که از دامنههای سنگیِ جزیرهٔ عاج آویزانمنطقه بودند هم اثری نبود. در عوض، زنجیرهای دیگری وجود داشت؛ به همانمیزانِ اندازه عظیم و قدرتمند، اما برخلافِ زنجیرهای باستانی و فرسوده، نو و درخشان.
این زنجیرها کاملاً معمولی بودند و در کارخانههای ذوبِ زیرزمینیِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی ساختهمنطقه شده بودند. سپس از طریقِ دروازهٔ رؤیا به جزایرِ زنجیری منتقل شده بودند تا برجِ آبنوسمحاسباتِ را به بقیهٔ جزایرِ معلق متصل کنند و جلوی سقوطِ تدریجیشان به آسمانِ زیرین را بگیرند.
حالا، زنجیرهای آلیاژیِ غولپیکر بر فرازِ شکافِ پهناورِ قلبِ جزایرِ زنجیریجلوی کشیده شده و سفت ایستاده بودند. جزیرهٔ آبنوس به عنوانِ مرکزِقلبِ پیوندِ کلِ منطقه عمل میکرد و آن را در آسمان نگه میداشت.
«واقعاً چشمگیره.»
رین تنها میتوانست تصویری محو از میزانِ نبوغ، قدرتِ صنعتی و محاسباتِ پیچیدهای داشته باشد که صرفِ بیرون کشیدنِچشمگیره جزیرهٔ آبنوس از زیرِ دریای شعلههای ایزدی در اعماقِ آسمانِ زیرین و سپس تبدیلِ آن به لنگرِ این قارهٔایزدی تکهپاره شده بود. قطعاً این کار به تلاشهای افرادِ بیشماری، از جمله چند قدیس و یک مطلق، نیاز داشت...
و البته کمی از جادوی ایزدیِ دیمونِ سرنوشت. انسانها شاید نحوهٔ کارکردش را درک نمیکردند، اما با این حال آنمیداشت را بینقص در طراحیِ خود ادغام کرده بودند. شکوه و عظمتِ نتیجهٔ کار، دستکمی از دیگر مناظرِ غیرممکنی که میشدشعلههای در عالمِ رؤیا یافت نداشت—و با در نظر گرفتنِ معنایی که در پسِ آن نهفته بود، حتی مبهوتکنندهتر هم بود.
تلفیقی بینقص از جادوی باستانی و مهندسیِ مدرن، و همچنین نمونهای درخشانسقوطِ از کارهایی که وقتی انسانهای مختلف، چه عادی و چه بیدارشده، برایسفت رسیدن به هدفی خیرخواهانه و سازنده با هم همکاری میکردند، ممکن میشد.
این نمونهای بودسیاه از اینکه دنیامات باید چگونه میبود...
اما کمترفرازِ پیش میآمدقلبِ که اینطور باشد.
«رین، تمرکز کن.»
رین تکانی خورد و نگاهش را به جاییمعلق برگرداند که کاسی روی زمین زانو زده بود وحالا با قلممویی، رونهایی روی سطحِ سنگیِ جزیرهٔ آبنوس میکشید.
«ببخشید.»
او اینجا بود تاقلبِ چشمهای کاسی باشد، پس وقتیمرکزِ برای محوِ تماشا شدن نداشت.
با تمرکزِ رین روی رونها، کاسی توانستقلبِ ادامه دهد. قلممویش که با ظرافت رویکلِ سنگِ سیاه میلغزید، با لحنی شمرده گفت:
«این رون معنیِ خاصی نداره، اما نفی یا ممنوعیت رو نشون میده. اضافهکردنش بهآسمانِ یه عبارت معنی رو عوض میکنه، در حالی که اضافهکردنش به یه کلمه معمولاًپیوندِ یه متضاد میسازه—اما نه همیشه. مترادفها و متضادها مبحثِ جداگانهای هستن، پس فعلاً واردشون نمیشیم...»
که احتمالاً عاقلانه بود،واقع چون این مبحث برایدیوارهایش رین کاملاً ناآشنا بود.
در آن لحظه، کاسی داشت آرایشِ دفاعیِ تازهای میساخت تا از جزیرهٔ آبنوس در برابرِ محاصرهای کهمیداشت معتقد بود اجتنابناپذیر است محافظت کند—شبیه به همانهایی که او و سانی پیشتر برای تقویتِ چند دژِکشیدنِ دیگر ساخته بودند، اما در عین حال متفاوت، چرا که دیگر نمیتوانست روی تخصصِ او حساب کند.
رین و کاسی از چند روز پیش مشغولِ این کار بودند،عنوانِ و از آنجا که رین کاری جز خیرهشدن در جهتِ درست نداشت،تنها کاسی تصمیم گرفته بود حینِ کار به او جادوی رونی آموزش دهد.
رین اینشده دانش را مثلِدروازهٔ اسفنج جذب میکرد.
همپوشانیِ زیادی بینِ شکلدهی و جادوی رونی وجود داشت—هر چه باشد،مانندِ دومی بر پایهٔ اولی بنا شده بود. با این حال، تفاوتهایشانسنگیِ هم آنقدر بود که این دو را کاملاً از یکدیگر متمایز کند.
برای مثال، در شکلدهی هیچ مترادفی وجود نداشت. هرمرکزِ چیزی تنها یک نام داشت و هر نامی مطلقواقعاً بود. بنابراین، نمیتوانست نامهایی با معنیِ یکسان وجود داشته باشد.
البته تفاوتهاحالا بیشتر ازغولپیکر اینها بود.
در شکلدهی،شده تنها نامها بودنددروازهٔ و واسطهشان—یعنی شکلدهنده.
از سوی دیگر، جادوی رونی شاملِ چیزهای بسیار بیشتری میشد. خودِ رونها بودند که نامها را به تصویر میکشیدند، و جادوگریدامنههای که آنها را رسم میکرد. بومی بود که رونها رویش رسم میشدند، ابزاری که برای کشیدنشان به کار میرفت، و حتیمحاصرهٔ واسطهای که رونها را از قلممو به بوم منتقل میکرد—مگر اینکه حکاکی میشدند، که در آن صورت واسطهای در کار نبود.
خودِ رونها نیز بسیار پیچیدهتر از نامها بودند، و هنرِ خاصی برای بیانِ نامها از طریقِنگه رونهای تکی یا ترکیبی از آنها وجود داشت. همه نمیتوانستند نامها را درک کنند، اما همهصرفِ میتوانستند رونها را یاد بگیرند و تقریبی از نامی را رسم کنند که ظرفیتِ دانستنش را نداشتند.
انگار دنیای کاملاً جدیدی بود، اما چون رینکشیده شکلدهندهٔ بااستعدادی بود، جادوی رونی را هم بهراحتی یادمیکرد گرفت. در واقع خیلی سرگرمکنندهتر از یادگیریِ نامها بود.
کاسی همچنان حرف میزد:
«این رون فضا رو توصیف میکنه. با این حال، رونهای زیادی توی زبانِ رونی هستنپودِ که فضا رو توصیف میکنن و معنای هرکدوم کمی متفاوته. پس اگه میخوای نامِ راستینِاندازه فضا رو رونویسی کنی، باید همهشون رو به ترتیب ردیف کنی—البته اگه میخوای نتیجهٔ خوبی بگیری...»
رین چند لحظه بافتِ زیبایکشیده رونها را بررسی کرد وپیوندِ بعد سرش را کج کرد.
«اما اونحالا عنصر ازغولپیکر آرایه چیکار میکنه؟»
کاسی لبخندِ محوی زد.
«هنوز اون شالتسیاه رو داری؟ "درمات مواقعِ اضطراری" رو میگم.»
رونهای خودِ رین را میدید،کشیده پس احتمالاً خبر داشت. فقطپیوندِ برای حفظِ ظاهر و ادب میپرسید.
پس از مدتی وقتگذرانی با کاسی، رین فهمید که این پیشگوی نابینا خیلی از کارها را فقط برای این انجاممیداشت میدهد که آدمها در حضورش احساسِ راحتی کنند. عادتی بود که از سرِ ضرورت شکل گرفته بود؛ هم به خاطرِشعلههای معلولیتش و هم چون در غیر این صورت، برای مردم عجیب و معذبکننده بود که کنارِ پیشگویی به قدرتمندیِ او باشند.
رین دستش را بالا آورددروازهٔ و شالِ ابریشمیِ دورِ گردنکنند و شانههایش را لمس کرد.
«آره، دارمش.»
کاسی سر تکان داد.
«دارم سعی میکنم همین کار رو بکنم. سانی اون رو طوری طراحی کرده که اگه پردهٔ ابرِ بالای گورِ خدا یهوواقعاً پاره شد، تو رو توی فضا قفل کنه. راستش، بعداً از همین نوع افسون استفاده کرد تا یه جانورِ نفرینشده به اسمتبدیلِ فراوانی رو شکست بده. و حالا من دارم سعی میکنم یه افسونِ رونیِ مشتقشده بسازم که دقیقاً همون کار رو انجام بده.»
رین اخم کرد.
«داری سعی میکنی...سیاه برجِ آبنوس رومات توی فضا قفل کنی؟»
کاسی همانطور که جوهر بهکشیده قلممو میداد و به کشیدنِپیوندِ رونها ادامه میداد، سر تکان داد.
«نه. دارم سعیآلیاژیِ میکنم فضا رو دورِقلبِ برجِ آبنوس قفل کنم.»
آهی کشید وسپس کمی چرخید و رومنتقل به شکافِ پهناور کرد.
«موردرت داره ظاهرش رو حفظ میکنه، اما رؤیازاد بالاخره اون رو به سمتِ کوههای تهی عقب میرونه.هفت قلمروِ آینه بههیچوجه اونقدر قوی نیست که بتونه با کلِ قلمروِ انسان رقابت کنه... شاید اگه زمانِدرخشان بیشتری داشت میتونست، اما موردرت کمتر از یک سال پیش به رتبهٔ مطلق رسیده. قلمروش خیلی جوانه.»
کاسی سر تکان داد.
«جنگ بالاخره به اینجا میرسه. اینجا همونجاییه کهکشیده موردرت آخرین مقاومتش رو میکنه... و یادت هست چرامیکرد مجبور شدیم از جزیرهٔ عاج فرار کنیم، مگه نه؟»
رین سر تکان داد.
«به خاطرِ باغِ شب.»
کاسی لبخند زد.
«نه، به خاطرِ باغِ شب نبود. به خاطرِ مردی بود که باغِمرکزِ شب رو فرماندهی میکنه—سرشتِ اون بهش اجازه میده فضا رو دستکاری کنه، برایتصویری همین برای هر کسی که بخواد نبردی تدافعی راه بندازه، یه کابوسِ متحرکه.»
دوباره مشغولِ کشیدنِ رونها شد.
«جزیرهٔ آبنوس یه دژِ طبیعیه چون یه مغاکِ پهناور احاطهاش کرده. اگه شبگرد بتونه هر طور دلش میخوادزنجیرِ فضای اطرافش رو بپیچونه، این برتری از بین میره. پس طبیعتاً یکی از کارکردهای آرایهٔ دفاعی که دارمزنجیرها میسازم اینه که فضا رو اینجا تقویت کنه و انعطافپذیریش رو پایین بیاره. حالا تمرکز کن. این رون...»
رین به گسترهٔ سنگِ سیاهی که کاسیایستاده داشت رونها را روی آن میکشید نگاهمیکرد کرد و تمامِ حواسش را به شنیدن داد.
با این حال، درغولپیکر این حین بیاختیار نگاهشکشیده به خودِ کاسی افتاد.
دلش فشرده شد.
کاسی... حالوروزِ چندان خوبی نداشت.
انگار وزن کم کرده بود و رنگِ پوستش به طرزِ بیمارگونهایکلِ پریده بود. بدتر از همه، سمتِ چپِ چشمبندش دوباره غرق درتصویری خون شده بود و هر از گاهی قطراتِ سرخرنگ روی گونهاش میغلتیدند.
شکننده... به نظر میرسید.
رین دندانهایششده را رویطریقِ هم سایید.
همهاش تقصیرِبرجِ آن مرد،واقع موردرت، بود.
هر روز صبح، کاسی به اقامتگاهِ او میرفت ومرکزِ حافظهاش را از طاعون پاک میکرد. و هر روز صبح،چشمگیره با صورتی خونآلود و ضعیفتر از روزِ قبل بیرون میآمد.
این به خاطرِ فشارِ استفاده از توانِ متعالیاش باسفت وجودِ از دست دادنِ یک چشم بود. اما بیشتر ازنگه آن، به خاطرِ فشارِ تجربه کردنِ یادهای یک فرمانروا بود.
هر چه بود، مطلقها چیزی فراتر از انسانهای عادی بودند وجلوی درکِ ذهنشان برای افرادِ فانی بسیار دشوار بود... و از آنچهقلبِ رین توانسته بود بفهمد، موردرتِ هیچکجا غیرانسانیترین مطلق در میانِ آنها بود.
نفیس میل و اشتیاقِ آدمهای بیشماری را حس میکرد. سانیمیبلعیدند حواسش را با سایههایش شریک میشد. رؤیازاد هم بهنوعی باآسمانی بندگانش در ارتباط بود و در افکار و احساساتشان شریک میشد.
اما پادشاهِ هیچ متفاوت بود... او صرفاً بهصورتِ خردشده در میانِ میلیونها کالبد وجود داشت و هرمیداشت کالبد نمونهای از ذهنِ غیرانسانیاش را نمایندگی میکرد. پس این همان چیزی بود که کاسی هر بارکشیدنِ با کاوش در حافظهٔ او تجربه میکرد—او بودن در کالبدِ میلیونها موجود را بهطور همزمان تجربه میکرد.
نیازی به گفتن نبود که آن زیبابینِ دیوانهوار ازسفت دیدگاههای مختلف، بارِ عظیمی روی ذهنِ خودش میگذاشت—ذهنی کهآسمان هرچند متعالی بود، اما هنوز انسانی به شمار میرفت.
و حالاشده که حرفطریقِ از غیرانسانی شد...
رین دزدکیبرجِ به بالاواقع نگاه کرد.
کاسی تنها کسی نبودقلبِ که جزیرهٔ آبنوس راعنوانِ برای محاصره آماده میکرد.