چپتر 2607: نبرد دریایی
0چند هفته بعد، باغِ شبِ آسیبدیدهچشم روی امواج به پیش میتاخت وخشمش دریا در اطرافش کف میکرد و میجوشید.
فضا در دریای توفان غیرقابلپیشبینی بود و زمان نیز همینطور؛ روز گاهی چنان کوتاه بود که درتبدیل یک چشمبههمزدن تمام میشد، در حالی که شب اغلب بیش از حد جا خوش میکرد. با این حالآسمانی بیشترِ اوقات، پهنهٔ وسیعِ آبهای مواج غرق در گرگومیش بود و ستارگانی کمرنگ در آسمانِ دوردست سوسو میزدند.
اما در این لحظه، دریای توفان غرق در نورِ خورشید بود و هیچ ابری به چشم نمیخورد. نه بادی میوزیدمیخروشید و نه توفانی در راه بود تا خشمش را بر سرِ باغِ شب خالی کند... با وجودِ این، دریا متلاطمپناه و وهمانگیز بود؛ تا جایی که چشم کار میکرد، آب در اطرافِ کشتیِ زنده میجوشید و میخروشید و کف میکرد.
زخمهایی وحشتناک بدنهٔ باغِ شب را مخدوش کرده بود که با وجودِ تواناییِ حیرتانگیزِ کشتیِ باستانی در ترمیمِ خودش، بهکندیکشتیِ التیام مییافتند. غیرنظامیان در امنیتِ کامل زیرِ عرشهٔ اصلی پناه گرفته بودند و تا زمانی که حکومتِ نظامی برقرار بود،عرشهٔ در شهرِ عمودیِ پهناوری که آنجا پنهان شده بود میماندند. بنابراین تنها سربازانِ بیدارشده و افسرانِ عروجیافته به چشم میخوردند.
در چند هفتهٔ گذشته این وضعیت به یک رویه تبدیل شده بود، چرا که باغِ شب درگیرِ نبردها و درگیریهای بیشماریاطرافِ با موجوداتِ کابوسی شده بود که برای رسیدن به شهرِ جاودان هجوم میآوردند. به نظر میرسید پس از آشکار شدنِ نقشهٔ آسمانی،اصلی تمامِ دریای توفان دیوانه شده است؛ اما حالا که به هدف نزدیکتر میشدند، تنها هولناکترین مدعیان در این رقابت باقی مانده بودند.
«سروان! داره...آنجا داره میادشده روی آب!»
در تالارِ رونیِ پاگودای اصلی،میوزید جت با نگاهی سرگرم بهخالی یکی از زیردستانش خیره شد.
«سروان، هان؟ اگه درست یادم باشه، آخرین باری کهراه کسی به خودش زحمت داد تا رسماً ترفیعِ درجهامکار بده، سپهبد بودم. شما احمقها حداقل نباید بهم بگین دریاسالار؟»
مرد سرخ شد؛خورشید از لحنِ آرامِچشم او خجالت کشیده بود.
«بـ... ببخشید، اِ...پنهان قربان؟ اما اونبنابراین چیز، ا... اون...»
اما نتوانست جملهاش را تماممیوزید کند، زیرا در آن لحظه، بهکند نظر رسید دریای کفآلود تکان میخورد.
در ابتدا انگار دو موجِ غولپیکر در دو طرفِ کشتی متورم شدند. اما سپسوجودِ آب همچنان بالا آمد، گویی دریا آبستنِ دو کوهِ سربهفلککشیده بود. چند ضربانِ قلب بعد،حیرتانگیزِ کششِ سطحی شکست و دو شاخکِ عظیمالجثه از اعماق به پهنهٔ وسیعِ آسمان فوران کردند.
طولِ هر کدام حداقل ۶ کیلومتر بود... و این تنها چیزیراه بود که از آنها روی سطحِ آب دیده میشد. چه کسیکشتیِ میدانست تا چه عمقی در ژرفای بیانتهای دریای بیتَه کشیده شدهاند؟
و اصلاً چه کسیشده میخواست بداند آنجا، در اعماق،بیدارشده چه چیزی پنهان شده است؟
شاخکهای غولپیکر مانند دو صخرهٔمیوزید سیاه از دریا برخاستند وخالی سایهشان را روی باغِ شب انداختند...
«پهلوی چپ و راست، آتش!»
جت صدایش را بالا نبرد،ابری اما با وجودِ خروشِ آب وراه زوزهٔ باد، صدایش بهوضوح شنیده میشد.
علامتی داده شد و چندمیماندند لحظه بعد، توپهای مستقر در امتدادِعروجیافته پهلوهای کشتیِ غولپیکر به غرش درآمدند.
در کل ۲۴ توپِ جنگی وجود داشت - دوازدهتا در هر سمت - و هر کدامشان جانورِ عظیمیکشتیِ بود. توپها دوازده متر طول و بیش از دو متر قطر داشتند. گلولههای آهنیای شلیک میکردند که تقریباًکامل همقدِ یک انسان بود و آنقدر وزن داشت که تنها عروجیافتگان میتوانستند آنها را در لولهها بارگذاری کنند.
توپها از فلز ریختهگری نشده بودند، بلکه از سنگِ سیاهِ ظاهراً تخریبناپذیری تراشیده شده بودند و سطحشان باکار کندهکاریهای پیچیدهای حکاکی شده بود. وقتی جت پرسید آن مواد از کجا آمده است، سانی فقط گفت کهغیرنظامیان کمی ابسیدین از عالمِ سایه قرض گرفته است... جت هنوز مطمئن نبود که او شوخی میکند یا نه.
و وقتی پرسید آن کندهکاریها چه کاربردی دارند،بادی سانی نگاهِ عجیبی به او انداخت و گفت کهمتلاطم آنها آنجا هستند تا توپها را زیبا نشان دهند.
انگار درآنجا این موردشده کاملاً جدی بود.
این مرد...
در هر حال، توپها با جادویی ساده اما نبوغآمیز افسون شده بودند. آنها میتوانستند جوهرِ روح را جذب کننداطرافِ و سپس آن را به انرژیِ جنبشی تبدیل کنند تا گلولههای توپ را با نیرویی ویرانگر به جلو برانند.کامل خودِ پرتابهها نیز با جوهر شارژ میشدند — اینگونه میتوانستند حتی موجوداتِ کابوس از رتبههای بالا را زخمی کنند.
البته، در حالی که هنگامِ شارژ کردنِ توپها تنها مقدارِ جوهر اهمیت داشت — به این معنی که خدمهای از بیدارشدگاناطرافِ میتوانستند آنها را به کار بیندازند — هنگامِ آغشته کردنِ گلولهها کیفیتِ جوهر مهم بود. پس اگر باغِ شب با پلیدهاییعرشهٔ از رتبهٔ فاسدشده یا بالاتر روبهرو میشد، یک استاد باید مسئولیتِ خدمهٔ توپخانه را بر عهده میگرفت تا شلیکها کارگر بیفتند.
یا بهترآنجا از آن،شده یک قدیس...
متأسفانه، مدافعانِ متعالیِ باغِ شب کارهای بهتری برای انجام دادن داشتند تا اینکهمتلاطم اینطرف و آنطرف بدوند و توپها را با جوهرشان تغذیه کنند. پلیدهایی کهتواناییِ در این سفرِ خاص با آنها روبهرو میشدند غالباً از رتبهٔ اعظم بودند.
با این حال،ابری سرورِ سایهها برای آنمیوزید هم راهِحلی اندیشیده بود.
برای حلِ این مشکل، توپها را طوری طراحی کرده بود که به آنها اجازه میداد جوهروجودِ را نه تنها از بیدارشدگان، بلکه از خردههای روح نیز مصرف کنند. و خوشبختانه، به نظر میرسیدترمیمِ در حالِ حاضر هزاران خردهٔ روحِ متعالی در اختیار دارد — بیشک غنایمِ فتحِ جنگلِ سوخته بود.
این خردههای روح میانِ سربازانِ حکومت در عرشهٔ باغِ شب توزیع شده بود که به افزایشِ چشمگیرِ قدرتِچرا کلیِ آنها انجامید. این روزها، بهندرت بیدارشده یا عروجیافتهای در اینجا پیدا میشد که هستهاش کاملاً اشباع نشدهتمامِ باشد. خردههای باقیمانده به خدمهٔ توپخانه اختصاص یافته بود و برای تزریقِ جوهرِ قدرتمند به گلولههای توپ استفاده میشد.
...با غرشِ توپها، گویهای عظیمِ فلزِ درخشان هوا را شکافتند و شاخکهای غولپیکرمتلاطم را دریدند. تکههای بزرگِ گوشت و سیلابهایی از مایعِ سیاهِ روغنی در هوا پخشحیرتانگیزِ شد. یکی از شاخکها زیرِ وزنِ خودش تا خورد و به میانِ امواج بازگشت.
اما هدفگیریِ توپچیهای سمتِ راست بهبادی خطا رفت و شاخکِ دوم همچنانخالی بر فرازِ باغِ شب بالا رفت.
وقتی سایهٔ عظیمش روی کشتیِابری زنده افتاد، جت با چهرهایتوفانی درهم به بالا نگاه کرد.
«آمادهٔ برخورد.»
همانطور که شاخکِ عظیم فرود میآمد وراه خود را دورِ باغِ شب میپیچید، چهاروهمانگیز شاخکِ دیگر از دریای کفآلود بیرون آمدند.