---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2349: یک مهره کمتر • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2349: یک مهره کمتر

0

«پس... یه‌اما​ ایزد آخرش‌زیرِ​ فقط همین‌قدر بود.»

سانی که به پایین‌شکافِ​ نگاه می‌کرد، چندان احساسِ‌عمیق​ پیروزی نداشت. بیشتر نگران بود.

کشتنِ یک جانورِ نفرین‌شده دستاوردِ حیرت‌انگیزی به نظر می‌رسید... و به‌نوعی هم بود. با این حال، به‌عنوانِ یک تایتانِ مطلق،‌رتبه​ این همان کاری بود که انتظار می‌رفت از پسش بربیاید. چالشِ واقعی زمانی فرامی‌رسید که مجبور می‌شد با دیوها، اهریمن‌ها‌تاریک​ و تایرنت‌های نفرین‌شده روبه‌رو شود — ایزدانِ نفرت‌انگیزی که اگر از او باهوش‌تر و مکارتر نبودند، دست‌کمی هم از او نداشتند.

و تازه موجوداتی به مخوفیِ ترورها و‌رتبه​ تایتان‌های نفرین‌شده هم بودند. مثل پرندهٔ دزدِ‌تصاعدی​ پست، که تقدیرش را از او دزدیده بود.

سانی انتظار نداشت وقتی به‌است​ سطحِ مبارزه با آن موجودات می‌رسد،‌درکِ​ پیروزی‌های آسانی در پیش داشته باشد.

با فکر کردن به این موضوع، سرمایی در ستون فقراتش دوید. سانی با حسِ اینکه‌به‌طورِ​ نگاهِ سردی رویش سنگینی می‌کند، برگشت و به سمتِ درختِ محور نگاه کرد. نمی‌توانست اهریمنی‌قدم​ را که روی یکی از شاخه‌های آن استراحت می‌کرد ببیند، اما می‌دانست که زیرِ نظر است.

«انگار تماشاچی داشتیم.»

بسیار بدتر از آن، درکِ این حقیقت بود که شکافِ میانِ‌فاصله‌های​ موجوداتِ اعظم و نفرین‌شده تا چه حد عمیق است. هر رتبه‌قراره​ به‌مراتب قوی‌تر از قبلی بود و فاصله‌های میانشان به‌طورِ تصاعدی بیشتر می‌شد...

«و اگه نفرین‌شده‌ها همین‌زیرِ​ الانش این‌قدر کوبنده‌ن، پس‌داشتیم​ نامقدس‌ها قراره چقدر وحشتناک باشن؟»

سانی با لبخندی تاریک یک قدم عقب رفت، چمباتمه‌رتبه​ زد و با چهره‌ای که از انزجار در هم‌نفرین‌شده‌ها​ رفته بود، در بقایای لِه‌شدهٔ کرمِ برف به کندوکاو پرداخت.

درست همان موقع، کای همراه با تندبادی کنارش فرود آمد؛ او‌بسیار​ دیگر به شکلِ انسانی‌اش برگشته بود. کُشنده هم فاصلهٔ چندانی با‌قوی‌تر​ او نداشت و از قسمت‌های بالاترِ شیبِ ویران‌شده به سمتشان می‌آمد.

کُشنده مثلِ همیشه عبوس‌موجوداتِ​ و آرام بود، اما‌به‌مراتب​ کای بهت‌زده به نظر می‌رسید.

«ما... ما‌اما​ الان یه جانورِ‌است​ نفرین‌شده رو کشتیم؟»

سانی با بی‌خیالی هومی کرد.

«آره، کشتیم.»

سپس ایستاد، دستش را بالا آورد و به جواهرِ کوچکی‌قبلی​ که بینِ انگشتانش گرفته بود نگاهی انداخت. جواهر در گرگ‌ومیشِ‌کوبنده‌ن​ غروب به زیبایی می‌درخشید و اعماقِ تابناکش به‌طرزِ عجیبی مسحورکننده بود.

با این‌اما​ حال، حالتِ‌زیرِ​ چهره‌اش عجیب بود.

«اینو باش، کای. این اولین خردهٔ‌موجوداتِ​ روحِ مقدسیه که تا حالا به‌قبلی​ دست آوردم. اما... آخه چرا این‌قدر کوچیکه؟!»

نه، جدی.‌استراحت​ سانی حس می‌کرد‌می‌دانست​ سرش کلاه رفته!

کای سرفه‌ای کرد.

«راستش... فکر نمی‌کنم‌می‌دانست​ اندازهٔ خردهٔ روح‌انگار​ مهم باشه، سانی.»

سانی لب‌هایش را جمع کرد،‌میانِ​ سپس آهی کشید و جواهرِ‌به‌مراتب​ تابناک را در زرهش پنهان کرد.

«شاید. با این حال‌اما​ رفیق، فکر کنم بهتره‌انگار​ دوباره تبدیل به اژدها بشی.»

کای چند بار پلک زد، سپس یک بار دیگر توانِ متعالی‌اش‌فاصله‌های​ را فعال کرد. سانی به کُشنده شتاب داد و وقتی هر‌قراره​ دو روی پشتِ اژدها پریدند، داد زد تا کای به پرواز درآید.

چند لحظه پس از اینکه کای به هوا برخاست، فوران آغاز شد. به‌خاطرِ آسیبِ شدیدی‌موجوداتِ​ که کرمِ برف به کوه وارد کرده بود، این فوران به‌مراتب شدیدتر از قبلی‌ها بود. کوه‌کوبنده‌ن​ عملاً از هم پاشید و سپس دوباره قد برافراشت؛ شیب‌هایش از موادِ مذابِ سردشده شکل می‌گرفت.

در چشم‌به‌هم‌زدنی آتشفشانِ جدیدی جای کوهِ‌موجوداتِ​ فروریخته را گرفت که درست به همان‌فاصله‌های​ بلندی و ظاهرِ نابودنشدنیِ کوهِ قبلی بود.

وقتی هر سه فرود آمدند، سانی دست‌به‌کارِ‌است​ برپاکردنِ عمارتِ سایهٔ جدیدی شد. حینِ ساختنش‌حقیقت​ سر تکان می‌داد و تا حدی شوکه بود.

«اون آریل واقعاً برای خودش کسی بود، نه؟ آخه کی‌قبلی​ همین‌جوری راه می‌افته و از هیچ‌چیز کوه می‌سازه؟ باورنکردنیه، واقعاً‌کوبنده‌ن​ هوش از سرِ آدم می‌پرونه. دیمونِ واقعی که می‌گن یعنی این!»

کای با چهره‌ای گیج و مبهوت تماشایش می‌کرد. کماندارِ جذاب‌بدتر​ با شنیدنِ این حرف، نگاهش را به عمارتِ مجللی دوخت که‌قبلی​ انگار با جادو احضار شده باشد، از دلِ تاریکی قد می‌کشید.

«آره... باورنکردنیه...»

این بار، سانی به سراغِ سبکی مدرن رفت؛ با پنجره‌های پانورامایی که رو‌درکِ​ به منظرهٔ زیبای دریای ابرهای پرستاره باز می‌شد. شفاف کردنِ سایه‌های تجلی‌یافته بسیار‌به‌طورِ​ آسان‌تر از رنگ بخشیدن به آن‌ها بود، بنابراین در شیشه‌کاری کمی زیاده‌روی کرد.

البته معمار یا طراحِ واقعی از دیدنِ تلاش‌های ناشیانه‌اش‌قوی‌تر​ برای ساخت‌وساز اشک می‌ریخت، اما برای پناهگاهی موقت که یکی‌دو‌این‌قدر​ روزِ دیگر از بین می‌رفت، بیش از حدِ نیاز بود.

داخل که شدند، سانی روی مبلی لم داد و آه کشید. ویژگی‌هایش را کاملاً درست درنیاورده بود، برای همین مبل هم‌زمان‌قبلی​ هم زیادی سفت بود و هم زیادی نرم. درآوردنِ همین جزئیاتِ کوچک از همه سخت‌تر بود؛ شکل دادن به نمایِ ساختمان‌چمباتمه​ نسبتاً آسان بود، مگر اینکه می‌خواست آن را با عناصرِ تزئینی بیاراید، اما واقعی جلوه دادنِ فضای داخلی خیلی دشوار بود.

هم از نظر جسمی خسته بود و هم ذهنی. کای هم‌قوی‌تر​ کاملاً تحلیل‌رفته به نظر می‌رسید. کمان‌دارِ جذاب پس از مرخص کردنِ‌کوبنده‌ن​ لایه‌های بیرونیِ زرهش، روی مبلِ دسته‌داری نشست و چشمانش را بست.

سانی خردهٔ روحِ مقدس را‌می‌دانست​ بیرون آورد و کمی دیگر بررسی‌اش‌بسیار​ کرد؛ از درخششِ زیبایش لذت می‌برد.

«می‌دونی چرا‌شکافِ​ مرگ خلق‌موجوداتِ​ شد، کای؟»

کای با‌اما​ گیجی به‌زیرِ​ او نگاه کرد.

«مرگ... خلق شد؟»

سانی لبخند زد.

«معلومه. یه زمانی بود که مرگ نبود... خب، راستش اون موقع زمان هم نبود. هر چیزی که ما به‌عنوان قوانینِ بدیهیِ هستی می‌شناسیم، در واقع‌باشن​ یه زمانی به دستِ ایزدان خلق شد تا خلأ رو مهار کنه. آخه خلأ بی‌نهایت و جاودانه بود، برای همین باید یه جور پایان‌پذیری خلق‌شکلِ​ می‌کردن تا بتونن تو قفس بندازنش. فقط برام جالب بود که نبردِ ما با کرمِ برف هم یه‌جورایی شبیهِ همون بود. تقابلِ بی‌نهایت و پایان‌پذیری.»

مدتی ساکت‌اما​ ماند و‌زیرِ​ بعد افزود:

«به هر حال، ایزدِ سایه بود که مرگ رو خلق کرد و هیچ‌کس، حتی ایزدان، به خاطرِ همین موضوع زیاد ازش خوششون نمی‌اومد. مرگ‌قراره​ در ابتدا سلاحی بود در برابرِ خلأ و موجوداتِ ابدی که توش ساکن بودن. حتی الان هم مرگ وظیفه‌شناسانه تباهی رو که ناشی از تأثیرِ‌فرود​ شومِ خلأست از بین می‌بره. به خاطرِ همینه که می‌تونیم یه پلیدِ نفرین‌شده رو بکشیم و یه خردهٔ روحِ مقدس از جسدش به دست بیاریم.»

کای چند بار پلک زد.

«اوه. من... راستش هیچ‌وقت بهش‌اعظم​ فکر نکرده بودم. حالا که فکر‌فاصله‌های​ می‌کنم، واقعاً عجیب به نظر می‌رسه.»

سانی خردهٔ روح‌می‌دانست​ را به هوا‌انگار​ انداخت و گرفتش.

«اما واقعاً اگه بهش فکر کنی، مرگ‌اعظم​ اصلاً وجود نداره. یا بهتره بگم، مرگ‌میانشان​ اون چیزی نیست که مردم فکر می‌کنن.»

کای با‌استراحت​ گیجی ابرویی‌اما​ بالا انداخت.

سانی خندید.

«مردم فکر می‌کنن مرگ یعنی پایان، اما در واقع فقط یه دگرگونیه. ایزدِ سایه هر چیزی رو که می‌مرد می‌بلعید و... فکر‌فاصله‌های​ کنم درونِ خودش هضمش می‌کرد. همه‌چیز رو آسیاب می‌کرد و به جوهرِ خالص تبدیل می‌کرد، بعد دوباره تو دنیا رهاش می‌کرد. اون‌انزجار​ الان دیگه نیست، اما قوانینی که وضع کرد هنوز پابرجاست. پس هیچ‌کس واقعاً ناپدید نمی‌شه. فقط... تبدیل به یه چیزِ جدید می‌شن.»

کای لبخندِ کم‌رنگی زد.

«فکر کنم تصورِ آرامش‌بخشیه.»

سانی آرام خندید.

«آره، اما داشتم فکر می‌کردم... پس من چی هستم؟ هر‌بدتر​ چی باشه، من یه‌جورایی دزدم. چیزایی که می‌کشم هیچ‌وقت به‌قوی‌تر​ عالمِ سایه نمی‌رسن. در عوض، برای همیشه توی روحم باقی می‌مونن.»

پشتِ سرش را خاراند.

«شاید منم بتونم یاد بگیرم چطور‌زیرِ​ هضمشون کنم. اما اگه راهی برای‌بدتر​ این کار باشه، هنوز یادش نگرفتم.»

کای آهِ بلندی کشید،‌موجوداتِ​ به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد‌قوی‌تر​ و دوباره چشمانش را بست.

«پس می‌خوای یاد بگیری چطور موجوداتِ‌انگار​ مرده رو هضم کنی. اونم بعد‌حقیقت​ از بلعیدنشون. می‌فهمم. دلیلِ خاصی داره؟»

سانی به فکر‌حقیقت​ فرو رفت و‌موجوداتِ​ مدتی ساکت ماند.

سپس چشمانش برقی زد.

«حالا که فکرشو می‌کنم، همه‌ش تقصیرِ اون کرمِ نامرده. منظورم اینه که اون هیولا‌تصاعدی​ خیلی گنده بود، مگه نه؟ برای همین خیلی امیدوار بودم امروز یه کم گوشتِ کرم‌عقب​ بخورم. اما آخرِ سر باید می‌رفت و کوچولو می‌شد! گوشتی به ما نرسید، لعنت بهش...»

با شنیدنِ آهِ عمیقِ‌زیرِ​ دیگری، اخم کرد و‌داشتیم​ با سرزنش به کای نگریست.

«چیه؟ گشنه‌ت نیست؟ عمراً.‌شکافِ​ حتی اگه تو هم‌عمیق​ گشنه‌ت نباشه، من هستم!»

جوابی نیامد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net