چپتر 3062: موجوداتِ تاریکی
0نیستی میتوانست همهچیز را ببلعد.
اما انگار تاریکیِ حقیقی بهطورِ ویژهای در برابرِ نیستی آسیبپذیر بود؛ حتیقادر بیشتر از نور. تاریکی در معرضِ درخششِ خالصِ نفیس صرفاً عقب مینشست... اماروی در تماس با قدرتِ باطلسازی که قدیس احضار کرده بود، یکسره نابود میشد.
از هستی پاکدیمونها میشد، انگار که اصلاًمعروف هرگز آنجا نبوده است.
این موضوع سؤالی را پیش میآورد: اصلاً نِتِر چطور توانسته بودخود هم بر تاریکیِ حقیقی و هم بر نیستی فرمانروایی کند؟ سانیتکههای جوابی نداشت، اما از طرفی، شاهزادهٔ جهانِ زیرین یک دیمون بود.
و دیمونهاوقتی به انجامِ کارهایاولین غیرممکن معروف بودند.
در واقع، در میانِ تمامِ دیمونها، انگار دیمونِ سرنوشت از همه مبتکرتر وهمین خلاقتر بود؛ کسی که بر انواعِ جادو تسلط یافته و آنها را باکفِ نیازهایش سازگار کرده بود. بافنده نقشهکش بود، آریل رازدار بود، امید معلم بود...
اما نِتِر یک مخترع بود که درمعروف پیگیریِ طرحهایش کارهای شگفتانگیزِ بیشماری انجام داد کهمبتکرتر همهٔ آنها به خلقِ قدیسهای سنگی ختم شد.
پس واقعاً جای تعجب داشت که تضادِ ذاتیِ میانِ تاریکیِ حقیقی و نیستیاگر را نادیده گرفته و هر دو عنصر را مطیعِ فرمانِ خود کرده باشد؟تاریک و اگر نِتِر میتوانست، چرا یکی از فرزندانش قادر به انجامِ همین کار نباشد؟
وقتی تکههای سنگیِ اولین موجودِ تاریک که واردِ میدانِ باطلسازی شده بود روی کفِ ترکخوردهٔ تالارِ پهناور پخش شد،شدند انگار بقیهٔ آنها مردد شدند و پشتِ مرزی نامرئی از حرکت ایستادند. اما قدیس به آنها فرصتِ سازگاری بامنطقهٔ جریانِ متغیرِ میدانِ نبرد را نداد؛ به جلو هجوم برد و چند پلیدِ دیگر را به درونِ منطقهٔ نیستی کشاند.
تنها چند ثانیه بعد،مطیعِ خرد شدند و بهاگر مشتی تکهسنگ تبدیل شدند.
تا آن موقع، بقیهٔ موجوداتِ تاریک که از بقایای نیستیِ درونِ قدیس محتاط شده بودند، عقبخلاقتر کشیدند. طبیعتاً قرار نبود زیاد دور شوند؛ تالارِ سنگی با وجودِ وسعتش بیانتها نبود، و باپیگیریِ سرعتی که قدیس در حرکت داشت، دوری کردن از او برای بیش از چند لحظه ممکن نبود.
از نگاهِ سانی، موجوداتِ تاریک حالا دوگرفته راه داشتند. یا باید پوستههای بیمارگونهٔ خود رایکی رها میکردند و عقب مینشستند، یا نابود میشدند.
اولش انگاروقتی راهِ اول رااولین انتخاب کرده بودند.
قدیس تنها توانسته بود چند پلیدِ دیگر را نابود کند و تالار را ازکار صدای ریزشِ سنگها پر کند، که ناگهان بقیهٔ آنها خشکشان زد. سپس، آن هیولاهایتالارِ سنگیِ سربهفلککشیده همگی همزمان فرو ریختند؛ با آنکه هنوز در میدانِ باطلسازی گرفتار نشده بودند.
بیجان به زمین افتادند؛ قطعاتِ دندانهدارِ قدیسهای سنگیِبودند سقوطکرده که بدنهای سنگینشان را ساخته بود، ازخلاقتر هم پاشید و به هر سو پراکنده شد.
«پس بالاخره دارن عقبنشینی میکنن...»
سانی آهِ آسودگی کشید. رویارویی با نوعِ جدیدی از دشمنان همیشه تجربهای پرتنش بود، و خوشحالپخش بود که از اولین تقابل با موجوداتِ تاریکی نسبتاً جانِ سالم به در برده است. نهتنها این،برد بلکه انگار سلاحِ قدرتمندی علیه همنوعانِ وهمآورشان که در اعماقِ جهانِ زیرین انتظار میکشیدند، پیدا کرده بود.
با این حال، آسودگیاش زودهنگام بود. تنها لحظهای پس ازیکی فروپاشیِ آن پلیدهای پازلمانند، تکهسنگهای بیشماری که روی زمین پخشموجودِ شده بودند، درست مثلِ ابتدای نبرد، دوباره به حرکت درآمدند.
اما این بار،دیمونها دیگر به شکلِغیرممکن پیکرهای ترسناکِ بیشمار درنمیآمدند.
در عوض، به اعماقِ تالار کشیده میشدند وعنصر بهسرعت در یک نقطه گرد میآمدند؛ انگار درفرزندانش مدارِ ستارهای تاریک و نامرئی گرفتار شده باشند.
در آن لحظه فهمید کهاولین شاید از همان ابتدا تصورِشده اشتباهی از این نبرد داشته.
قدیس لحظهای خشکش زد و سرش را بالا گرفتچرا تا نگاه کند. با توجه به قامتِ بلندش... چیزِسنگیِ واقعاً عظیمی لازم بود تا مجبور شود گردن بکشد.
آنجا در مقابلش، تکهسنگهای بیشمار — بقایایِ خُردشدهٔ همنوعانِ سقوطکردهاشمیانِ که برای ساختنِ پوستههایی نفوذناپذیر برای تاریکها به کار رفتهتسلط بودند — داشتند به شکلِ پیکری واحد و عظیم درمیآمدند.
موجود چنان عظیم بود که سرش به سقفِ تالارِ بزرگ کشیده میشد. تمامِ شباهتش به انسان — یا بهتر است گفت به یکسنگیِ قدیسِ سنگی — را هم از دست داده بود. به جای آن شکلِ آشنا با دو دست و دو پا، تودهای ناموزون ازجریانِ سنگ در تاریکی بالای سرِ سایهٔ کمحرف قد برافراشت، در حالی که دهها اندامِ بدقواره از بدنِ سنگین و زرهپوشش بیرون زده بود.
وهمآور و تهدیدآمیز بود،سنگیِ و کاملاً بیگانه باواردِ هر چیزی که سانی میشناخت.
حسِ شومی به دلش افتاد.
شاید... اصلاً دستهای از تاریکها در کار نبود که به آنها حمله کند. بر اساسِمبتکرتر تجربهاش در رویارویی با آدمها و پلیدها، تصور کرده بود موجوداتِ تاریکیِ متعددی محاصرهشان کردهاند،معلم اما تاریکیِ واقعی با هر دویِ اینها فرق داشت و با این جهان بیگانه بود.
شاید از همان اول فقطذاتیِ یک موجود، یک آگاهی و یکخود ارادهٔ بدخواه در برابرشان قرار داشت.
در این صورت، تاریکهایی که فکر میکردند از بین بردهاندشده هرگز کشته نشده بودند. در عوض، آنها فقط چند تکهٔپشتِ ناچیز از آن موجودِ پهناور و ناشناختنی را متلاشی کرده بودند.
«لعنتی!»
تنها یک تپشِ قلب بعد، هیولایِ سنگیِ عظیمالجثه کامل شد و با وجودِ قامتِهمه بلند و دهمتریِ قدیس، او را کوچک جلوه داد. در برابرِ غولی که ازرازدار اجسادِ بیشمارِ همنوعانش سر هم شده بود، قدیس شبیه موشی در برابرِ فیل بود.
...حالا فیلتعجب هر چیتضادِ که بود.
انگار همهچیز لحظهای یخ زد. سپس، آن هیولای عظیممیدانِ در انفجاری از حرکتی خشن به جلو یورش برد وشدند وزنِ غیرقابلتصورش را رویِ شوالیهٔ سنگی و ظریف فرود آورد.
قدیس هم به حرکت درآمد.
او که بیتفاوتیِ سردِ همیشگیاش را کنار گذاشته وواقع تسلیمِ خشمی تاریک و هولناک شده بود، یک قدمانواعِ جلو رفت و سپرِ گردش را مثلِ دیسک پرتاب کرد.
سپر هوا را شکافت وذاتیِ در هم شکست، و صدای رعدآسایخود کرکنندهای دیوارهای تالارِ تَرَکخورده را لرزاند.
میدانِ ابطال هم با آناولین به حرکت درآمد و جمعشده شد تا هماندازهٔ سپر شود.
در یک چشمبههمزدن، سپرِ قدیس به گردنِ موجودِ کابوسِ عظیمالجثه رسید... وقادر آن را درید، و بیشمار تُن سنگِ جادویی را در درخششی کورکنندهشده پودر کرد. گردنِ پهناورِ موجود به ابری از غبارِ سنگ تبدیل شد.
سرش هم ترک برداشت و فرو ریخت.معروف حتی بدنِ عظیمالجثهاش از هم پاشید وهمه به بهمنی ویرانگر از آوارِ سنگی تبدیل شد.
آن بهمن با خشمِ یک بلایِ طبیعی به کفِ تالار کوبیدهخود شد. و سرانجام، کفِ تالار که دیگر تابِ تحملِ این نیروهایتکههای عظیم را نداشت، ترک برداشت و با غرشی کرکننده فرو ریخت.
«گندش بزنن...»
قدیس که ناگهان زیرِ پایش خالیخود شده بود، همراه با سیلِ آوارِ سنگیهمین به ورطهٔ بیپایانِ تاریکیِ واقعی کشیده شد.