چپتر 2493: دیوارهای سفید
0کمی پیش از آن، بعد ازایستادند اینکه روانپزشک از اتاق بیرون رفت،مشغولِ مورگان صدای قفل شدنِ در را شنید.
مدتی بعد در دوباره بازچراغها شد و پرستاری همراه باکردنِ سه بهیارِ تنومند به داخل آمد.
مورگان تکان نخورد و همچنان به بیرونِ پنجره خیره ماند. روی ویلچری نشسته بود و بازوهایش با جلیقهٔ مهار بسته شدهپنهان بود... که آنقدرها هم آزاردهنده نبود. چیزی که واقعاً دیوانهاش میکرد این بود که اجازه نداشت بدونِ نظارت دوش بگیرد و کارکنانِتماشای بیمارستان هم آنقدر از او میترسیدند که نمیتوانستند درستوحسابی او را بشویند. هرچند خودش هم اجازه نمیداد کسی به او دست بزند.
وضعیتِ بهداشتِ فردیاش اسفبار بود.
بیرونِ پنجره، دنیا تاریک بود و پشتِ پردهای از باران پنهان شده بود. نورافکنهایکردنِ دوردست از میانِ سیلابِ آبی که روی سد میریخت، میتابیدند؛ سدی که همچون مانعیحبابهای عظیم بر فرازِ شهر قد برافراشته بود. منظرهٔ این دنیای خیالی... عجیب و شگفتانگیز بود.
اما مورگان محوِ تماشای این چشماندازِ تاریک و زیباآماده نبود. در انعکاسِ شیشهٔ پنجره، داشت حرکاتِ چهار نفریچند را که واردِ اتاقش شده بودند زیرِ نظر میگرفت.
بهیارها در را قفل کردند و دورش ایستادند. پرستار هم نورِ چراغها را بیشتر کرد ودنیا مشغولِ آماده کردنِ آمپول شد. سرنگی یکبارمصرف را از مایعِ شفافِ یک پوکهٔ شیشهای پر کرد، بعدفرازِ چند تلنگر به آن زد و پیستون را آرام فشار داد تا حبابهای ریزِ هوا بیرون بیایند.
«خانم مورگان،نفری الان داروتوناتاقش رو تزریق میکنم.»
لحنش ملایم و مؤدبانه بود.
مورگان به طرفشپرستار برنگشت و همچنانبیشتر رو به پنجره ماند.
اما به حرف آمد.
«چقدر عجیب.»
پرستار با گیجی نگاهش کرد. بیشترِایستادند صورتش زیرِ ماسک پنهان بود، امامشغولِ میشد سؤالی بیصدا را در چشمانش خواند.
«عجیب؟ منظورتون چیه؟»
مورگان آه کشید.
«از من نمیترسی.»
بالاخره سر چرخاندبهیارها و با آرامشایستادند به پرستار نگاه کرد.
«هر کسی توی کادرِ بیمارستان باشهبیشتر حداقل یکم احتیاط میکنه. باید تازهوارد باشی.یکبارمصرف الان که دقت میکنم، هیچکدومتون رو نمیشناسم.»
پرستار دوستانه خندید.
«آه، بله. این روزها بیمارستانبودند نیروهای جدیدِ زیادی استخدام کرده،کردند خانم مورگان. حالا اگه اجازه بدین...»
مورگان لبخندِ محوی زد.
«آه، ولی میدونی، نهتنهانورِ نمیشناسمتون، بلکه الان وقتِ تزریقمآماده هم نیست. مهمتر از اون...»
نگاهی بهمیترسیدند سرنگِ تویدرستوحسابی دستِ پرستار انداخت.
«داروهایی که تا الان میگرفتم تهمایهٔ زرد داشتن. ولی این یکی کاملاًایستادند شفافه. پس، پرستاری که نمیشناسمش میخواد مادهای که نمیدونم چیه رو بهممایعِ تزریق کنه... اونم تو یه ساعتِ بیربط. خیلی عجیبه، اینطور فکر نمیکنی؟»
پرستار لحظهای ساکتبهیارها ماند و باایستادند مهربانی نگاهش کرد.
سپس، کمکمایستادند مهربانی ازنورِ چشمانش محو شد.
با نگاهی سردنمیتوانستند به یکی از بهیارها،خودش با لحنی خشن گفت:
«محکم بگیرش. آه، ولی حواستبودند باشه کبودش نکنی؛ میدونی که،کردند باید طبیعی به نظر برسه.»
جالبه.
بهیارها قدمی به جلو برداشتند تا مورگان را سرِ جایش نگه دارند. دستانِیکبارمصرف زبرشان روی گردن و شانههایش نشست و او را چنان به ویلچر فشرد کهبیایند دیگر نمیتوانست تکان بخورد. پرستار قدمی به سمتشان برداشت و سرنگ را آماده کرد.
مورگان خندید.
«چهار نفرِ تمام برای حریف شدن با منِ بیچاره.بهیارها خب... فکر کنم ارزشش رو دارم. هرچی باشه، منمشغولِ مورگانِ دلاوریام. حتی اگه دلاوری دیگه وجود نداشته باشه.»
خندهاش ناگهان قطع شد ودورش با نگاهی چنان سرد به پرستارکرد خیره شد که زن تلوتلو خورد.
«اما یهایستادند اشتباه کردی.نورِ میدونی اشتباهت چیه؟»
دستانِ مورگان زیرِ پارچهٔدرستوحسابی سفیدِ جلیقهٔ مهار تکان خورد،کسی انگار داشت مچهایش را میچرخاند.
لبخندی تمسخرآمیزنفری لبانِ سرخشاتاقش را کج کرد.
«اینکه فکرمیگرفت کردی فقطکردند چهار نفر کافیه.»
تا آن موقع پرستار خونسردیاشچراغها را بازیافته بود. چشمانش باریک شدآمپول و صدایش تهمایهای از تمسخر گرفت:
«بهش محلمیترسیدند نذارین. آخهدرستوحسابی اون چیکار میتونه...»
سپس، صدای پارهشدنِ پارچه به گوش رسید و ده انگشتِ مورگان بهراحتیایستادند جلیقهٔ مهار را سوراخ کرد. دستانش را پایین کشید و پارچهٔ محکممایعِ بهراحتی از هم شکافت، انگار که با ده چاقویِ تیز بریده شده باشد.
«پیشنهاد میکنم فرار کنین.»
اما، البته که آن سه بهیارِ عضلانی که اوآماده را نگه داشته بودند و پرستاری که سرنگی پرچند از مادهای ناشناخته در دست داشت، به توصیهاش گوش نکردند.
اتاقِ بیمار دیوارهایی بادرستوحسابی پوششِ نرم داشت. وقتی لازمکسی بود، کاملاً عایقِ صدا میشد.
...وقتی جیغها خاموش شد، مورگان نفسش را آهسته بیرون دادکردند و به بالا نگاه کرد، به سقفِ سفیدِ اتاقِ بیروحیکردنِ که در چند ماهِ گذشته حکمِ سلولِ زندانش را داشت.
حالا سقف با لکههای پاشیدهٔ درهموبرهم به رنگِ سرخ درآمده بود.کرد پوششِ نرمِ کفِ اتاق داشت آرامآرام گودالهای بزرگِ خون را به خودتلنگر جذب میکرد. دیوارها پارهپاره شده بودند و قطرههای سرخ از آنها میچکید.
تقریباً هیچایستادند سفیدیای درنورِ اتاق نمانده بود.
مورگان بقایای ترحمانگیزِ جلیقهٔ مهارش را درآورد و به تنها گوشهای چرخید کهبهداشتِ از خون در امان مانده بود. آنجا، پرستارِ قلابی خودش را به دیوارهایآبی نرم میفشرد و در حالی که میلرزید، با وحشت به مورگان نگاه میکرد.
«هـ... هیولا! هیولا! تو...»
مورگان جلیقهٔ پاره را رویدورش زمین انداخت، به سمتِ زنِبیشتر لرزان رفت و کنارش نشست.
«آهای، تو.»
سرنگِ رهاشده را ازدرستوحسابی روی زمین برداشت ونمیداد بیتفاوت به پرستار نگاه کرد.
«میدونی چرانفری تو رواتاقش گذاشتم برای آخر؟»
زن سعی کرد خودش رادورش بیشتر در دیوار فرو ببردبیشتر و با وحشت سر تکان داد.
مورگان لبخند زد.
«چون میخواستم... یونیفرمت تمیز بمونه...»
مدتی بعد، چراغهای اتاقِ بیمار خاموش شد. در باز شد و زنی با لباسِ آبیِ بیمارستانی بهکرد راهرو قدم گذاشت. صورتش با ماسک پوشانده شده بود و موهای سیاهش را پشتِ سرش مرتب جمعحبابهای کرده بود. کاملاً عادی به نظر میرسید، درست مثلِ هر پرستارِ دیگری در بخشِ خصوصیِ بیمارستانِ روانی.
در با صدایبهیارها کلیکِ واضحی پشتِایستادند سرش قفل شد.
همانطور که زن با قدمهای مطمئن دورکرد میشد، دکتری که از آنجا میگذشت نگاهی بهشفافِ او انداخت و بعد با لحنی گیج پرسید:
«ها؟ تومیترسیدند الان از اونبشویند اتاق اومدی بیرون؟»
زن چشمانش راواردِ پایین انداخت وزیرِ مؤدبانه جواب داد:
«بله. لطفاً صداتونبهیارها رو بیارین پایین، دکترپرستار — خانم مورگان خوابه.»
دکتر چند لحظهپرستار در سکوت اوبیشتر را برانداز کرد...
بعد خندید.
«تنهایی رفتی اونجا؟ دخترِ شجاع!»
دکتر در حالی که سردورش تکان میداد و میخندید، دوربیشتر شد و زن را تنها گذاشت.
او هم درنگ نکرد وچراغها خیلی زود، هیچکس جلوی درِکردنِ قفلشده و پنجرهٔ تاریکش باقی نماند.