چپتر 2435: ماهِ کامل
0به یاد آوردنِ چیزی که از پیش میدانستطلسم تجربهٔ عجیبی بود، اما سانی از اینکه دوباره فهمیدمیده آیکو دمِ دروازههای حصار چه کرده، بیشتر جا خورد.
دندانهایش را به هم سایید.
آیکو... بهذهنش لینگِ کوچکگرفت فحش یاد داده؟!
پیشِ خودش چی فکر کرده؟!
درسته که حقیقتِ هولناکی رو دربارهٔ پوستدزد کشف کرده بود، کلِ قلمروِ انسان روولگردی برای چند هفته به کامِ حکومتِ نظامی کشونده بود و جلوی تلفاتِ وحشتناک یامهم سقوطِ کاملِ چندین شهر رو گرفته بود... اما اینا اصلاً ربطی به موضوع نداشت!
به حقِ طلسم، اون فقط ششآخه سالشه! با چه آدمای بیمصرف و ولگردیکرد میگرده که جلوی یه بچه فحش میده؟!
چند لحظه از خشمگرفت جوشید، بعد نفسِ عمیقی کشیددقیقاً و سرش را تکان داد.
نه، مهم نیست. بعداً بهاصلاً حسابِ آیکو میرسم — فعلاً کارایاون مهمتری دارم که باید بهشون برسم...
سانی چهره در هم کشید،موضوع با قاطعیت سر تکان دادفقط و به راهش ادامه داد.
اما تنها چند قدمکاریه برداشته بود که یادِتعجب دیگری در ذهنش جان گرفت.
سانی خشکش زد.
«نفیس چی... ولش کن اصلاً.اصلاً این دقیقاً همون کاریه که نفیساون میکنه. آخه چرا اصلاً تعجب کردم؟»
سانی خندهٔ توخالیِ کوتاهیربطی کرد، سرش را بلند کرداون و دوباره به راه افتاد.
«پس بدونِ منهمون رفته تو دریاچهآخه ماهیگیری، هان؟ چقدر سنگدل...»
چند هفته پیش، نفیس لبهٔ جزیرهٔ عاجموضوع نشسته بود و سوسوزدنِ دریایی از ستارگانآدمای را در آسمانِ تاریکِ بالای حصار تماشا میکرد.
امشب هم درست مانندِ شبِ قبل، درخششِ چراغهای برقیِ خیابان بخشهایی از شهر راولگردی روشن کرده بود. خوشحال بود که میدید مردمش در اینجا، در عالمِ رؤیا، قدمِ دیگرینیست به سوی رفاه برمیدارند... اما به همین خاطر، ستارگان کمنورتر از قبل به نظر میرسیدند.
این موضوعدقیقاً حسرتِ کمرنگیکاریه در دلش انداخت.
...شاید ستارگان دورتر شده بودند، اما قرصِ رنگپریدهٔاین ماهِ کامل که بهآرامی روی سطحِ دریاچهٔ آرامکردم حرکت میکرد، از همیشه نزدیکتر به چشم میآمد.
امشب سومین و آخرین شبی در این ماه بود که ماهِاون کامل بر فرازِ حصار طلوع میکرد. در این سه شب، قایقرانی دربعد دریاچه ممنوع بود و مردم را از ساحلِ آن دور نگه میداشتند...
دلیلش این بود که با طلوعِ ماهِ کامل، مرزِ میانِ واقعیت وآدمای توهم در اینجا، در حصار، باریک میشد و وحشتِ محبوس در ویرانههایکشید قلعهٔ واقعی تقلا میکرد تا نفوذِ شومش را از آنسوی بازتابها اعمال کند.
بنابراین، نفیس مجبور بود در شبهای ماهِ کامل در شهر بماند تا از آن محافظت کند. عجیب آنکهرفته برای او، این سه شبِ پرخطر معمولاً زمانِ استراحت و تجدیدِ قوا بود. او بیشترِ وقتش را درامشب میدانِ نبرد میگذراند و نیروهای بشریت را در برابرِ موجِ کابوسهایی که میرفتند تا همه را ببلعند، رهبری میکرد.
با وجودِ حضورِ پنهانِگرفت دیوی نفرینشده، دیدنِ ماهِ کاملدقیقاً نویدبخشِ صلح و آرامش بود.
البته... عادت نداشتگرفته این شبهای مهتابیربطی را بهتنهایی بگذراند.
سانی معمولاً همراهش بود، یا در کنارش یا پنهان در سایهاش.سالشه نفیس بیآنکه خودش بداند به حضورِ او عادت کرده بود — حالاعمیقی که رفته بود، جای خالیاش به طرزِ عجیبی غیرطبیعی به نظر میرسید.
از اینکه میدید دلتنگش شدهمیکنه جا خورد، حتی با اینکهخندهٔ فقط یک روز از رفتنش میگذشت.
کی فکرش روجان میکرد یه روزنفیس همچین احساساتی پیدا کنم؟
واقعاً عجیبشهر بود. اصلاًاینا به او نمیخورد.
اما حسِ ناخوشایندی هم نبود. در واقع، دردِ شیرینِ دلتنگیفقط برای کسی باعث میشد امیدوار شود. باعث میشد باور کند کهبعد هنوز کمی زندگی در قلبِ سوخته و خشکیدهاش باقی مانده است.
بنابراین، سعی کردهمون از این حسِ ناآشنایچرا اندوهِ کمرنگ لذت ببرد.
سانی بهخاطرِ مشکلاتِ پیشبینینشدهای در قلبِ زاغ — هرچند نه کاملاً دور از انتظار — مجبور به رفتن شده بود. تجسمیبلند که به آنجا فرستاده بود، و همینطور کای، حالا ناپدید شده بودند. بدتر از آن، یک تایرنتِ نفرینشده و دو جانور ازامشب زندانی که دیمونِ هراس برایشان ساخته بود فرار کرده بودند... اما لحظاتی بعد، به لطفِ تیزهوشیِ سیشان، سر از زندانی دیگر درآوردند.
با این حال، هیچکس نمیدانست چه چیزِ دیگری قرار است از آن صفحهٔ یشمیِ وهمانگیز فرار کند،میگرده برای همین فرمانروایان باید راهیِ کاخِ یشم میشدند. سانی اول رفته بود و کاسی را هم بامیرسم خود برده بود. خودِ نفیس هم قرار بود بعد از پایانِ ماهِ کامل به آنها ملحق شود.
فردا...
فردا دوباره او را میدید.
نفیس با تماشای انعکاسِ ماهخشکش بر سطحِ دریاچه، از خود پرسیدکاریه آیا آن موقع چیزی حس میکند؟
خوشحال میشد؟ یا صرفاً راضی؟
یا اصلاًاینا هیچ حسیربطی پیدا نمیکرد؟
آیا آن اندوهِهمون عجیبِ درونِ قلبشآخه از بین میرفت؟
در آنذهنش لحظه، آبهایگرفت پایین موج برداشت.
قرصِ رنگپریده ناگهان کجومعوج و وهمانگیز بهموضوع نظر رسید و از پایین، همچون چشمی گردبیمصرف و گرفتارِ آبمرواریدی سفید، به او خیره شد.
دریاچه متلاطم شد و امواجیموضوع پیدرپی به بیرون غلتیدند وفقط در ساحل بالاتر و بالاتر رفتند.
نفیس سر کج کردکاریه و با چهرهای گرفتهتعجب به تماشای این اتفاقات ایستاد.
پس امشب روجان انتخاب کرده تانفیس دستش رو رو کنه.
چه تصادفِ شومی بود... در واقعربطی آنقدر شوم که نفیس بیشتر باورشفقط میشد اصلاً هیچ تصادفی در کار نیست.
یعنی دیوِ نفرینشده صبر کرده بودنداشت تا فقط یکی از فرمانروایان در شهربیمصرف بماند و بعد برای فرار تلاش کند؟
در هردقیقاً صورت، زمانبندی ازمیکنه این بدتر نمیشد.
بشریت در مصیبتها غرق بودخشکش و از هر سو درهمون محاصرهٔ خطر و دشمنان قرار داشت.
در جهانِ بیداری، هر ماه دروازههایربطی بیشتری باز میشد و مراکزِ جمعیتی بهسختیسالشه در برابرِ سیلِ موجوداتِ کابوس دوام میآوردند.
ربعِ شرقی در آستانهٔ فاجعهای تمامعیار قرار داشت. جنگ با پوستدزدسالشه خوب پیش نمیرفت؛ آلودگی در حالِ گسترش بود و انسانها مجبور بودندعمیقی مدام عقبنشینی کنند و زمینها، سکونتگاهها و شهرهای کاملشان را رها کنند.
در عالمِ رؤیا، جستجو برای دژهای جدید کمتر از آنچه امید داشت ثمر میداد. سپاهیانِ بیدارشدگان در حالِ پاکسازیِ درونِ آنهان دو منطقهٔ محصورِ پهناور از پلیدها بودند و همزمان دوردستهای شرق، جهنمهای یخزدهٔ غرب و آبهای مخوفِ اقیانوسِ مهآلودِ جنوب راچراغهای کاوش میکردند... در حالی که در شمال، سپاهی از سایهها در لابهلای درختانِ درهمتنیده و زغالشدهٔ جنگلِ سوخته همین کار را میکرد.
هنوز از جای موردرتگرفت خبری نبود. آستریون هم همچناندقیقاً معمایی نگرانکننده باقی مانده بود.
و حالا هم این...
همهٔ اینها بر نفیس فشار میآورد و او را بهفقط زمین میکوبید. بارِ کلِ جهان... یا حتی دو جهان... روی شانههایشبعد سنگینی میکرد و باعث میشد برای به زانو درنیامدن تقلا کند.
و بعد نوبت به نجواهای آرامِ ارواحِ بیشماری میرسید که همچونتوخالیِ ستارگانی در گسترهٔ پهناورِ قلمرواش میسوختند. اشتیاقِ آنها شب و روز اوسنگدل را در بر میگرفت و فشارش حتی خردکنندهتر بود... و گاهی غیرقابلتحمل.
نفیس لبهایشذهنش را رویگرفت هم فشرد.
سانی کنارش نبود. کاسی هم همینطور. کای ناپدید شده بود و افی به ربعِآدمای غربی رفته بود تا با بحرانِ دروازهٔ ردهٔ ۴ در آنجا مقابله کند. جت همداد باغِ شب را به مهدِ بشریت برده بود و داشت بهسوی ربعِ شرقی بادبان میکشید.
هیچکس نبود که نفیس بتواند براینداشت نبرد با یک دیوِ نفرینشده در حصاربیمصرف به او تکیه کند... دستکم امشب نه.
پس...
مجبور بودذهنش بهتنهایی باگرفت آن روبهرو شود.
باید این بار را به دوشربطی میکشید و قدمبهقدم، با هر گامِفقط طاقتفرسا، به جلو رفتن ادامه میداد.
نفیس با کشیدنِ آهی آرام، بهکندی ایستادحقِ و در حالی که شعلههای سفید درولگردی چشمانش میرقصیدند، به دریاچهٔ تاریک نگاه کرد.
دو بالِ سفید و زیبامیکنه پشتِ سرش ظاهر شدند وخندهٔ تاریکیِ شب را پس زدند.
«...فقط یه دیوِ نفرینشدهست.»
اصلاً جای نگرانی داشت؟
لبخندی سرداینا و بیتفاوتربطی روی لبهایش نشست.
با احضارِ برکت، قدمیکاریه به جلو برداشت وتعجب در تاریکی فرو رفت.