چپتر 2559: ائتلافِ ناآرام
0موردرت کوههای تهی را میخواست.
خب، جای تعجب هم نداشت. تمام دلایلی که دریای توفان را برای اهدافش مناسبعلاوه میکرد، در مورد کوههای تهی هم صدق میکرد — این رشتهکوه از شرق تا غربآینهها کشیده شده بود و در هر دو سوی گورِ خدا با سرزمینهای انسانی هممرز بود.
پهنهٔ بیانتهای مهِ سفیدی که قلههای دندانهدار را پوشانده بود، حمله به آنهافراموششده را تقریباً غیرممکن میکرد؛ در حالی که کسانی که میتوانستند از آغوشِ سردش جانکسِ به در ببرند، آزاد بودند تا حملاتی غافلگیرانه به سرزمینهای جنوبِ کوهها ترتیب دهند.
یا شمالِ آنها. آنجا هماندرمانده جایی بود که ساحلِ فراموششده،نور پادشاهیِ بینورِ سانی، قرار داشت.
علاوه بر آن، موردرت با منبعِ آن مهِ سفید — یعنی هیچ — قرابت داشت.هیچ بنابراین، راحتتر از تقریباً هر کسِ دیگری میتوانست آنجا زنده بماند. البته، سرشتِ او به آینههااما و بازتابها ربط داشت... که از خویشاوندانِ موجوداتِ هیچ بودند، اما دقیقاً یک چیز محسوب نمیشدند.
به یک معنا، کوههای تهی برای موردرت همان حکمی را داشتسانی که عالمِ سایه برای سانی داشت. شکارگاههایی بینقص که به همانکسِ اندازه که پر از نوید بودند، پرخطر و مرگبار هم بودند.
البته، این فقط سطحِ قلههای تهی را در بر میگرفت، نه اعماقِ تاریکِ درونشانپادشاهیِ را — جهانِ زیرین. آنجا، در عالمِ تاریکیِ واقعی، موردرت هم به اندازهٔ سانیدیگری درمانده میشد... هرچه باشد، بدونِ نور هیچ بازتابی وجود نداشت، پس قدرتهایش بیفایده میشدند.
انگار موردرت داشت دقیقاً به همان چیزی میرسید که میخواست. با این حال، سانی و نفیس دلیلیچیزی برای رد کردنِ خواستهاش نداشتند — یا دستکم دلیلِ قانعکنندهای نداشتند تا کوههای تهی را از اوانسانیای دریغ کنند. خودشان هیچ استفادهای از آنها نمیکردند و هیچ مستعمرهٔ انسانیای هم درونِ مه ساخته نمیشد.
در مجموع...
اوضاع میتوانستدهند از اینآنجا هم بدتر باشد.
فرمانروای تازهای از میانِ بشریت برخاسته بود و با اینکه متحدِ چندان قابلاعتمادی به شمار نمیرفت،سانی ذاتاً هم دشمن نبود. شاید موردرت هیولایی بود که نه پشیمانی میشناخت و نه عذابوجدان، اماالبته معمولاً بیدلیل کاری نمیکرد — وگرنه، بهجای پوستدزد، کلِ جمعیتِ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شرقی را میبلعید.
نکتهٔ مثبتِ ماجرا این بود که بشریت حالا یک مطلقِ دیگر داشت، آن هم مطلقی فوقالعادهانگار قدرتمند. اگر یک چیزِ قابلپیشبینی در موردِ موردرت وجود داشت، این بود که همیشه در راستاینمیکردند منافعِ خودش عمل میکرد... و در نمای کلی، منافعش با منافعِ سانی و نفیس همسو بود.
هرچه باشد، نابودیِ دنیایشان حتمی بود. وقتی زمین کاملاً به کامِ عالمِ رؤیا فرو میرفت، هر چیزیبنابراین که فاسدشده نبود، به محاصرهٔ موجوداتِ کابوس درمیآمد — از جمله همان خدایانِ سقوطکرده از رتبهٔ نفرینشده ونمیشدند نامقدس. وقتی آن اتفاق میافتاد، موردرت برای زنده ماندن چارهای نداشت جز اینکه دوشادوشِ دیگر فرمانروایانِ انسانی بجنگد.
سانی ایندهند را منطقیآنجا درک میکرد...
اما با اینغافلگیرانه حال، مذاکره با آندهند حرامزاده بهشدت کلافهکننده بود.
آه... دلم میخوادواقعی اون لبخندِ لعنتی روهرچه از صورتش پاک کنم...
او سپاهِ سایه را مرخص کرده بود. دریای بیکرانِ ظرفهای موردرت نیزمنبعِ داشت در سطحِ مواجِ دروازهٔ آینه ناپدید میشد — آنها داشتند واردِالبته عالمِ آینه میشدند و گسترهٔ متروکِ ربعِ شرقی را پشتِ سر میگذاشتند.
با این حال، خودِ موردرتهمان هنوز آنجا بود و بابینورِ لبخندی مؤدبانه به آنها نگاه میکرد.
«...آه، بله، موافقم. بایدجنوبِ این گفتگو رو تویشمالِ محیطِ راحتتری ادامه بدیم.»
لبخندش همان بود، اما چهرهاش نشانههای ظریفی از خستگی را لو میداد. عالمِ جنگ داشت به خود فشار میآورد تا آنها را بیرونخواستهاش بیندازد، و حالا دیگر فشار خردکننده شده بود. گذشته از این، موردرت تازه نبردِ هولناک با پوستدزد را به پایان رسانده و تکامل بهمتحدِ رتبهٔ مطلق را از سر گذرانده بود — هنوز فرصتی برای استراحت و تجدیدِ قوا پیدا نکرده بود، برای همین وضعِ چندان جالبی نداشت.
البته مذاکرات اصلاً تمام نشده بود. آنها تنها اصولِ کاملاً بنیادینِعلاوه همزیستیِ آیندهشان را تعیین کرده بودند، پس جزئیات باید بعداً مشخصزنده میشد — در حضورِ کسانی که میتوانستند معاهدهای درستوحسابی تنظیم کنند.
مسئله بر سرِ اقتدارآنجا نبود، بلکه صرفاً پایفراموششده راحتیِ کار در میان بود.
برای مثال، موردرت برای تأسیسِ پادشاهیاش در کوههای تهی به مصالحِ ساختمانی و تأمینِ مداومِ آبِ آشامیدنیِقرار تمیز و غذا نیاز داشت، چون زمان و تلاشِ زیادی میبرد تا آنجا را خودکفا کند. بنابراین،آینهها باید نوعی توافقنامهٔ تجاری بسته میشد و سانی و نفیس بهترین گزینهها برای تعیینِ مفادِ آن نبودند.
جزئیاتِ کوچکِ بیشماری از این دست درهرچه کار بود. همچنین این مسئله مطرح بودبیفایده که در ازای آن چه چیزی نصیبشان میشود...
و مهمتر از همه، آنها قرار نبود روی هیچچیز با موردرت توافق کنندسفید مگر اینکه کای در اتاق حضور داشته باشد و تأیید کند که پادشاهِ هیچبازتابها در تمایلش به همزیستی با قلمروِ انسان — اگر نگوییم همکاری — صادق است.
از این رو، او به حصار دعوت شد. مذاکرات قرار بود در جزیرهٔ عاج ادامه یابد،سفید با حضورِ بیشترِ اعضای دسته — و همچنین تیمی از متخصصانِ مربوطه. موردرت اما نه دستهایخویشاوندانِ داشت، نه همراهانِ نزدیکی و نه زیردستانِ بااستعدادی. بنابراین، مجبور بود خودش بر کلِ فرایند نظارت کند.
باورم نمیشهحملاتی حالا اینجنوبِ شده زندگیم.
سانی چند بار پلک زد؛ با خودشهرچه فکر کرد که هرگز انتظار نداشت روزیبیفایده با موردرت بر سرِ توافقنامهٔ تجاری مذاکره کند.
زندگی واقعاًهمان پر ازساحلِ شگفتی بود.
آنها همچنین قرار بود در آن زمان با جزئیاتِ بیشتری دربارهٔ رؤیازاد بحث کنند. البته به نظر نمیرسید موردرتقرابت چندان تمایلی به تحکیمِ اتحاد برای مقابله با آستریون داشته باشد — با وجودِ همهچیز، او کاملاً متقاعد شدهنمیشدند بود که امیدی به سانی و نفیس نیست. پس، رغبتی نداشت کمکشان کند تا بفهمند سرپرستِ سابقش چه تواناییهایی دارد.
تمامِ دانشی که موردرت در اختیار داشت باید با چیزی مبادلهجایی میشد. این همان چیزی بود که سانی و نفیس، پیش ازیعنی هر چیزِ دیگر، در ازای مصالحِ ساختمانی و آذوقه به دست میآوردند.
«خب، پس. من اول میرم.»
موردرت تعظیمِ سرسریای به آنها کرد و بیهیچ ردیقرار ناپدید شد. دروازهٔ رؤیای او نیز غیب شد وراحتتر سانی و نفیس را در آن برهوتِ متروک تنها گذاشت.
سانی مدتِ زیادی چشماندازِآنجا اطرافشان را بررسی کرد وپادشاهیِ بعد ناگهان زد زیرِ خنده.
«من... همینحملاتی الان یهجنوبِ چیزی رو فهمیدم.»
به نفیس نگاهواقعی کرد و بامیشد ناباوری سر تکان داد.
«اینجا الان امنترین جایساحلِ دنیاست. در واقع امنترینسانی جای هر دو دنیا.»