---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2383: سرورِ موش‌ها • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2383: سرورِ موش‌ها

0

سانی برای لحظه‌ای گیج شد.

عادت کردن به حواسِ کُشنده دشوار بود. هر یک از حواسِ پنج‌گانه‌اش بسیار برتر و تیزتر از‌نسخهٔ​ حواسِ خودِ سانی بود—به‌جز لامسه‌اش که مدت‌ها پیش بافتِ استخوان آن را ارتقا داده بود. ادغام شدن با‌جانورِ​ کُشنده مانندِ قدم گذاشتن به دنیایی بود لبریز از پیچیدگیِ بی‌پایانِ صداها، رایحه‌ها، طعم‌ها و تصاویرِ به‌شدت زنده.

اگر سانی در طولِ سال‌ها و همچنین هنگامِ ارتقای رتبه، ظرفیتِ خیره‌کننده‌ای برای درک و جذبِ اطلاعاتِ جدید پیدا‌سیاهش​ نکرده بود، این حجم از حس‌ها می‌توانست او را از پا درآورد. با این حال، کُشنده حواسی فراتر از حواسِ‌هرگز​ پنج‌گانهٔ عادی هم داشت—برای مثال، نسخهٔ اولیه‌ای از حسِ سایه، و حواسِ دیگری که سانی حتی نمی‌توانست نامشان را ببرد.

حالا انبوهی از موش‌های نفرت‌انگیز هم‌زمان در اطرافشان در‌مثال​ حرکت بودند. ارادهٔ یک جانورِ نفرین‌شده دنیا را در هم‌حالا​ می‌پیچید و قوانینِ بازیِ آریل توانِ کُشنده را تحلیل می‌برد.

همین کافی بود تا‌نقابِ​ سانی برای کسری از ثانیه‌جلو​ تعادلش را از دست بدهد.

چقدر زیادن...

اما کُشنده‌درآمده​ از قبل به‌بهمنی​ حرکت درآمده بود.

با آوار شدنِ بهمنی از موش‌های درهم‌لولیده بر سرشان، از پشتِ نقابِ پاره‌اش دندان‌دیگری​ نشان داد و به جلو تاخت تا به پیشوازشان برود. چشمانِ سیاهش با خون‌خواهیِ‌جانورِ​ سردِ درنده‌ای بی‌رحم برق می‌زد و دودی شبح‌وار همچون ردایی مواج پشت سرش کشیده می‌شد.

در آن لحظه، سانی چیزِ عجیبی حس‌نشان​ کرد—چیزی که پیش از آن هرگز هنگامِ‌سیاهش​ دربرگرفتنِ کُشنده به‌عنوان یک سایه حس نکرده بود.

جریانِ جوهرش تغییر کرد و با ناشی‌گری به شکلی حرکت کرد که قاعدتاً نباید‌عادی​ ممکن می‌بود... اما در عین حال هدفمند بود؛ انگار داشت چیزی را به یاد می‌آورد‌نفرت‌انگیز​ که زمانی برایش طبیعتِ ثانویه بود، اما با گذشتِ سال‌ها زیرِ زنگار مدفون شده بود.

انگار تلاش می‌کرد جوهرِ روحِ درخشانش را به درونِ تیغهٔ تیزِ شمشیرش‌نشان​ هدایت کند—نه برای سیراب کردنِ بافتِ طلسم و فعال کردنِ افسون‌هایش، بلکه صرفاً‌می‌زد​ برای اشباع کردنِ فولادِ سرد با آن، همان‌طور که بدنش را اشباع می‌کرد.

نتوانست به هر چیزی که‌فراتر​ سعی داشت به یاد بیاورد برسد،‌اولیه‌ای​ اما چیزی نمانده بود موفق شود.

پس در عوض،‌پشتِ​ کُشنده افسونِ بافته‌شده در‌نشان​ شمشیرش را فعال کرد.

سانی دو شمشیرِ کوتاه برای سایهٔ قاتلش ساخته بود—یکی از فلزِ زنجیرهای عظیمی که جزایرِ زنجیری را‌نسخهٔ​ نگه می‌داشتند، و دیگری از تراشهٔ استخوانی از گورِ خدا. هر دو طوری افسون شده بودند که‌ارادهٔ​ به‌طرزِ مورمورکننده‌ای تیز و فوق‌العاده بادوام باشند و اگر زمانی آن‌ها را گم کرد، به دستش برگردند.

غلاف‌های شمشیرهای دوقلو نیز افسون‌بهمنی​ شده بودند تا در صورتِ‌پاره‌اش​ آسیب دیدن، تیغه‌ها را ترمیم کنند.

با این حال،‌حال​ تفاوتی میانِ دو‌پنج‌گانهٔ​ شمشیر به چشم می‌خورد.

افسونِ فعالِ شمشیری که از استخوان تراشیده شده بود، تیغه را با لایه‌ای نامرئی از‌خون‌خواهیِ​ نیروی نفوذکننده می‌پوشاند تا بتواند سخت‌ترین زره‌ها را سوراخ کند. از سوی دیگر، افسونِ فعالِ‌لحظه​ شمشیری که از فلز ساخته شده بود، برای سوراخ کردن نبود. برای قطع کردن بود.

افسون میدانی از نیرویی مهیب ایجاد می‌کرد و سپس‌درآورد​ آن را در صفحه‌ای به‌باریکیِ تیغ تا می‌کرد که‌اولیه‌ای​ در امتدادِ مسیرِ حرکتِ شمشیر به جلو کشیده می‌شد.

«کُشنده» برخلافِ دیگر سایه‌هایش نمی‌توانست اندازه‌اش را به ارادهٔ خود تغییر دهد — در مقایسه با موجوداتِ کابوسِ غول‌پیکری که‌خون‌خواهیِ​ سانی معمولاً به مصافشان می‌رفت، او کاملاً ریزجثه بود. بنابراین، به فکرش رسیده بود که شمشیری به او بدهد تا غول‌ها‌به‌عنوان​ را از پای درآورد. تیغه‌اش کوتاه بود، اما میدانِ نامرئیِ قطع‌کننده به همان عظمتی می‌شد که کُشنده توانِ ایجادش را داشت.

قرار بود این افسون در برابرِ دشمنانِ‌عادی​ تایتان‌وار به کار رود، اما در برابرِ دسته‌های‌حتی​ عظیمِ جانورانِ موذی نیز کاملاً به کار می‌آمد.

شمشیرِ کوتاه که با صدای فسسس هوا را شکافت، انگار تاروپودِ جهان در امتدادِ مسیرش از هم گسست. این ضربه که از جوهرِ خروشان‌ردایی​ و درخشانِ کُشنده نیرو می‌گرفت، شکافی صدمتری در تودهٔ موش‌هایی که سرازیر بودند ایجاد کرد و هزاران موش را از بین برد. خون، احشا‌هدفمند​ و تکه‌های بدن‌های لِه‌شده به هوا پرتاب شد و ناگهان غباری سرخ‌رنگ دامنهٔ کوه را در بر گرفت و برف را به رنگِ خون درآورد.

هر یک از موش‌ها در اصل بخشی از یک موجودِ نفرین‌شده بود، اما حالا سه حلقه از خاکستر دورِ هستهٔ ناقصِ‌دیگری​ کُشنده شکل گرفته بود که با ارادهٔ مطلقِ سانی کاملاً اشباع می‌شد؛ در همان حال خودِ کُشنده نیز با آغوشِ تاریکِ‌توانِ​ او تقویت می‌شد. پس، حتی با اینکه قلمروِ برف ضعیفش کرده بود، برای نابود کردنِ آن موجوداتِ کوچک هیچ مشکلی نداشت.

این نتیجهٔ‌درآمده​ آمدن به‌شدنِ​ معبدِ حقیقت بود.

اما یک جای کارِ‌حواسی​ دستهٔ موش‌ها می‌لنگید... یک‌داشت—برای​ جای کار به‌شدت ایراد داشت.

سانی حس کرد که ارادهٔ وهم‌انگیز و درک‌ناپذیرِ جانورِ نفرین‌شده برای لحظه‌ای اوج گرفت، و سپس،‌سردِ​ چیزی را حس کرد که لرزه بر اندامش انداخت... البته در قالبِ استعاره. سانی در آن لحظه‌کرد—چیزی​ اصلاً ستون فقراتی نداشت و کُشنده هم از آن دست موجوداتی نبود که چیزی بتواند آشفته‌اش کند.

موش‌های بی‌شماری روی کوه می‌لولیدند — آن‌ها پیش از آنکه برای دریدنِ کُشنده هجوم بیاورند، داشتند‌مثال​ کوه را می‌جویدند و رفته‌رفته ریشه‌های سنگی‌اش را می‌خوردند. موش‌ها بی‌شمار بودند، اما سانی باز هم‌حرکت​ انتظار داشت وقتی کُشنده چندهزارتایشان را از بین می‌برد، حس کند تعدادشان کمی کم شده است.

با این‌درآمده​ حال، حسی‌شدنِ​ کاملاً برعکس داشت.

به جای آن هزاران موشِ کشته‌شده، انگار موش‌های باز هم‌نسخهٔ​ بیشتری ناگهان از غیب ظاهر شدند. بقایای هم‌نوعانِ مرده‌شان در‌انبوهی​ دم بلعیده شد و دسته با افزایشی چشمگیر، بزرگ‌تر شد.

در آن لحظه، سانی‌نقابِ​ از روی شهود به‌داد​ جوهرِ دشمنش پی برد.

حتی پیش از قدم گذاشتن روی دامنهٔ‌حس‌ها​ برف‌پوشِ کوه هم به این موضوع شک‌عادی​ کرده بود، اما حالا دیگر مطمئن بود.

و این‌درآمده​ موضوع فقط او‌بهمنی​ را محتاط‌تر می‌کرد.

پس آخرش‌درآورد​ حق با‌حواسی​ من بود. لعنت...

به یک معنا، دستهٔ موش‌ها — شاهِ موش‌ها — شبیهِ فراوانی بود. او هم‌سیاهش​ در پیِ بی‌پایانی بود، اما در حالی که فراوانی این کار را با به کار‌می‌شد​ گرفتنِ بی‌نهایت انجام می‌داد، شاهِ موش‌ها این کار را با استفاده از... تکثیر پیش می‌برد.

مفهومی که شاهِ موش‌ها تجسمش می‌کرد، کثرت بود. شاید زمانی در‌حواسی​ گذشته‌های خیلی دور تنها یک موشِ مقدس وجود داشت، اما با گذشتِ‌نمی‌توانست​ زمان و غرق‌شدنش در تباهی، تعدادشان زیاد شد. و بعد، بی‌شمار شدند.

خلاصه اینکه، به ازای‌شدنِ​ هر موشی که کُشنده‌پشتِ​ و سانی از بین می‌بردند...

دو موشِ‌درآورد​ دیگر جایش‌حواسی​ را می‌گرفتند.

آه... این‌سرشان​ اصلاً نشونهٔ‌نقابِ​ خوبی نیست.

ناولها | novelha.net