چپتر 2792: وضعِ موجود
0آستریون آنچههمچنان را میخواستانداخته بگوید، گفته بود.
و نفیس هم همینطور.
در نهایت، قهرمانانِ قلمروِ انسان قانع نشدند. ایمانشان به ستارهٔ دگرگون، بهرغمِ تلاشهای رؤیازاد، تزلزلناپذیردیگران ماند. در موردِ نگرانیشان از درگیریِ تازهای میانِ دو مطلق... از یک سو، آن ترسها برطرفخود شد. به نظر نمیرسید جنگِ خشونتبارِ دیگری در راه باشد — دستکم نه در آیندهای نزدیک.
با این حال، همزمان روشن بود که خصومتِ عمیقی میانِ فرمانروایشان و آخرین فرمانروایانِداده اصلی وجود دارد. فراتر از آن، حتی اگر نفیس مستقیماً آستریون را یک تهدیدکوتاه نخوانده بود، روشن کرد که او متحدِ بشریت نیست. که نمیشود به او اعتماد کرد.
برخی پیشتر اینپاهای را میدانستند. دیگرانتکیه تازه داشتند میفهمیدند.
در هر حال، شورا به هدفش رسیده بود. چهرههای برجستهٔ قلمروِ انساننمیبرم از وضعیت مطلع شده بودند و درگیریِ کلامیِ میانِ مطلقها را با چشمانِمانندِ خود دیده بودند. سرانجام مرخص شدند و عمارتِ شعلهٔ جاودان را ترک کردند.
تنها چند نفر باقی ماندند.
در یک سوی تالار، نفیس و اعضای دستهاشآنها روی صندلیهایشان ماندند. روبهروی آنها، آستریون همچنان بابیصدا پاهای روی هم انداخته، به صندلیاش تکیه داده بود.
سانی بیصداهمچنان از سایههاانداخته بیرون آمد.
«بهت خوش گذشت؟»
آستریون نگاهیاگر سرگرم بهتهدید او انداخت.
«بهم خوش گذشت؟»
لحظهای کوتاههمچنان به اینانداخته سؤال فکر کرد.
«نه... نه چندان. راستش، واقعاً از چیزیچندان لذت نمیبرم — مگر اینکه یادم بیفتهاینکه خودم رو مجبور به لذت بردن کنم.»
این پاسخ سوءظنِ سانی را قطعی کرد که آستریون احساسات را مانندِ مردمِ عادیمیدانستند تجربه نمیکند. در واقع، انگار اصلاً چیزی حس نمیکرد — شاید همیشه همینطور بوده،کلامیِ یا شاید نتیجهٔ این بود که عمداً قلبش را با قدرتهای سرشتش بیحس کرده بود.
اکنون، به نظر میرسید آستریون تنها احساساتی را حسهمچنان میکند که خودش انتخاب میکرد به وجود بیاورد... یابیرون میدزدید، مانندِ روحی شوم که از احساساتِ دیگران تغذیه میکرد.
سانی آه کشید.
«حیف شد. امیدوار بودمکوتاه دستکم یک نفر ازراستش اون نمایشِ زننده لذت ببره.»
آستریون خندید.
«خب، پس باید اعترافدستهاش کنم. اینطوری حرص درآوردنتونآنها یه کم بامزه بود.»
به افی نگاه کرد.
«قدیس آتنا، از دیدنِ دوبارهتون خوشحالم. دفعهٔ پیشراستش فرصت نشد گپ بزنیم... پسرتون چطوره؟ لینگِ کوچولوبیفته پسرِ خیلی عزیزیه. شنیدم الان مشغولِ درس خوندنه.»
افی در سکوت براندازشتهدید کرد، سپس با چهرهایبشریت درهم نگاهش را دزدید.
«تو واقعاًتالار زیاد حرفدستهاش میزنی، نه؟»
آستریون شانهای بالا انداخت.
«زیاد حرف میزنم؟ خب، شاید. هر چی باشه، نزدیک به چند دهه روی ماه بودم. حتی نمیتونستم به عالمِ رؤیا فرار کنم یا با قوانینِ این دنیایعادی دلگیر ازش اخراج بشم، اون هم فقط به خاطرِ اون موجودِ نامقدس که اونجا ساکنه. و همونطور که میتونی تصور کنی، اصلاً همصحبتِ خوبی نبود. در واقع،شوم تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که پنهان بشم و دعا کنم پیدام نکنه — پس، منو ببخش که از چیزهای سادهای مثلِ حرف زدن لذت میبرم.»
لبخند زد.
«آه، اماتالار به سوالمدستهاش جواب ندادی...»
اما در همان لحظه،انداخته نفیس سرانجام با لحنیسانی سرد حرفش را قطع کرد:
«فقط نمیفهممبهم روی چیکوتاه حساب کردهای.»
آستریون بااگر تعجب بهتهدید او نگاه کرد.
«نمیفهمی؟ ای وای... و من فکر میکردم نقشههام رو کاملاًپاهای واضح توضیح دادم. با توجه به اینکه نتونستین مقاومتِ معناداریبهت در برابرم نشون بدین، به نظرم کارم رو خوب پیش بردم.»
نفیس باهمچنان چهرهای بیحالت اوصندلیاش را برانداز کرد.
«پس نقشهات دقیقاً چیه؟ نفوذت رو آرومآروم گسترش بدی،واقعاً آدمهای بیشتری رو دربند کنی، و بعد که کلِمجبور بشریت تحتِ قلمروِ تو دراومد، من رو گیر بندازی؟»
آستریون نیشخند زد.
«خب... آره. تقریباً نقشه همینه.»
نفیس مدتی کوتاهپاهای ساکت ماند وتکیه بعد آه کشید.
«اما اشتباه نمیکردی. درموردِ من. درموردِ اینکهچندان فقط هدفِ شخصیِ خودم برام مهمه؛ هدفیاینکه که چیزی نیست جز فتح کردنِ طلسمِ کابوس.»
آستریون یکاگر ابرویش راتهدید بالا داد.
«خب؟»
نفیس با خونسردی نگاهش کرد.
«پس فکر میکنی وقتی بشریت دیگهفکر مسئولیتِ من نباشه و در عوض بهمگر مانعی سرِ راهم تبدیل بشه، چیکار میکنم؟»
آستریون بااگر علاقه بهتهدید او نگاه کرد.
«چی؟ میخوای تمامِ این آدمهایروی ترحمانگیزی رو که خودت برایپاهای محافظت انتخابشون کردی، خاکستر کنی؟»
نفیس فقطهمچنان در سکوت بهصندلیاش او خیره ماند.
سپس، یکبهم ابرویش راکوتاه بالا داد.
«فکر میکنیاگر این کارتهدید رو نمیکنم؟»
لبخندی محوتالار و وهمآوردستهاش روی لبهایش نشست.
آستریون با دیدنِپاهای آن لبخند انگارتکیه کمی اخم کرد.
تکخندهای کرد.
«نگو که حرفم رو درموردِ اینکه تومتحدِ ستارهٔ ویرانی هستی، جدی گرفتی. هرچند، فکرمیدانستند کنم انقراض هم خودش یه جور دگرگونی باشه...»
چند لحظه مکثاعضای کرد و بعدصندلیهایشان شانهای بالا انداخت.
«فکر کنم وقتش که برسه میبینیم. بههرحال تا اون موقع تو فقط به اسم یهگذشت مطلق میمونی، در حالی که قلمروِ من بینهایت عظیم و خیرهکننده میشه. با یه همچینمگر قلمرویی، حتی مقابله با حاملانِ سرشتِ ایزدی مثلِ شما سه نفر هم نباید مشکلِ خاصی باشه.»
آستریون نگاهش رالحظهای به سانی دوخت وچندان با حسرت براندازش کرد.
«البته، خیلی ترجیح میدم بهجای اینکه فقط نابودت کنم، ببلعمت. امااعتماد راستش رو بخوای، تا حالا هیچ مطلقی رو دربند نکردهام... حتیچهرههای مطمئن نیستم اصلاً ممکن باشه یا نه. این رو هم میبینیم.»
با این حرف، از روی صندلیاشصندلیهایشان برخاست و به آنها نگاه کرد؛صندلیاش نگاهش چند لحظه روی کاسی ثابت ماند.
سپس، آستریون تعظیم کرد.
«خب، چی فکر میکنین؟کوتاه هنوز از اون شرطیراستش که بستین پشیمون نشدین؟»
با خندهای آرام چرخید ونخوانده از سالن بیرون رفت، و سکوتیاعتماد خفهکننده از خود به جا گذاشت.
بهمحض اینکه آستریون از دیدرس خارج شد،روبهروی انگار سایهاش هم از حواسِ سانی محوداده شد، گویی که از اول اصلاً وجود نداشت.
آهِ سنگینی کشید.
دقیقاً همونطوربهم که انتظارکوتاه میرفت پیش رفت.
«یادتونه میخواستیم در حالی کهنخوانده دنبالِ راهی برای مقابله بانمیشود اون یاروی مورمورکننده میگردیم، زمان بخریم؟»
سانی چرخید واعضای با چهرهای درهمصندلیهایشان به دوستانش نگاه کرد.
«فکر کنم اون زمانیانداخته که خیال میکردیم داریم،سانی همین الان نصف شد.»