---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2365: کشانده‌شده به تله • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 2365: کشانده‌شده به تله

0

سانی زخمی بود.

گرگ بیشتر زخمی بود.

دلیلش این بود که سانی از قلمروِ خود دفاع‌دشمنان​ می‌کرد و گرگ به آن یورش آورده بود. همچنین‌فکر​ سانی به‌شدت سرسخت بود، اما گرگ فقط درندگی می‌دانست.

به‌علاوه، سانی با نیزه می‌جنگید که هدفش دور نگه‌ببافد​ داشتنِ نیش‌های دشمن از بدن بود. اما گرگ با بدنِ‌کجا​ خودش می‌جنگید؛ پس طبیعتاً بیشتر از سانی آسیب دیده بود.

اما این‌دیوِ​ وضع دوامِ‌شاید​ چندانی نداشت.

در پایانِ روز—هرچند زمان انگار یخ زده بود و روز هیچ نشانی از گذشتن نداشت، چه رسد به‌باید​ پایان یافتن—سانی همچنان بسیار ضعیف‌تر از دیوِ نفرین‌شده بود. شاید اگر پیکرهای دیگری هم‌زمان به معبدِ حقیقت حمله‌کوه​ نمی‌کردند، می‌توانست در نبرد از پای درش بیاورد. اما در وضعیتِ فعلی، برتریِ موقتش به‌سرعت رو به پایان بود.

طولی نمی‌کشید که توازن قدرت میانشان‌ببافد​ می‌شکست و وارونه می‌شد؛ آن‌وقت نیش‌های گرگِ‌می‌گرفت​ مهیب سانی را تکه‌پاره می‌کرد. طعمه‌اش می‌شد.

پس ادامه‌جادویش​ دادنِ این نبردِ‌نبود​ فاجعه‌بار بی‌فایده بود.

خوشبختانه، از پیش کمبودِ‌شاید​ قدرتش را در نظر‌هم‌زمان​ گرفته و تله‌ای چیده بود.

تله‌ای که ساخته بود کاملاً ساده، اما بسیار مکارانه بود. سانی هنگامِ‌چقدر​ طراحیِ افسونِ بزرگش می‌دانست که از دشمنانِ خود ضعیف‌تر است... حتی جادویش‌کجا​ هم ضعیف‌تر از آن‌ها بود، مهم نبود بافت را چقدر پیچیده ببافد.

پس برای مقابله‌بافت​ با دشمنان، باید از‌برای​ جایی قدرت قرض می‌گرفت.

اما برای کشتنِ‌آن‌ها​ پلیدهای نفرین‌شده از‌بافت​ کجا باید قدرت می‌گرفت؟

پس از کمی فکر کردن...

سانی تصمیم گرفته بود‌دشمنانِ​ آن قدرت را از‌آن‌ها​ خودِ پلیدهای نفرین‌شده قرض بگیرد.

وقت برای خلقِ طلسمی واقعاً پیچیده نداشت، اما طلسمی که می‌خواست کوه را با‌کشتنِ​ آن افسون کند نسبتاً ساده بود. سانی تنها باید آن را تا ابعادی تایتان‌وار بزرگ‌افسون​ می‌کرد و راهی می‌یافت تا بافتِ طلسم را به‌جای خاطره، روی آتشفشانی سربه‌فلک‌کشیده حک کند.

افسون‌هایی که بافت متعلق به سپری بود که به‌عنوانِ یکی از پاداش‌های مسابقاتِ‌باید​ رؤیا از سوی حامیِ آن، خاندانِ بزرگِ دلاوری، گرفته بود؛ هرچند بعداً همان‌وقت​ را برای کشتنِ یکی از شوالیه‌های دلاوری در معبدِ شب به کار گرفت.

سانی و قدیس هر دو در پادشاهیِ امید به‌خوبی از آن‌حمله​ سپر استفاده کرده بودند. بعدها کوئنتین آن را به ارث برد‌به‌سرعت​ و سپر در قطبِ جنوب و کابوسِ دوم وفادارانه در خدمتش بود.

در واقع، آن‌بزرگش​ استادِ دلاور هنوز هم‌جادویش​ از آن استفاده می‌کرد.

آن سپر چیزی نبود جز‌پیچیده​ انتقام‌جویِ صبور، و افسون‌هایش [قلبِ‌باید​ سوزان] و [فولادِ سرد] نام داشتند.

توصیفِ افسونِ [قلبِ سوزان]: «این سپر می‌تواند بخشی از آسیبِ آتشینِ وارده را ذخیره کند تا سلاحِ دیگرِ صاحبش را تقویت کند یا موجِ ضربه‌ایِ ویرانگری آزاد کند.»

`

`

توصیفِ افسونِ [فولادِ سرد]: «این سپر می‌تواند بخشی از آسیبِ ضربه‌ای را که می‌بیند ذخیره کند تا سلاحِ دیگرِ صاحبش را تقویت کند یا موجِ سوزانی از آتش به راه بیندازد.»

`

`

...همان‌طور که سانی پیش‌تر متوجه شده بود، کوه‌های بازیِ آریل به‌طرزِ باورنکردنی محکم بودند. با این‌می‌گرفت​ حال، پس از هر نبردِ عظیم در آستانهٔ فروریختن قرار می‌گرفتند، چرا که نیروهای آزادشده از‌افسون​ برخوردِ پیکرها بیش از حد وحشتناک بود. چطور می‌توانستند نریزند، وقتی ایزدانِ واقعی روی دامنه‌های فرسوده‌شان می‌جنگیدند؟

بنابراین، سانی کوهِ آتش‌فشان را طوری افسون کرده بود که‌حقیقت​ بتواند آسیب‌های وارده را جذب کند، در خود نگه دارد... و‌موقتش​ سپس آن را در یک آتش‌سوزیِ مهیب و آخرالزمانی رها کند.

به‌طورِ دقیق‌تر، آتشفشان را افسون کرده بود‌جادویش​ تا هر چیز و هر کسی را‌ببافد​ که سطحش را لمس می‌کرد، خاکستر کند.

«هااا...»

گرگ پیکرِ بی‌شکلِ سانی را وحشیانه می‌درید‌چقدر​ و پیاپی به دامنهٔ تَرَک‌خورده و در حالِ‌قرض​ فروپاشی می‌کوبید؛ سانی آرام نفسش را بیرون داد.

«من نابغه نیستم؟ نه، واقعاً؟»

اگر می‌توانست، می‌خندید.

هر افسونِ دیگری برای جمع‌آوریِ انرژی به زمان نیاز داشت، و از آنجا که نبرد با سرعت‌کمی​ پیش می‌رفت، این موضوع سانی را به هلاکت می‌رساند. اما افسون‌های برگرفته از انتقام‌جویِ صبور که در‌تایتان‌وار​ تاروپودِ کوه بافته بود، به زمان بستگی نداشتند... آن‌ها تنها به مقدارِ آسیبِ واردشده به کوه وابسته بودند.

هرچه گرگ، گلهٔ هم‌نوعانِ کوچک‌ترش، غولِ کوکی — و همچنین سانی، کُشنده، کای، فراوانی و زنبورهای ابسیدین — سریع‌تر‌کجا​ حرکت می‌کردند و نبردهایشان خشن‌تر می‌شد، آسیبِ بیشتری به آتشفشان وارد می‌کردند. و هرچه آسیبِ بیشتری به آتشفشان وارد‌بزرگ​ می‌شد، کوه مقدارِ بیشتری از آن را جذب می‌کرد و لحظهٔ رسیدنِ افسون به جرمِ بحرانی را جلو می‌انداخت.

«دیگه وقتشه. فکر کنم...»

سانی آماده بود‌بزرگش​ تا تله‌اش را برای‌جادویش​ گرگِ زخمی فعال کند.

تودهٔ بی‌شکل و صد دستِ تاریکی، تمامِ‌برای​ نیزه‌های چخماقی را از بدنِ دیوِ نفرین‌شده‌کشتنِ​ بیرون کشید و خزِ سفیدش را پاره کرد.

سپس... به‌سادگی‌جادویش​ در سایه‌ها‌مهم​ حل شد.

سانی خودش‌دیوِ​ را به‌شاید​ معبدِ حقیقت فرستاد.

هم‌زمان، کُشنده نیز به درونِ سایه‌ها کشیده شد و تلوتلوخوران کنارش ظاهر شد. اگر سایهٔ قاتل‌مقابله​ از اینکه ناگهان از نبرد بیرون کشیده شده بود جا خورد، چیزی بروز نداد — بلکه‌خلقِ​ بیشتر به نظر می‌رسید از اینکه سانی فرصتِ کشتنِ گرگ‌های بیشتر را از او گرفته، ناراضی است.

کای تنها کسری از ثانیه پیش روی صخرهٔ خردشده فرود آمده بود‌قرض​ تا از ضربهٔ جهان‌شکافِ شمشیرِ غولِ کوکی جاخالی بدهد. او هم به درونِ‌طلسمی​ سایه‌ها کشیده شد و ناگهان اژدهایی عظیم در تالارِ وسیعِ معبد پدیدار شد.

زنبورهای ابسیدینِ بازمانده و سایهٔ‌نبود​ فراوانی مرخص شدند و تنها پلیدهای‌مقابله​ برف روی دامنه‌های آتشفشان باقی ماندند.

این وضعیت بسیار خطرناک بود — نه فقط به این دلیل که‌نمی‌کردند​ دشمنان می‌توانستند آزادانه در دهانهٔ آتشفشان به هم برسند، بلکه چون گرگ‌نمی‌کشید​ می‌توانست با گلهٔ جانورانِ اعظم متحد شود و بزرگ‌ترین نقطهٔ قوتش را بازیابد.

اما البته، سانی قصد‌دشمنانِ​ نداشت به پلیدها فرصتِ‌آن‌ها​ رسیدن به یکدیگر را بدهد.

غرق در خون به شکلِ‌پیچیده​ انسانی‌اش درآمد و روی زانو‌باید​ افتاد؛ سپس دیوانه‌وار پوزخند زد.

تپشی از جوهر به‌مهم​ کفِ سوختهٔ معبدِ باستانی فرستاد‌ببافد​ و افسونش را فعال کرد.

ناولها | novelha.net