چپتر 2847: شلیکِ اول
0به هر کجا که سانی نگاه میکرد، بیمرگها از زیرِ تپههای شنی برمیخاستند تا نبردِشوم ابدیِ خود را از سر بگیرند. شنِ سفید از استخوانهای سیاهشان میریخت و خشخشِ آنرؤیا با هم میآمیخت و همهمهای وهمآور میساخت که حسِ ترسی نخستین را در هوا میپراکند.
تعدادشان واقعاً غیرقابلتصور بود؛ سطحِ بیابان را مانندِ تیغههای علف پوشانده بودند... یا شاید مانندِ جنگجویانِ افسانهایعالم که از دندانهای نیشِ اژدها روییده بودند. پیشتر، سانی چندان به بیمرگها فکر نکرده بود و آنهاخودِ را نیرویی طبیعی میدید — که فرقی با دریای تاریک در ساحلِ فراموششده یا خردشدگیِ جزایرِ زنجیری نداشتند.
حالا که آنقدر به الوهیت نزدیک بود که دستکم میتوانست وحشتِسرباز مصیبتبارِ جنگِ شوم را تصور کند، بیاختیار از گستردگیِ نبردی کهقلمرو در پهنهٔ بیانتهای تپههای شنیِ سفید در گرفته بود، حیرت میکرد.
بیابانِ کابوس منطقهای از عالمِ رؤیا بود که از ساحلِ فراموششده کوچکتر نبوددرگیر — در واقع، به احتمالِ زیاد از نظرِ وسعت بسیار بزرگتر بود. با ایندامنهٔ حال، بیمرگها انگار همهجا بودند و تودهٔ بینظمشان تا دوردستها آنسوی افق امتداد داشت.
چند سرباز لازم بود تانداشتند سطحِ گورِ خدا را تماموکمال بپوشانند؟میتوانست حتی نمیتوانست رقمش را درک کند.
جنگ در گورِ خدا جنگِ قلمرو بود، اما میشد آن را جنگِدرک عالم هم نامید؛ چرا که درگیریای بود که تمامِ جمعیتِ یک عالمکرده را درگیر کرده بود و نتیجهاش سرنوشتِ همان عالم را رقم میزد.
اما جنگِ شوم جنگِ عالم نبود. تمامِ جمعیتِ همهٔ عالمها را درگیر کرده بود، نه فقط یکی را، ورقمش نتیجهاش سرنوشتِ خودِ هستی را رقم میزد. از این رو، گستردگی و دامنهٔ نبردهایی که میانِ سپاهِ دیمونها و لشکرِعالمها ایزدی در گرفته بود، بسیار بزرگتر و بسیار هولناکتر از هر نبردی بود که سانی تا به حال دیده بود.
جای شکرش باقی بود که سانی و نفیس مجبور نبودند نفرینِ ایزدِ سایه راکرده باطل کنند و بیمرگها را شکست دهند. آنها فقط باید کارزاری به راه میانداختند کهمیانِ آنها را به پای مقبرهٔ آریل برساند، فارغ از اینکه دشمن شکست بخورد یا نه.
آستریون نتونستخردشدگیِ به هرم برسه...نداشتند ولی ما میرسیم.
چارهای جز پیروزی نداشتند.
بیشترِ بیمرگها انگار زمانی انسان بودند — اما نه همهشان. در میانشان اسکلتهای مخوفی از موجوداتِبپوشانند عظیم به چشم میخورد که حدس زدنِ ماهیتِ اصلیشان بدونِ پوست، خز، فلس یا پرهایشان دشوارکرده بود. برخی اصلاً اسکلتی نبودند و در عوض با کیتینِ سیاه و فرسودهای پوشیده شده بودند.
سپس، موجوداتی بودند که اصلاً از گوشت و استخوان ساختهدرگیریای نشده بودند. برخی از بیمرگها انگار از سنگِ تاریک ساختههمهٔ شده بودند، و برخی دیگر از بلور، پارچههای پارهپوره یا فلز.
بعضی کوچک بودند و بعضی دیگرحالا مانندِ بناهای یادبودِ عظیمی از گذشتهٔوحشتِ مصیبتبار، بر فرازِ بیابان قد برافراشته بودند.
سانی که نگاه میکرد، بیمرگها برای چند لحظهٔ کوتاه بیحرکت ماندند. سپس، انگارجنگ موجی از کینه بر پهنهٔ بیابان غلتید که مو بر تنش سیخ کرد،سرنوشتِ و آنها جمجمههایشان را چرخاندند تا با خصومتی ابدی به یکدیگر نگاه کنند.
«یا خدا...»
لحظهای بعد،درک جهان از شدتِاما خشونت منفجر شد.
جنگجویانِ بیشمارِ نامرده، مغلوبِ میلِ بیامانِ کشتاری که هزاران سال آنها را به بردگیجنگِ کشیده بود، به یکدیگر یورش بردند و شنهای سفید موج برداشت. شمشیرهایشان درخشید و زنگارعالمِ از خود تکاند. انگار تاریکیِ سرد، وهمانگیز و مرگباری در حدقههای خالیِ چشمانشان شعلهور شد.
انگار خودِ آسمان هم میلرزید.
سانی به نفیس نگاه کرد.
«حس میکنمدرک قراره شبِ خیلیاما خیلی طولانیای باشه.»
نفیس بیتفاوت قدمی به جلونداشتند برداشت و دو بالِ درخشاندستکم چون هالهای کورکننده پشتِ سرش تابیدند.
«ولی خوبه، نه؟»
نفیس با اوتودهٔ چشم در چشمآنسوی شد و لبخند زد.
«برای یه بار همقلمرو که شده، فقط باید بجنگیم.چرا به نظرت تنوعِ خوبی نیست؟»
با این حرف، کمی خم شد،حالا سپس به هوا پرید و چونوحشتِ تیری به دلِ آسمانِ تاریک رفت.
سانی باچند نگاهی پرحسرت رفتنشگورِ را تماشا کرد.
«حالا که بهشتودهٔ فکر میکنم، واقعاًآنسوی یکم حسِ تازگی داره.»
آخرین بار کِی بود که تونستهمیشد بود بیخیالِ همهچیز بشه و خودشجمعیتِ رو تو خشمِ نبرد غرق کنه؟
آخرین بار کِی بودزنجیری که هر هفت تجسمشالوهیت یه جا جمع شده بودن؟
سانی همیشه مجبور بود همزمان چندخدا زندگی را پیش ببرد و کارهایدرک متعددی را با هم انجام دهد.
اما این بار، میتوانستبینظمشان تمامِ تمرکزش را فقطامتداد روی یک چیز بگذارد...
فتحِ بیابانِ کابوس.
«بریم.»
با قدم برداشتنِ سایههایلازم بیشمار به جلو، صدایشبپوشانند در خشخشِ شنها گم شد.
پیشِ رویش، بیابانِ کابوس غرق در تاریکی بود. اقیانوسی از نامردگانِ باستانی درگورِ میانِ تپههای شنی بیصدا با هم میجنگیدند. خشمِ جنگِ بیپایانشان چنان هولناک بود کهچرا کالبدِ مطلقِ سانی صرفاً از بودن در نزدیکیِ این نبردِ وحشتناک، اندکی آسیب میدید.
سپاهِ سایه چون موجی تاریک به جلو سرازیرنامید شد، اما پیش از آنکه سایهها به دشمن برسند،همان انگار ناگهان خورشیدی در اوجِ آسمانِ شب شعلهور شد.
نفیس یک بارِ دیگر نامِ نور را فراخوانده بود و این بار خودش راجنگِ ظرفِ آن کرده بود. نورِ درخشانش میدانِ نبردِ باستانی را روشن کرد؛ گویی زمانمنطقهای به عقب بازگشته بود و شب از ترسِ درخششِ روز، وادار به عقبنشینی میشد.
بیمرگها تلوتلو خوردند؛ ظهورِ ناگهانیِ خورشیدی گذرا، حواسشان را ازنمیتوانست نبردِ ابدیشان پرت کرده بود. حدقههای خالیِ چشمانشان رو بهدرگیریای آسمان چرخید و تاریکیِ ژرفِ درونشان، بیشتر به عقب رانده شد.
پس ازهمهجا نور، نوبتِبینظمشان گرما بود.
سانی نورِ درخشانی را در آسمانِ بالای سرش دید و سپس، پرتویی سفید و ملتهب،نتیجهاش بیابان را به آسمانها دوخت. این خطِ سفیدِ بینقص روی منظره کشیده شد و درسپاهِ یک چشمبههمزدن، دهها کیلومتر را درنوردید. سپس به همان سرعتی که پدیدار شده بود، ناپدید شد.
و بعد، جهان لرزید.
آن بیرون، با فاصلهای از سپاهِ در حالِ پیشرویِ سایه، انفجاری مهیب دریای تپههای شنیِ سفید را در هم کوبید.درگیریای در امتدادِ خطی که پرتوِ نور روی شنها انداخته بود، شنها در حریقی هولناک از شعلههای سفیدِ سوزان، رو بهسپاهِ آسمان منفجر شدند. هزاران تُن شن از جا کنده و به بالا پرتاب شد و چون ابری آتشین اوج گرفت.
موجِ انفجارِ ویرانگر، بیمرگهای پرشماری را در هم شکست و به گوشهای پرت کرد؛ لحظهایتماموکمال بعد، شعلههای خشمگین آنها را بلعیدند. شنها ذوب شدند و به مایعی آتشین بدل گشتند؛جمعیتِ شیشهٔ مذاب از آسمان بارید و شمارِ بیشتری از نامردگانِ باستانی را در خود غرق کرد.
نخستین گلولهٔ عملیاتِجنگ تسخیرِ بیابانِ کابوسمیشد شلیک شده بود.