---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2295: درس‌های پنهان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2295: درس‌های پنهان

0

متأسفانه هر‌درست​ چیزِ خوبی‌می‌کرد​ پایانی داشت.

رین پس از گذراندنِ صبحی مفرح و پرهیجان با تامار و تِل، با آن‌ها خداحافظی کرد. تامار آن‌کاملاً​ روز مرخصی داشت، برای همین به عمارتی برگشت که خانواده‌اش در حصار اجاره کرده بودند. در این میان،‌شنیدنِ​ تِل با رئیسِ یک گروهِ تجاری قرار داشت که می‌خواستند کاروانی تجاری به مقصدِ جزایرِ زنجیری راه بیندازند.

خودِ رین لباسِ قشنگش را درآورد و کفنِ عروسک‌گردان را به تن کرد. لباس، کفش‌های قشنگ‌می‌کرد​ و گوشواره‌هایش را داخلِ کیسهٔ خسیس گذاشت. در عوض، فلاسکِ پر از قهوهٔ داغی بیرون آورد.‌یکی​ در کوچه‌ای خلوت به دیوار تکیه داد، جرعه‌ای نوشید و آهِ عمیقی از سرِ رضایت کشید.

چند لحظه بعد، برادرش‌کوچه‌ای​ از سایه‌ها بیرون آمد و‌جرعه‌ای​ نگاهِ عجیبی به او انداخت.

رین ابرویی‌درست​ بالا انداخت‌می‌کرد​ و پرسید: «چیه؟»

سانی کمی مکث کرد و‌نمیفته​ بعد سر تکان داد: «نه،‌عجیب‌وغریب​ چیزی نیست. فقط... کارت عالی بود!»

این حرف فقط‌درخت​ او را گیج‌تر‌بار​ کرد: «کدوم کار؟»

سانی نیشخند زد: «سیلی زدن به اون دلقک‌داد​ دیگه! آخ که چقدر مایهٔ افتخارِ داداش‌بزرگت شدی...‌چند​ انگار راست میگن که سیب از درخت دور نمیفته...»

رین چند بار پلک زد. یعنی برادرش آن پسرِ عجیب‌وغریب، تریستان، را می‌شناخت؟ خب، اگر درست‌گلسرخ​ فکر می‌کرد، این موضوع کاملاً طبیعی بود. هرچه باشد دنیای میراث‌داران بسیار کوچک بود و خاندانِ‌پسِ​ سپرِ گلسرخ هم خاندانی سرشناس. تِل هم انگار دست‌کم یکی از آن دو استادِ جوان را می‌شناخت.

با این حال، شنیدنِ‌دور​ اینکه داشت مثل سانی‌یعنی​ رفتار می‌کرد کمی نگران‌کننده بود.

این‌طوری فاجعه می‌شد!

فقط سانی‌بیرون​ از پسِ‌کوچه‌ای​ سانی بودن برمی‌آمد.

سرفه‌ای کرد، دستش را به‌موضوع​ سمت او دراز کرد و‌دنیای​ لبخند زد: «به‌هرحال، من آمادهٔ رفتنم.»

سانی او را به‌دور​ درونِ سایه‌ها کشید و لحظه‌ای‌پسرِ​ بعد، در جزیرهٔ عاج بودند.

چمنِ زمردین به نرمی در بادِ گرم تکان می‌خورد و خورشید بر سطحِ‌اگر​ درخشانِ دریاچه‌ای کوچک می‌تابید. پشتِ سرشان، پاگودای سفید و زیبایی سر به آسمان کشیده‌سپرِ​ بود و استخوان‌های سفیدِ اژدهایی که دورش پیچیده بود، آن را در آغوش داشت.

رین هر چند بار هم که به این جزیرهٔ آرام می‌آمد، باز هم‌سرِ​ بی‌اختیار غرقِ شگفتی می‌شد. همچنین بی‌اختیار حس می‌کرد به آنجا تعلق ندارد؛ انگار‌بالا​ انسانِ فانی و ناتوانی بود که تصادفاً راهش را به بهشت پیدا کرده بود.

رین با دقت‌فکر​ به اطراف نگاه کرد‌طبیعی​ و پرسید: «ما بیرونیم؟»

کارِ او در جزیرهٔ عاج کاملاً مخفیانه بود.‌یعنی​ برای همین، برادرش معمولاً او را مستقیماً به‌می‌کرد​ داخلِ برج می‌آورد تا از چشم‌های کنجکاو دور بماند.

سانی سر تکان داد: «کمی‌نمیفته​ قبل مهمون داشتیم، ولی دیگه‌عجیب‌وغریب​ رفتن. پس می‌تونی راحت باشی.»

با قدم‌هایی آرام به سمتِ برجِ امید‌تکیه​ به راه افتادند. طولی نکشید که رین‌رضایت​ سرش را بالا آورد و ناگهان پرسید:

«راستی، همیشه برام‌فکر​ سؤال بوده... اون اژدهای‌طبیعی​ مرده اینجا چیکار می‌کنه؟»

اوایل فکر می‌کرد همه‌چیز در جزیرهٔ عاج مرموز و‌پسرِ​ جادویی است. اما هرچه بیشتر با آنجا آشنا می‌شد، استخوان‌های‌طبیعی​ آفتاب‌خوردهٔ آن جانورِ عظیم بیشتر به نظرش وصلهٔ ناجور می‌آمد.

برادرش نگاهی به‌درخت​ آن بقایای باستانی‌بار​ انداخت و لبخند زد.

«آها، اینو میگی؟ اسمش سِوراس بود، سرورِ عاج. حاکمِ جایی به اسمِ‌عمیقی​ شهرِ عاج بود، از نوادگانِ ایزدِ خورشید، و یکی از هفت قدیسِ نامیرا‌ابرویی​ که نگهبانِ دیمونِ امید بودن. البته قبل از اینکه دیوونه بشه و بمیره.»

رین با‌درست​ تعجب به‌می‌کرد​ برادرش نگاه کرد.

«واقعاً؟ وایسا،‌سیب​ تو اینا رو‌نمیفته​ از کجا می‌دونی؟»

لحظه‌ای درنگ کرد.

«آه، خب. بعضی از آدمایی که می‌شناسی توی‌داد​ کابوسِ دومشون باهاش روبه‌رو شدن. فکر می‌کنی بلبل‌چند​ اون لقبِ پرطمطراقِ اژدهاکش رو از کجا آورده؟»

چشمانِ رین کمی گشاد شد.

«قدیس کای؟‌سیب​ اون این اژدهای‌نمیفته​ عظیم رو کشت؟»

برادرش تک‌خنده‌ای کرد.

«آره. البته اون موقع قدیس کای نبود، فقط کایِ بیدارشده بود. اون یاروی‌سرِ​ دیوونه! رسماً پرید تو دهنِ اژدها تا بکشتش. بلبل... شاید دل‌رحم به نظر‌بالا​ برسه، اما بذار بهت بگم — این حتی تنها اژدهایی نیست که کشته...»

لحظه‌ای ساکت شد‌فکر​ و بعد با‌کاملاً​ لحنی ناباورانه اضافه کرد:

«حالا که بهش فکر می‌کنم، با وجودِ‌پلک​ همهٔ اینا، اون فقط دل‌رحم به نظر نمی‌رسه‌فکر​ — واقعاً دل‌رحمه. یه دل‌رحمِ اژدهاکش. چه تناقضی.»

رین ریز خندید‌درخت​ و از گوشهٔ چشم‌پلک​ به برادرش نگاه کرد.

«اوه؟ فقط از‌آورد​ روی کنجکاوی می‌پرسم،‌دیوار​ تو چندتا اژدها کشتی؟»

اخم کرد، مدتی‌فکر​ ساکت ماند و بعد‌طبیعی​ با بی‌میلی اعتراف کرد:

«هیچی. هرچند یه‌درخت​ بار با یه‌بار​ اژدها دست‌به‌یقه شدم...»

رین نالید.

اصلاً چرا پرسیدم؟

خیلی زود، به تالارِ جاداری در یکی از‌هرچه​ طبقه‌های بالاترِ برجِ عاج رسیدند. بانو نفیس آنجا‌گلسرخ​ منتظر بود و بیرونِ پنجره را نگاه می‌کرد.

با شنیدنِ‌سیب​ صدای ورودشان، برگشت‌نمیفته​ و لبخند زد.

«رین.»

رین با احترام تعظیم‌کوچه‌ای​ کرد؛ زیباییِ نفس‌گیرِ او‌داد​ لحظه‌ای چشمانش را خیره کرد.

«استاد.»

بانو نفیس آهی کشید.

«گفته بودم این‌قدر‌درخت​ رسمی نباشی. فقط‌بار​ بهم بگو خواهر...»

رنگِ رین کمی پرید.

«مـ... من جرئت نمی‌کنم!‌می‌کرد​ چطور می‌تونم این‌طوری صداتون‌هرچه​ کنم، استاد؟ شما یه فرمانروایین!»

برادرش با‌سیب​ دهانِ باز به‌نمیفته​ او خیره شد.

«هی، هی... یه لحظه وایسا. منم یه فرمانروام!‌یعنی​ چطور هیچ مشکلی نداری که بهم بگی داداش؟‌می‌کرد​ و همین‌طور کلی چیزای دیگه که اصلاً احترام‌آمیز نیستن!»

رین و نفیس‌آورد​ هر دو در سکوت‌تکیه​ به او نگاه کردند.

راست می‌گفت.‌درست​ برادرش هم‌می‌کرد​ فرمانروا بود.

لحظه‌ای چهره‌اش‌سیب​ را در‌دور​ هم کشید.

خب، تقصیرِ خودشه! کی‌دور​ بهش گفته این‌قدر... دور‌یعنی​ از شأنِ فرمانروایان رفتار کنه؟

بانو نفیس، سانی و‌کوچه‌ای​ رین... رابطهٔ بینِ این‌داد​ سه نفر کمی عجیب بود.

رین می‌دانست که برادرش و ایزدبانوی زیبای بشریت با هم هستند. راستش را بخواهید، از این بابت‌خاندانی​ حسابی به او افتخار می‌کرد. ایول، داداش! از بینِ تمامِ کارهای حیرت‌انگیزی که انجام داده بود، دل‌برمی‌آمد​ بردن از ستارهٔ دگرگونِ زیبا — که رسماً برجسته‌ترین زنِ دنیا بود — شاید تکان‌دهنده‌ترینشان به حساب می‌آمد.

در عینِ حال، به‌طرزِ رضایت‌بخشی مناسب‌بار​ و برازنده به نظر می‌رسید. آخر چه‌اگر​ کسی جز او لیاقتِ برادرش را داشت؟

هیچ‌کس!

در همین حال، رین و بانو نفیس هم در گذشته ارتباطِ‌آهِ​ کوتاهی با هم داشتند. حتی به نظر می‌رسید بانو نفیس او را‌عجیبی​ به یاد می‌آورد... او همچنین می‌دانست که رین شاگردِ شریکِ زندگی‌اش است.

با این حال، سانی به دلیلی این واقعیت را که رین خواهرش‌بسیار​ است، مخفی نگه داشته بود. دست‌کم این‌طور به نظر می‌رسید... گاهی حس می‌کرد‌اینکه​ بانو نفیس می‌داند آن‌ها خانواده‌اند، اما گاهی هم حس می‌کرد که خبر ندارد.

رین در گذشته با احتیاط‌نمیفته​ سعی کرده بود بحثش را‌عجیب‌وغریب​ پیش بکشد، اما فایده‌ای نداشت.

در هر صورت، نمی‌توانست خودش‌نمیفته​ را راضی کند که در‌عجیب‌وغریب​ حضورِ زن‌برادرِ خیره‌کننده‌اش غیررسمی رفتار کند.

«درسمون رو شروع کنیم؟»

خوشبختانه، بانو نفیس او را از جواب دادن نجات‌باشد​ داد. برادرش آهی کشید و ترکشان کرد و گفت‌سرشناس​ که چند ساعتِ دیگر می‌آید تا رین را ببرد.

درس شروع شد.

بانو نفیس‌سیب​ با آرامش به‌نمیفته​ رین نگاه کرد.

«هدایت‌کردنت حالا به‌اندازهٔ کافی باثبات شده، رین. خیلی سریع پیشرفت می‌کنی... پس از امروز، نام‌هایی رو‌چند​ بهت یاد می‌دم که بسیار خطرناک‌تر از چیزهاییه که تا الان یاد گرفتیم. این نام‌ها اگه‌تکان​ کنترلشون از دست بره، می‌تونن یه شکل‌دهنده رو نابود کنن، پس هرگز نباید موقعِ فراخواندنشون تردید کنی...»

رین گوش می‌داد‌فکر​ و چشمانش از‌کاملاً​ علاقه‌ای پرشور برق می‌زد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net