چپتر 2811: نیمهایزدِ دیوانه
0سرانجام دواعلام ساعت گذشت. وظرفهای بعد چهار ساعت.
بعد از آن، سیشان حسابِ زمان را از دست داد. فقط متوجهروزگار شد که خورشید به افق رسیده است و پهنهٔ سفید و خروشانِکفِ ایزدبانوی گریان، گویی با درخششِ آتشینِ غروب به رنگِ سرخ درآمده بود.
یا شاید هم درهها صرفاً لبریز از خون شدهلحظهای بودند، چون موردرت حالا داشت همزمان دو حمله راجسدِ رهبری میکرد؛ یکی پایینِ آبشارِ بزرگ و دیگری بالای آن.
او در عین حال داشت جزایرِ زنجیریتشنگی را هم فتح میکرد و در عمیقترینحتی طبقاتِ کندو در دوزخِ شیشهای نیز میجنگید.
و خدااعلام میداند دیگربیشمار چه کار میکرد...
«خسته به نظر میرسی، سیشان.»
مردی بیدارشده با زرهِ صفحهای، از پشتِ نقابِ کلاهخودش لبخندِ گرمی به او زد و همزمانکفِ شمشیرش را به سمتِ قلبِ او روانه کرد. سیشان با ساعدش شمشیر را پس زد و باانسان دستِ دیگرش حمله برد. انگشتانش فلزِ افسونشده را مثلِ کاغذ دریدند و گلوی مرد را پاره کردند.
غرق در خون جان داد.
اما طلسم این قتل را اعلام نکرد، چون آن مرد صرفاًتکهٔ یکی از بیشمار ظرفهای پادشاهِ هیچ بود؛ تمامِ چیزی که سیشانمیمرد نابود کرد، تکهٔ بسیار کوچکی از روحش بود، نه چیزی بیشتر.
بوی خون دربیشتر بینیاش پیچید وپیچید چشمانش را خون گرفت.
داشت از تشنگی میمرد.
طعنهٔ روزگار بود. دوروبرش پر از جسدتشنگی و خون بود، با این حال نمیتوانستحتی حتی لحظهای برای فرونشاندنِ نقصش وقت بگذارد.
«آه...»
با ضربهٔ کفِ دستش جسدِ در حالِ سقوط را به عقبطعنهٔ پرت کرد و به جلو دوید. چشمانش به موجودِ کابوسِ تنومندیبگذارد دوخته شده بود که در میانِ جنگجویانِ بیدارشدهٔ قلمروِ انسان جولان میداد.
پلید، گویی تشنگیِ سیشان را حس کرده باشد، گردنِ درازش را چرخاند و گذاشت سرشضربهٔ به عقب بیفتد و وارونه روی ستونِ فقراتِ بلندش آویزان بماند. چشمانِ گردش با برقیجنگجویانِ شیشهای به او خیره ماندند و آروارهٔ وحشتناکش باز شد تا نالهٔ مورمورکنندهای سر دهد.
کلماتِ آشنای زبانِبینیاش انسان در جیغِگرفت غیرانسانیاش به گوش میرسید:
«اصلاً... حالت...اعلام خوب بهبیشمار نظر نمیرسه...»
سیشان توانِ خفتهاش را فعال کرد و خودش هم بهمیمرد هیولایی مخوف تبدیل شد. با چنگالها و دندانهای نیشش موجودِ غولپیکروقت را تکهتکه کرد و سرانجام سهمِ خودش از خون را نوشید.
خونِ پلیدمیمرد بدبو وروزگار تلخ بود.
خون، خون... دوروبرش پر ازچشمانش خون بود. تمامِ دریاچهٔ اشکروزگار داشت از خون سرخ میشد.
بیشترش متعلق به موجوداتِ کابوسظرفهای بود، اما خونِ انسانِ زیادینابود هم با آن آمیخته بود.
هر چه نبردبیشتر بیشتر طول میکشید،پیچید خونِ بیشتری ریخته میشد.
و هر چه خونِ بیشتریدوروبرش ریخته میشد، سیشان قویتر میشد.برای این موهبتِ توانِ عروجیافتهاش بود.
هیولایی بودبوی که ازپیچید کشتار لذت میبرد.
دورتادورش، خواهرانِ خونِ او نیز داشتند با ظرفهای پادشاهِ هیچ میجنگیدند. توانِ متعالیِ او آنها را بسیار قدرتمندترپیچید و مرگبارتر از آن چیزی میکرد که یک عروجیافته باید باشد؛ بیشتر نزدیک به قدیسها تا استادها، وکفِ قدرتِ آنها نیز به نوبهٔ خود سیشان را قویتر میکرد. به خاطرِ آنها جوهرش هم سریعتر پر میشد.
از توانِ بیدارشدهاش هم استفاده میکرد تاچشمانش خونریزیِ دشمنانش را شدیدتر کند و درجسد عین حال خونریزیِ متحدانش را بند بیاورد.
اما موردرتمیمرد حق داشت. اودوروبرش خسته بود، خسته...
نیروهای قلمروِبوی انسان داشتندپیچید عقب رانده میشدند.
سیشان پلیدِ مرده را به زمینپادشاهِ انداخت، طوری که زمین لرزید، وبسیار به سمتِ دشمنِ بعدی یورش برد.
دشمن باروحش لبخندی گرمبوی به استقبالش آمد.
«حالا شد. چهرهٔطعنهٔ واقعی و کریهت رونمیتوانست خیلی بیشتر دوست دارم...»
سیشان غرید.
در اطرافش، انسانها و موجوداتِ کابوس با خندهای یکسان به اوتکهٔ میخندیدند، با نگاهِ سرگرمِ یکسانی به او چشم میدوختند و همهمهٔمیمرد صداها و زوزههایشان در هم میآمیخت و گروهِ کُری دیوانهکننده میساخت.
پادشاهِ هیچ بدنهای بیشمارش را با هماهنگیِ غیرممکنی حرکت میداد؛ انسجامشان چنان بینقص بود کهنمیتوانست فقط میشد گفت وهمانگیز است. مدافعانِ دریاچهٔ اشک زیرِ یورشِ بیرحمانهٔ او رفتهرفته تحلیل میرفتند... اماجلو آنها هم خوب میجنگیدند و سرسختانه به هر سانتیمتر از زمینِ غرق در خون چنگ میزدند.
نیمهخدای دیوانهای که با او میجنگیدند دشمنِ هولناکی بود، اما سربازانِ بشریت هموقت طعمههای بیدستوپایی نبودند. همگی کهنهکارهای کارکشتهٔ آخرالزمان بودند؛ کسانی که در میدانهای نبردِکابوسِ بیشمارِ عصرِ طلسمِ کابوس خون ریخته و دشمنانِ مخوفی را از پای درآورده بودند.
گذشته از این،بینیاش در این نبردگرفت برتریهایی هم داشتند.
آن بالاها، سیورد با زنبورِ بلورینِ عظیمی درگیر بود. چنگالهایش زرهِ شفافِ پلید را خرد کرد،بوی اما تکههای آن مثلِ تیغهای مرگباری بودند — در گوشتِ هارپیِ زیبا فرو رفتند و صدای جیغشوقت را درآوردند. لحظهای بعد، زنبور آروارههایش را روی یکی از بالهای او بست و آن را درید.
سیورد بهزحمت از نیشِ موجودِ کابوسِ اعظم جاخالی داد و غرق در خون به سمتِ زمین سقوط کرد. اما در حینِوقت سقوط، درخششِ ملایمی زیرِ پرهایش جان گرفت که زخمهایش را محو کرد و بالش را التیام بخشید. بالهایش را گشود وجولان روی سطحِ آب سُر خورد، سپس دوباره با شتاب به آسمان پر کشید و بارِ دیگر با زنبورِ زخمی گلاویز شد.
شاید نفیس دور بود، اما برکتش همچنان از جنگجویانِ قلمروِ انسان محافظتنقصش میکرد — و انگار از جایی در دوردست، حواسش به این نبرد بود.موجودِ تا زمانی که در دم کشته نمیشدند، قدرتهای او در نهایت شفایشان میداد.
این مایهٔ وحشتِ کسانیپیچید بود که جرئت میکردند قلمروِطعنهٔ انسان را به مبارزه بطلبند.
فقط جای تأسف داشت کهظرفهای بسیاری از جنگجویانِ مدافعِ دریاچهٔ اشک،تکهٔ در عوض تسلیمِ رؤیازاد شده بودند.
لعنت بهش.
نیزهٔ تیزی گوشتِ سیشان را درید و باعث شد چهره در هم بکشد. با دستِضربهٔ چنگالدارش آن را گرفت و سعی کرد بشکندش، اما سلاح باید خاطرهای از رتبهٔ بسیارجنگجویانِ بالایی میبود — با وجودِ قدرتِ حیوانیاش، دستهٔ نیزه دوام آورد و از خردشدن امتناع کرد.
موردرت لبخند زد و گفت: «فکر میکردم به هم نزدیکیم.روزگار آه، دلم به درد میاد وقتی میبینم بهم پشت میکنی،بگذارد سیشان — اونم برای خدمت به زنی که مادرت رو کشت...»
ظرفِ عروجیافته لبخند زد و نیزه راهیچ چرخاند؛ با این کار زخمِ سیشان راروحش بازتر کرد و دردِ کورکنندهای به جانش انداخت.
خوشبختانه، لحظهای بعد، چند جنگجوی بیدارشده از سه طرف به ظرفطعنهٔ حمله کردند و او را عقب راندند. سیشان کسری از ثانیهبگذارد به آنها خیره ماند، در حالی که خون از دندانهای نیشش میچکید.
کاملاً مطمئن بودطعنهٔ که این بیدارشدگانجسد بردههای آستریون هستند.
ناگهان، میلیبوی به خندیدن درچشمانش خود حس کرد.
واقعاً مضحکاعلام بود. نه،بیشمار باورنکردنی بود.
چه کسی میدانست که روزیبینیاش جنگجویانِ قلمروِ اشتیاق دوشادوشِ بردههایمیمرد قلمروِ گرسنگی در هماهنگیِ کامل میجنگند؟
بدتر از همه این بود که نمیتوانست انکار کندلحظهای بردههای رؤیازاد چقدر قابلاعتماد و مفیدند. آنها واقعاً بهترینجسدِ متحدانی بودند که کسی میتوانست آرزویشان را داشته باشد.
من دیوونهبوی شدهم یاپیچید دنیا دیوونه شده؟
سیشان تقریباً خوشحال بودبیشمار که آستریون در اینتمامِ نبرد هوایش را دارد.
درست همانطور کهبیشتر قول داده بود، آنجاچشمانش بود تا کمک کند.
فقط اینکه حتی کمکِروزگار او هم برای نجاتِحتی این نبردِ خونین کافی نبود.
آن بالاها، بر فرازِ آبشارِچشمانش بزرگ، آوازی مسحورکننده صدای خروشانِروزگار آب را در خود غرق کرد.
انگار بلبل بالاخره پیکرِبیشمار متعالی و باشکوهش راتمامِ به خود گرفته بود.
یکی دو روز، هان؟
سیشان حس کرد گرمایروزگار تسکیندهندهای زخمِ عمیقِ پهلویشحتی را میشوید و میبرد.
حاضر بود بهبینیاش همین که تا سپیدهدمتشنگی دوام بیاورد راضی شود.