چپتر 2483: کشمکشِ داخلی
0سانی فضای داخلیِ پرزرقوبرقِ خودروی زرهیِکردید موردرت را برانداز کرد و کمی احساسِ...جاسازی نه، قطعاً حسودیاش نمیشد. اصلاً و ابداً!
بیخیال. اینجا نه از مرکزِ فرماندهیِحرف سیار خبریه، نه مبدلِ جوهر... اَه!شما حتی تخت هم نداره. چقدر دهاتیه.
گلویش را صافچیزِ کرد و دفترچهایگفتن را باز کرد.
«خب، آقایاینجاییم موردرت، میشه بهمونانداختند بگید چی شد؟»
موردرت کمربندِ ایمنیاش رازدیم چک کرد، بعد به عقبشما تکیه داد و آهی کشید.
با فشردنِ دکمهای، صفحهای ماتپیش بالا آمد و کابینِ مسافرانممکنه را از راننده جدا کرد.
«خب... راستش چیزِ زیادی برای گفتن نیست. اون کامیون ناگهان پیچید، به ماشینِ اسکورت مالیده شد، بعد کوبید بهنردهها ماشینِ من و به هل دادن ادامه داد تا اینکه هر دو از نردهها رد شدیم و افتادیم تو رودخونه.یادداشت تا به خودم بیام، آب داشت میریخت تو، و رانندهام بیهوش بود. برای همین، گرفتمش و شنا کردم سمتِ ساحل.»
سانی وانموداینجاییم کرد با خودکارشانداختند چیزی یادداشت میکند.
«و بعد چی شد؟»
موردرت شانهای بالا انداخت.
«بعدش؟ هیچی. اول تیمِ امنیتیامبرای رسیدن، بعد آمبولانسها. من رو بردنپیچید بیمارستان و حالا هم که اینجاییم.»
سانی واینجاییم افی نگاهینگاهی به هم انداختند.
سانی لحظهای درنگحرف کرد و بعدکردید با لحنی خنثی پرسید:
«دفعهٔ پیش که حرف زدیم، اشاره کردید که ممکنه خونِ شما رو تویتوی صحنهٔ جرم جاسازی کرده باشن و آدمهای زیادی هستن که بدِ شما رو میخوان.اتفاقها روزِ بعدش، به جونتون سوءقصد شد. از این اتفاقها زیاد براتون میافته، آقای موردرت؟»
موردرت سر تکان داد.
«نه... راستش این اولین باره.»
سانی لحظهای براندازش کرد.
«مگه نگفتیدخنثی خواهرتون سعی کردهپیش بهتون آسیب بزنه؟»
چهرهٔ موردرت تاریک شد.
«اون قضیهاش کاملاً فرقنگاهی میکرد. مورگان فقط... گیج شدهخنثی بود. حالِ خودش رو نداشت.»
حالِ خودش رو نداشت...
سانی اخم کرد.
«میفهمم. خب، در هر حال، شما اشارهنیست کردید که ممکنه کسی از داخلِ گروهِ دلاوریکوبید پشتِ این سوءقصد باشه. شخصِ خاصی مدنظرتون هست؟»
موردرت دوباره سر تکان داد.
«نه دقیقاً.»
این کهخنثی اصلاً بهدفعهٔ درد نمیخوره.
افی که محوِ تنقلاتِ بارِ پرزرقوبرقِ خودروینیست زرهی شده بود، بالاخره به گفتگو پیوست؛ کمیکوبید به جلو خم شد و با لبخندی پرسید:
«بذار اینطوری بگیم؛ اگه تو ازلحظهای مقامت کنار بری، کی بیشتر از همهحرف سود میکنه؟ کی بیشترین نفع رو میبره؟»
موردرت چند لحظهحرف ساکت ماند و بعدممکنه با لحنی مردد گفت:
«فکر کنم... رئیسِ هیئتمدیره باشه؟ من و اون سرِ مسائلِ مختلف زیاد با هم بحثمون میشه.جاسازی دیدگاهش دربارهٔ اینکه گروهِ دلاوری باید چطور باشه، با من فرق داره. و اگه پدرم تصمیم نگیرهباره از بازنشستگی برگرده، در صورتی که من یه روز غیبم بزنه، اون منطقیترین گزینه برای مدیرعاملیِ بعدیه.»
موردرت با دیدنِ برقِزیادی تیزِ چشمانشان خندید واون دستهایش را بالا برد.
«اوه، ولی لطفاً بد برداشت نکنید. کارِ اون نمیتونه باشه. رئیسِ هیئتمدیره...پیش میدونید، اون عموی منه. میدونم دربارهٔ ما خانوادههای ابرشرکت چی میگن، ولیکرده ما اصلاً اینطوری نیستیم. اون هرگز کاری نمیکنه که به من آسیبی برسه.»
سانی ابروییپیش بالا انداختزدیم و پرسید:
«عموتون؟ حدسخنثی میزنم آقایدفعهٔ مادوک باشن؟»
موردرت سر تکان داد.
«دقیقاً. برادرِ بزرگترِ پدرمه.»
چقدر... بیمارگونه.
تیغِ نجوا در جهانِ بیداری مرده بود، اما بازتابش در شهرِ سرابشما هنوز زنده و سالم بود. نهتنها این، بلکه درست مانندِ خودِ واقعیاش،جونتون نبردِ جانشینی را به برادرِ کوچکترش باخته بود... و بعد هم به برادرزادهاش.
تصویرِ ماجرا عملاً خودبهخود شکل میگرفت.گفتن خانوادهای متمول، عمویی تشنهٔ قدرت، توطئهای برایاسکورت غصبِ کنترلِ کسبوکارِ خانوادگی از شاهزادهٔ جوان...
سانی گفت: «خب، آقای موردرت... شاید مطمئن باشین که عموتون هرگز علیه شما توطئهزدیم نمیکنه، اما ما بهعنوان کارآگاه باید تمامِ احتمالات رو بررسی کنیم. پس اگه اشکالی نداره،میخوان میخوایم باهاش مصاحبه کنیم؛ و همینطور با چند نفرِ دیگه از نزدیکانتون. مثلاً کارکنانِ عمارتتون.»
موردرت سر تکان داد.
«حتماً. امیدوارم بتونیم تهوتوی این حادثهٔ ناگوار رواشاره دربیاریم. آه... اما هماهنگ کردنِ همهٔ مصاحبهها کمیجاسازی زمان میبره. شاید بتونیم از فردا شروع کنیم؟»
سانی و افی چند سؤالِبرای دیگر پرسیدند و آرامآرام تصویرِ سیاستهایپیچید داخلیِ گروهِ دلاوری را ترسیم کردند.
همچنین موردرت راافی نامحسوس محک زدندلحظهای تا ببینند واقعاً کیست.
مدتی بعد، خودرو بهزدیم مقصد رسید. موردرت باخونِ حالتی عذرخواهانه لبخند زد.
«کارآگاهها، اگه الان بهم اجازه بدین مرخص بشم؛ همینکردید حالا هم خیلی غیبت داشتم و کوهی از کارهای اداریآدمهای منتظرمه. از... از رانندهٔ جدیدم میخوام که شما رو برگردونه.»
خواست برود، اماچیزِ چند لحظه مکثگفتن کرد و خندید.
«آه... یه درخواستی دارم.نگاهی کارآگاه آتنا، اگه جسارت نیست،خنثی میتونم امضاتون رو داشته باشم؟»
زیرلیوانیِ گرد و نفیسی را برداشت و همراه باشما خودکاری که به نظر میرسید از کلِ داراییِ اینبدِ دو کارآگاه روی هم گرانتر باشد، به سمتِ افی گرفت.
لبخندِ کمیخنثی خجالتیاش کاملاًدفعهٔ جذاب بود.
«بهافتخارِ پرتابِ دیسکِ معروفتونزیادی که مدالِ طلا رواون برای شهرِ سراب آورد.»
افی خودکار را گرفت،نگاهی کمی مکث کرد، بعد خندیدخنثی و آن را امضا کرد.
«باورم نمیشه مدیرعاملِ گروهِزدیم دلاوری طرفدارم باشه. چقدرخونِ عجیب... باید به شوهرم بگم!»
موردرت زیرلیوانی راپرسید گرفت و دوبارهحرف به آنها لبخند زد.
«پس، با اجازهتون.»
با این حرف رفت.
مسیرِ برگشت در سکوت سپری شد. از آنجا که مصاحبه با رئیس مادوک و دیگر کارکنانِآدمهای گروهِ دلاوری برای فردا برنامهریزی شده بود، سانی و افی باید حسابی تحقیق میکردند؛ بنابراین سرشانمگه در رابطهایشان گرم بود و هر چیزی را که در شبکه برای بررسی وجود داشت میخواندند.
در غیابِ آنها، سنگرِ کیسهشنیِ دورِ بیمارستان کمی بلندتر شدهممکنه بود. سوار شدن به ماشینِ سانی پس از تجربهٔ تجملاتِهستن خودروی مجللِ موردرت تو ذوق میزد، اما هیچکدام واقعاً اهمیتی نمیدادند.
بهمحضِ اینکهراستش تنها شدند، حالتِبرای چهرهشان تغییر کرد.
سانی به افیافی نگاه کرد ولحظهای ابرویی بالا انداخت.
«خب، چی فکر میکنی؟»
افی تنقلاتی را که ازپیش ماشینِ موردرت کش رفته بودممکنه بیرون آورد و لبخندِ تاریکی زد.
«به نظر آدمِ خوبیزیادی میاد. کاملاً مطمئنم کهاون اون... موردرتِ... ما نیست.»
افی مشتی بادامِ عسلینگاهی در دهانش ریخت، بالحنی لذت جویدشان و افزود:
«اینم مطمئنمپیش که حرومزادهزدیم داره دروغ میگه.»