چپتر 2983: چرخهٔ کامل
0«...تموم شد. دیگه تقلاراهِ فایدهای نداره، سرودِ سقوطکردگان.برای راحتتر نیست فقط تسلیم بشی؟»
کلماتِ آستریون در پهنهٔ تاریکِ تالارِ خالی پیچید وشدن از دیوارهایی بازتاب یافت که حقایقِ ممنوعهٔ حکشده بهلحنش دستِ نِتِر، دیمونِ سرنوشت، را در خود جای داده بودند.
کاسی دستِ لرزانش را بالا آورد و نوکِ تیزِ خنجرش را به سمتِلحنش دشمن نشانه رفت. میدانست رؤیازاد کجاست، چون حرف زده بود و همین به اوآنجا اجازه داد سلاحش را به سمتِ منبعِ آن صدایِ آرام و مورمورکننده نشانه بگیرد.
وگرنه، کاسیشکستِ چیزی جزشاید تاریکی حس نمیکرد.
بدنش کوفته و کبود بود و صورتش خونین. پوشیده از بریدگیهای بیشمار بود...قرار از پا درآمده بود. خستگی او را به زمین میفشرد، و ذهنش از دردِواقعاً وحشتناک و ضربانداری که جایی در اعماقِ حدقهٔ خالیِ چشمش لانه کرده بود، میسوخت.
و انگارپراکنده دیگر هیچ امیدیشکستِ باقی نمانده بود.
قلمروِ اشتیاق از دست رفته بود. قلمروِ آینه همآخرین همینطور. تنها راهِ چارهاش فرار بود، اما دیگر جاییکردن برای فرار نمانده بود. پشتش به دیوار رسیده بود.
همهچیز قرار بود همینجا به پایان برسد، درمنطقی این تالارِ تاریک، در حالی که تنها رونهایتلخ ممنوعهٔ پراکنده بر دیوارهایش شاهدِ شکستِ او میماندند.
پس... شاید حق باراهِ آستریون بود. شاید واقعاًبرای تسلیم شدن راحتتر بود.
اما برخلافِ هر منطقی، کاسیشکستِ خنجرش را بالا نگه داشت ومنطقی برای آخرین مقاومتِ ناامیدانهاش آماده شد.
لحنش تلخ و استوار بود:
«چاره چیه؟شکستِ تقلا کردنشاید خودش اصلِ ماجراست.»
زندگی همین بود. زندگی یک میل بود... میلی بهپشتش زنده ماندن، و از آنجا که دنیا همیشه برایتاریک پایان دادن به آن تلاش میکرد، زندگی تقلایی مدام بود.
یک جنگ بود.
آستریون خندید.
این بار وقتی صدایششاید در تاریکی طنین انداخت،منطقی نزدیکتر به نظر میرسید.
«هر طور مایلی...»
آستریون آماده شد تا اوشکستِ را از پا درآورد و کاسیمنطقی برای دفاع از خود آماده میشد.
اما بعد...
چیزی تغییر کرد.
چیزی در دنیا تغییر کرد.
انگار تندبادی اثیری در تالارِشکستِ تاریک وزید، و ناگهان، تغییریبرخلافِ نامحسوس در آن ایجاد شد.
در همهچیز.
کاسی خشکش زد.
انگار آستریون هم آن را حسفرار کرده بود. با اخم به اطراف نگاهقرار کرد و سپس با لحنی تیره پرسید:
«اون چی بود؟ چیکار کردی؟»
اما کاسی جواب نداد. نمیتوانست جواب دهد،نگه چون در آن لحظه حس کرد کهتلخ ناگهان یادهای تازهٔ بیشماری به ذهنش سرازیر شدند.
نه... نه کاملاً. انگار همیشه آنجا بودند، اما تا الان ازآخرین آنها خبر نداشت. بیشترِ مردم فوراً متوجه این موضوع نمیشدند، اما اوماجراست به یادها حساس بود. فوراً میفهمید چه زمانی یادهای خودش تغییر کردهاند.
«چی...»
سیلابی از صداها،دیوارهایش بوها و حسهای آشناشاید به ذهنش هجوم آورد.
همهمهٔ صداها در سالنِشدن همایشِ آکادمیِ بیدارشدگان... وداشت حضوری خاموش در کنارش.
حسِ شل شدنِمیماندند طنابِ طلایی که دورِبرخلافِ کمرش بسته شده بود.
صدای مردِ جوانی که آرام در تاریکیاما میپیچید و میپرسید چرا کسی باید بههمینجا خودش زحمتِ زنده نگهداشتنِ او را بدهد.
آن صدا...
کاسی تلوتلو خورد.
سانی... سانی بود. سرورِ سایهها.
گمشده از نور بود.
چطور فراموش کرده بود؟
انگار که با نامِ راستینش احضار شده باشند، آن یادها پهنهٔ خالیِ ذهنِ تکهپارهاش را پر کردند و دوباره آناصلِ را یکپارچه ساختند. ساحلِ فراموششده، جایی که مثلِ یک برادرِ بزرگتر مراقبش بود... و تمامِ اتفاقاتِ بعد از آن. عذابِطنین رها کردنِ یکی از دوستانش برای نجاتِ دیگری. رنجِ انتخابِ اشتباه — رنجِ اینکه اصلاً چرا دست به انتخاب زده بود.
و بعد، تمامِ آن سالها که بیصدا تماشا میکرد، آمادهداشت میشد و نقشه میکشید. هل دادن و کشیدن تا ببیندکردن جریانهای تقدیر چطور تغییر میکردند، اما باز هم همان میماندند...
تا اینکههمینطور تقدیر درراهِ هم شکست.
جزایرِ زنجیری، قفسِ خفهکننده در معبدِ شب، شکوهِواقعاً آرامشِ گذشتهاش در پادشاهیِ امید، روزهای زیبایی کهناامیدانهاش در پناهگاهِ نوکتیس گذشت، نبرد بر سرِ برجِ عاج.
هراسِ سردِ قطبِ جنوب، وحشتِ سوزانِمنطقی بیابانِ کابوس، گسترهٔ بیپایانِ رودِ بزرگ...آماده مقبرهٔ آریل. آخرین آرامگاهِ دیمونِ فراموشی.
جایی که یادِمیماندند سانی در آنشدن دفن شده بود.
حالا آن یادهاتنها از زیرِ خاکفرار بیرون آمده بودند.
«این... همون...»
از ساحلِ فراموششده تا گورِ خدا، و فراترداشت از آن... همیشه دوشادوشِ هم قدم برداشته بودندچاره — گاهی با میلِ خودشان، گاهی برخلافِ میلشان.
اما خودشان بودند.
کاسی و سانیتنها بودند... آنها تقدیرفرار را شکسته بودند.
سانی تیغهای بود که آنشکستِ را برید، و کاسی دستیبرخلافِ بود که تیغه را هدف گرفت.
«چه کار کردی؟!»
کاسی کمی جابهجامیماندند شد و بهشدن سمتِ فریادِ آستریون چرخید.
او هم باید زمانی از وجودِ سانی خبر میداشت. و حالا،رسیده مردی که پادشاهیاش را با دستکاریِ ذهنِ انسانها ساخته بود، بادیوارهایش این حقیقت روبهرو میشد که ذهنِ خودش هم دستکاری شده است.
کاسی دهان باز کرد تاشکستِ چیزی بگوید — هر چیزی.برخلافِ اما هیچ کلمهای به زبانش نیامد.
عظمتِ این کشف... و بارِ احساسیِ ناشی از آن،آخرین تمامِ درهایی را که در ذهنش ساخته بود درکردن هم شکست و او را کاملاً مقهورِ خود کرد.
اشک از تنها چشمِ باقیماندهاشواقعاً سرازیر شد و با خونیداشت که صورتش را پوشانده بود درآمیخت.
...در آن لحظه، طلسمراهِ در گوشش نجوا کرد وپشتش باعث شد کاسی یکه بخورد.
صدایش راضی به نظر میرسید.
حتی پیروزمندانه.
طلسم نجوا کرد:
[عملی سرکشانه انجام شد.]
[تقدیر به چالش کشیده شد.]
[مهرِ پنجم شکسته شد.]
چشمِ کاسی گشاد شد، اما پیش از آنکهداشت بتواند اعلانِ طلسمِ کابوس را هضم کند، آنچاره صدای مبهم و آشنا دوباره به حرف آمد.
[میراثِ سرشت به دست آمد.]
[سرودِ سقوطکردگان! برای دریافتِ میراث آماده شو...]
«میراثِ سرشت؟ چی...»
درست در همان لحظه، طلسمِچارهاش کابوس موهبتی به او پیشکشدیوار کرد — موهبتی درخورِ سرشتش.
موهبتی هولناکپراکنده که کاسی آمادگیِشکستِ دریافتش را نداشت.
میراثِ سرشتِ او...
یادها بود.
تاریخنامهای بیکران از یادهایی بود که به آدمهای مختلف، هستیهای مختلف، چه بزرگ و چهپایان کوچک، تعلق داشت. تاریخنامهای از جهان، همانطور که ساکنانِ این گسترهٔ پهناور و هولناک درمنطقی طولِ اعصارِ بیشمار شاهدش بودند — از سپیدهدمِ زمان در عصرِ ایزدان... تا به امروز.
تا چیزی کهدیوارهایش همین الان، در جاییشاید دیگر داشت اتفاق میافتاد.
و اگر کاسی فکرشدن میکرد هجومِ دوبارهٔ یادهای خودشآخرین بیش از حد سنگین است...
پس اینشکستِ موهبتِ فاجعهبارشاید رسماً ویرانگر بود.
باری بود که هیچ ذهنِچارهاش انسانی — حتی یک ذهنِدیوار متعالی — تابِ تحملش را نداشت.
تنها ذهنِ یکدیوارهایش نیمهخدای مطلق ازمیماندند پسِ آن برمیآمد.
کاسی میخواست جیغواقعاً بکشد، اما دیدمنطقی توانِ حرکت ندارد.
میخواست ذهنش را بهشاید روی این سیلابِ نابودگرِمنطقی یادها ببندد، اما نمیتوانست.
و اینگونه...
ذهنش در هم شکست.
این آخرین چیزی بود که کاسی به یاد میآورد، پیش ازناامیدانهاش آنکه خودش را در اقیانوسِ یادهای شکسته بیابد. پیش از آنکهزندگی تلاش کند خودش را از میانِ تکههای بیشمار دوباره سرِ هم کند.
«...درسته.»
اینطوری اتفاق افتاده بود.
اینطوری در هم شکسته بود.
کاسی که در اقیانوسِ یادهابرخلافِ شناور بود، سرانجام فهمید کیست،مقاومتِ چطور به این روز افتاده...
و باید چه کار کند.
پیچکهای ارادهاش در گردابِراهِ پهناورِ تکههای یاد فروبرای رفتند و همه را سرکشیدند.
و او را به شکلِ موجودیمیماندند سرِ هم کردند که میتوانست بارِنگه سرشتش... بارِ قلمروش را تاب بیاورد.
و او را مطلق میساختند.