چپتر 2512: دکتر قدیس
0جسدها روی آسفالتِ خیس افتادند.
در پیِ شلیکهای کرکننده، سکوتی زنگدار جهان را فرا گرفت. صدای بارشِابروهایش باران تمامِ صداهای دیگر را در خود غرق کرد و ساختمانهای اطرافآره را از چشم پوشاند؛ طوری که کلِ صحنه کمی وهمآلود به نظر میرسید.
شش تن از هشت مهاجم مرده بودند. یکی با بیحالیناباوریِ سعی داشت سینهخیز دور شود؛ بهشدت خونریزی میکرد و چیزیخیره به مرگش نمانده بود. هشتمی انگار از هوش رفته بود.
سانی چند بارخطر پلک زد، سپس نفسشوجودش را آرام بیرون داد.
جا خورده بود،خیره آسودهخاطر شده بود... وشانه کمی هم سرخورده بود.
نبرد تازه شروع شده بود و حالا، ناگهان به پایان رسیده بود. در نتیجه،انداخت احساساتِ جوشانش راهی برای فوران نداشتند و درونِ روحش میجوشیدند و غلیان میکردند—نفسِ عمیقیبرگرداند کشید، آنها را فرو داد و دوباره نفسش را بیرون داد تا شاید تخلیهشان کند.
در زندگی، چیزهایبگیرد بدتری هم براینالهٔ سرخوردگی وجود داشت.
خب، این...
کاملاً غیرمنتظره بود.
حالا که به نظر میرسید خطر رفعلعنتی شده، اجازه داد درد وجودش را فراانداخت بگیرد؛ تلوتلو خورد و نالهٔ آرامی سر داد.
«لعنتی.»
صدای افی پر از ناباوریِ بهتزدهدرد بود. به سانی نگاه کرد و ابروهایشلعنتی را بالا انداخت؛ زبانش بند آمده بود.
سانی مدتی به او خیرهدستش ماند، سپس هر دو دستش راافتاده بالا آورد و شانه بالا انداخت.
آره، همین اتفاق افتاده بود.
سانی از افی روی برگرداند، ماشین را دور زد و به قدیس نزدیک شد؛ قدیسانداخت هنوز با هفتتیری در دست همانجا ایستاده بود و هیچ احساسی در چهرهاش دیده نمیشد.ماشین سانی چند لحظه براندازش کرد، سپس دستش را بالا آورد و بهآرامی هفتتیر را پایین داد.
تنها در آن لحظه بوداجازه که تکانی خورد و به اونالهٔ نگاه کرد؛ چهرهاش هنوز بیروح بود.
«کارآگاه سانلس...»
صدای قدیسبگیرد کمی توخالیخورد به نظر میرسید.
«گلولههام تموم شده.»
سانی لبخندِغیرمنتظره اطمینانبخشی بهرفع او زد.
«اشکالی نداره.مدتی دیگه بهماند گلوله نیاز نداری.»
قدیس به اطراف نگاه کرد، صحنهٔ کشتاریلعنتی را که خودش رقم زده بود براندازانداخت کرد و سپس متفکرانه سر تکان داد.
پس از چند لحظه سکوت، قدیسنالهٔ دوباره به حرف آمد و بانگاه لحنی که برخلافِ همیشه نامطمئن بود گفت:
«کارآگاه، من...غیرمنتظره من یهرفع حسِ عجیبی دارم.»
سانی آهی کشید.
چه مکافاتی.
قدیس هنوز خودش را به یاد نیاورده بود، بنابراین همچنان خود رانگاه شهروندی قانونمدار میدانست که از هرگونه درگیری و خشونت به دور بود،شانه چه رسد به قتلِ در کمالِ خونسردی—درست مثلِ هر آدمِ عادیِ دیگری.
بیشتر از آن، او یک پزشکدرد بود؛ کسی که کارِ زندگیاش کمکآرامی به مردم بود، نه کشتنِ آنها.
اما در لحظهای تعیینکننده، حتماً غرایزِ واقعیاش کنترلآره را به دست گرفته بودند؛ غرایزِ قدیسِ عقیقی، سایهٔهفتتیری کمحرفی که در خیابانهای شهرِ تاریک زاده شده بود.
طبیعتاً در شوک بود.
احتمالاً وحشت کرده بودتلوتلو و نمیتوانست افکار ولعنتی احساساتش را حلاجی کند.
یا... شاید هم نه.
شاید دلیلِ دیگریخیره داشت که قدیسآورد احساسِ عجیبی میکرد.
«سانی!»
با شنیدنِ فریادِ افی، سانی برگشت وآرامی اخم کرد. چند ثانیه طول کشید تابالا بفهمد یک جایِ چیزی که میدید بهشدت میلنگد.
«این دیگه چه...»
انگار آنمدتی شش جسدماند داشتند ذوب میشدند.
داشتند به رشتههایی از مهِ سفیدِآرامی شبحوار تبدیل میشدند و آن مهابروهایش شاخکهایش را به سمتِ قدیس دراز میکرد.
او باوجودش چهرهای بهتزده بهخورد مه نگاه میکرد.
سانی که ناگهان وحشت کرده بود، جلو رفت تا با بدنِ خود از اوافی محافظت کند، اما مهِ شبحوار بهسادگی از بدنش عبور کرد، انگار اصلاً به هیچآورد مقاومتی برنخورده باشد. تنها چیزی که به جا ماند، حسِ سرمایی وهمانگیز و فرازمینی بود.
«لعنتی!»
سانی چرخید وتلوتلو با سراسیمگی سعی کردلعنتی راهِ چارهای پیدا کند...
اما نیازی نبود.
مه آسیبی به قدیس نرساند.اجازه در عوض، داشت جذبِ بدنش میشدنالهٔ و بیهیچ ردی از بین میرفت.
این صحنهمدتی نگرانکننده میشد، اگردستش اینقدر... آشنا نبود.
«ها؟»
سانی پیشتر همبگیرد یک بار چیزِنالهٔ مشابهی دیده بود.
در واقع، ندیده بودش، چوناجازه تاریکیِ مطلق کورش کرده بود—اماخورد آن را حس کرده بود.
این اتفاق در گودالهای عظیمِ گورِ خدا، در جریانِ نبردِ دریاچهٔافتاده محوشونده رخ داده بود. آن زمان، قدیس یکی از بازتابهای موردرتاحساسی را که شکلِ رِوِل را به خود گرفته بود، خرد کرد.
قدیس آن زمان تاریکیِ بازتابیافته را جذب کرده بود.ناباوریِ اما رشتههای مهِ وهمانگیز و مورمورکنندهای را هم کهمدتی پس از نابودیِ بازتاب ظاهر شده بودند، جذب کرد.
حالا که سانی میدانست دیگران چطور به وجود آمدهاند، میتوانست شکِ خود را مبنی بر اینکه درونشانبند نیستی نهفته است، تأیید کند. وقتی بازتاب نابود شد، آن نیستی آزاد شد—و قدیس آن را برایهفتتیری خودش برداشت، چیزی که به او توانایی داد تا وزنش را دستکاری کند و به دلخواه کاهش دهد.
و حالا،غیرمنتظره داشت نیستیِرفع بیشتری جذب میکرد.
«آخه این چطوری کار میکنه؟»
دیشب وقتی سانی آن سه اوباش را نزدیکِ بیمارستان کشت، هیچنگاه اتفاقِ مشابهی نیفتاد. پس این فرایند باید مختصِ قدیس میبود، چونآورد او از قبل کششِ اندکی به نیستی داشت و بیشتر میخواست.
شاخکهای بلندِ مهِ سفید هر لحظه سریعتر جریان مییافتند و جذبِ بدنِ قدیس میشدند. مه اثیری و شبحوار بود،مدتی اما با این حال، با حلقهزدنِ گردبادی سفید به دورِ قدیس، بادِ شدیدی به پا خاست. موهای کلاغیاش مثلِهیچ جریانی از تاریکیِ خالص به اهتزاز درآمد و چشمانش انگار برای لحظهای با نوری زرشکی و سرد شعلهور شد.
سیلابِ باران انگار یخرفع زد و قطراتِ بیشمارِبگیرد آب در هوا معلق ماندند.
سپس، همهچیز ناگهان پایان یافت.
باد خوابید و بارانخورد دوباره از سر گرفته شدناباوریِ و بهشدت روی آسفالت کوبید.
هیچ اثریوجودش از آنتلوتلو شش جسد نبود.
قدیس تکانی خوردخطر و بعد بادرد گیجی چشمانش را مالید.
«اوه...»
چند بار پلک زد.
«ببخشید. انگاروجودش چند لحظهتلوتلو گیج شدم.»
با تردید لبخندی زدرفع و بعد هفتتیر رابگیرد به سمتِ سانی گرفت.
«فکر کنم... فکرخیره کنم بهتره اینآورد رو شما بگیرید، کارآگاه.»
سانی به تفنگِ قدیمی نگاه کردآرامی که قدیس آن را کمی بیشابروهایش از حد محکم در دست گرفته بود.
فلزِ جامد در مشتش مثلِ مومنالهٔ خم میشد و حالا کلِ تفنگ شبیهابروهایش به تودهای بیشکل از فلز شده بود.
طبیعتاً این قدرتیخطر نبود که یک آدمِوجودش معمولی بتواند داشته باشد.
برای خم کردنِ فلز مثلِدستش خاکِ رس، فرد باید دستکماتفاق قدرتِ یک بیدارشده را میداشت.
سانی بابگیرد چهرهای بهتزده بهنالهٔ قدیس نگاه کرد.
«عجب داستانیه واقعاً.»
انگار بهنحوی دستکمخطر بخشی از قدرتشدرد را پس گرفته بود.