---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2512: دکتر قدیس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2512: دکتر قدیس

0

جسدها روی آسفالتِ خیس افتادند.

در پیِ شلیک‌های کرکننده، سکوتی زنگ‌دار جهان را فرا گرفت. صدای بارشِ‌تازه​ باران تمامِ صداهای دیگر را در خود غرق کرد و ساختمان‌های اطراف‌نداشتند​ را از چشم پوشاند؛ طوری که کلِ صحنه کمی وهم‌آلود به نظر می‌رسید.

شش تن از هشت مهاجم مرده بودند. یکی با بی‌حالی‌سپس​ سعی داشت سینه‌خیز دور شود؛ به‌شدت خونریزی می‌کرد و چیزی‌تازه​ به مرگش نمانده بود. هشتمی انگار از هوش رفته بود.

سانی چند بار‌لعنتی​ پلک زد، سپس نفسش‌نگاه​ را آرام بیرون داد.

جا خورده بود،‌هشتمی​ آسوده‌خاطر شده بود... و‌سانی​ کمی هم سرخورده بود.

نبرد تازه شروع شده بود و حالا، ناگهان به پایان رسیده بود. در نتیجه،‌حالا​ احساساتِ جوشانش راهی برای فوران نداشتند و درونِ روحش می‌جوشیدند و غلیان می‌کردند—نفسِ عمیقی‌غلیان​ کشید، آن‌ها را فرو داد و دوباره نفسش را بیرون داد تا شاید تخلیه‌شان کند.

در زندگی، چیزهای‌انگار​ بدتری هم برای‌سانی​ سرخوردگی وجود داشت.

خب، این...

کاملاً غیرمنتظره بود.

حالا که به نظر می‌رسید خطر رفع‌خورده​ شده، اجازه داد درد وجودش را فرا‌حالا​ بگیرد؛ تلوتلو خورد و نالهٔ آرامی سر داد.

«لعنتی.»

صدای افی پر از ناباوریِ بهت‌زده‌بهت‌زده​ بود. به سانی نگاه کرد و ابروهایش‌آمده​ را بالا انداخت؛ زبانش بند آمده بود.

سانی مدتی به او خیره‌هوش​ ماند، سپس هر دو دستش را‌سپس​ بالا آورد و شانه بالا انداخت.

آره، همین اتفاق افتاده بود.

سانی از افی روی برگرداند، ماشین را دور زد و به قدیس نزدیک شد؛ قدیس‌خورده​ هنوز با هفت‌تیری در دست همان‌جا ایستاده بود و هیچ احساسی در چهره‌اش دیده نمی‌شد.‌برای​ سانی چند لحظه براندازش کرد، سپس دستش را بالا آورد و به‌آرامی هفت‌تیر را پایین داد.

تنها در آن لحظه بود‌ناباوریِ​ که تکانی خورد و به او‌زبانش​ نگاه کرد؛ چهره‌اش هنوز بی‌روح بود.

«کارآگاه سانلس...»

صدای قدیس‌سپس​ کمی توخالی‌آرام​ به نظر می‌رسید.

«گلوله‌هام تموم شده.»

سانی لبخندِ‌آرامی​ اطمینان‌بخشی به‌افی​ او زد.

«اشکالی نداره.‌بود​ دیگه به‌انگار​ گلوله نیاز نداری.»

قدیس به اطراف نگاه کرد، صحنهٔ کشتاری‌خورده​ را که خودش رقم زده بود برانداز‌حالا​ کرد و سپس متفکرانه سر تکان داد.

پس از چند لحظه سکوت، قدیس‌سانی​ دوباره به حرف آمد و با‌آرام​ لحنی که برخلافِ همیشه نامطمئن بود گفت:

«کارآگاه، من...‌آرامی​ من یه‌افی​ حسِ عجیبی دارم.»

سانی آهی کشید.

چه مکافاتی.

قدیس هنوز خودش را به یاد نیاورده بود، بنابراین همچنان خود را‌آرام​ شهروندی قانون‌مدار می‌دانست که از هرگونه درگیری و خشونت به دور بود،‌پایان​ چه رسد به قتلِ در کمالِ خونسردی—درست مثلِ هر آدمِ عادیِ دیگری.

بیشتر از آن، او یک پزشک‌بهت‌زده​ بود؛ کسی که کارِ زندگی‌اش کمک‌بند​ به مردم بود، نه کشتنِ آن‌ها.

اما در لحظه‌ای تعیین‌کننده، حتماً غرایزِ واقعی‌اش کنترل‌چند​ را به دست گرفته بودند؛ غرایزِ قدیسِ عقیقی، سایهٔ‌آسوده‌خاطر​ کم‌حرفی که در خیابان‌های شهرِ تاریک زاده شده بود.

طبیعتاً در شوک بود.

احتمالاً وحشت کرده بود‌هوش​ و نمی‌توانست افکار و‌بار​ احساساتش را حلاجی کند.

یا... شاید هم نه.

شاید دلیلِ دیگری‌هشتمی​ داشت که قدیس‌رفته​ احساسِ عجیبی می‌کرد.

«سانی!»

با شنیدنِ فریادِ افی، سانی برگشت و‌چند​ اخم کرد. چند ثانیه طول کشید تا‌داد​ بفهمد یک جایِ چیزی که می‌دید به‌شدت می‌لنگد.

«این دیگه چه...»

انگار آن‌بود​ شش جسد‌انگار​ داشتند ذوب می‌شدند.

داشتند به رشته‌هایی از مهِ سفیدِ‌داد​ شبح‌وار تبدیل می‌شدند و آن مه‌تازه​ شاخک‌هایش را به سمتِ قدیس دراز می‌کرد.

او با‌هشتمی​ چهره‌ای بهت‌زده به‌رفته​ مه نگاه می‌کرد.

سانی که ناگهان وحشت کرده بود، جلو رفت تا با بدنِ خود از او‌مدتی​ محافظت کند، اما مهِ شبح‌وار به‌سادگی از بدنش عبور کرد، انگار اصلاً به هیچ‌هنوز​ مقاومتی برنخورده باشد. تنها چیزی که به جا ماند، حسِ سرمایی وهم‌انگیز و فرازمینی بود.

«لعنتی!»

سانی چرخید و‌نفسش​ با سراسیمگی سعی کرد‌خورده​ راهِ چاره‌ای پیدا کند...

اما نیازی نبود.

مه آسیبی به قدیس نرساند.‌ناباوریِ​ در عوض، داشت جذبِ بدنش می‌شد‌زبانش​ و بی‌هیچ ردی از بین می‌رفت.

این صحنه‌بود​ نگران‌کننده می‌شد، اگر‌هوش​ این‌قدر... آشنا نبود.

«ها؟»

سانی پیش‌تر هم‌انگار​ یک بار چیزِ‌سانی​ مشابهی دیده بود.

در واقع، ندیده بودش، چون‌ناباوریِ​ تاریکیِ مطلق کورش کرده بود—اما‌انداخت​ آن را حس کرده بود.

این اتفاق در گودال‌های عظیمِ گورِ خدا، در جریانِ نبردِ دریاچهٔ‌سپس​ محوشونده رخ داده بود. آن زمان، قدیس یکی از بازتاب‌های موردرت‌شروع​ را که شکلِ رِوِل را به خود گرفته بود، خرد کرد.

قدیس آن زمان تاریکیِ بازتاب‌یافته را جذب کرده بود.‌شده​ اما رشته‌های مهِ وهم‌انگیز و مورمورکننده‌ای را هم که‌نتیجه​ پس از نابودیِ بازتاب ظاهر شده بودند، جذب کرد.

حالا که سانی می‌دانست دیگران چطور به وجود آمده‌اند، می‌توانست شکِ خود را مبنی بر اینکه درونشان‌شده​ نیستی نهفته است، تأیید کند. وقتی بازتاب نابود شد، آن نیستی آزاد شد—و قدیس آن را برای‌روحش​ خودش برداشت، چیزی که به او توانایی داد تا وزنش را دستکاری کند و به دلخواه کاهش دهد.

و حالا،‌آرامی​ داشت نیستیِ‌افی​ بیشتری جذب می‌کرد.

«آخه این چطوری کار می‌کنه؟»

دیشب وقتی سانی آن سه اوباش را نزدیکِ بیمارستان کشت، هیچ‌نبرد​ اتفاقِ مشابهی نیفتاد. پس این فرایند باید مختصِ قدیس می‌بود، چون‌برای​ او از قبل کششِ اندکی به نیستی داشت و بیشتر می‌خواست.

شاخک‌های بلندِ مهِ سفید هر لحظه سریع‌تر جریان می‌یافتند و جذبِ بدنِ قدیس می‌شدند. مه اثیری و شبح‌وار بود،‌نبرد​ اما با این حال، با حلقه‌زدنِ گردبادی سفید به دورِ قدیس، بادِ شدیدی به پا خاست. موهای کلاغی‌اش مثلِ‌عمیقی​ جریانی از تاریکیِ خالص به اهتزاز درآمد و چشمانش انگار برای لحظه‌ای با نوری زرشکی و سرد شعله‌ور شد.

سیلابِ باران انگار یخ‌افی​ زد و قطراتِ بی‌شمارِ‌ابروهایش​ آب در هوا معلق ماندند.

سپس، همه‌چیز ناگهان پایان یافت.

باد خوابید و باران‌آرام​ دوباره از سر گرفته شد‌شده​ و به‌شدت روی آسفالت کوبید.

هیچ اثری‌هشتمی​ از آن‌هوش​ شش جسد نبود.

قدیس تکانی خورد‌لعنتی​ و بعد با‌بهت‌زده​ گیجی چشمانش را مالید.

«اوه...»

چند بار پلک زد.

«ببخشید. انگار‌هشتمی​ چند لحظه‌هوش​ گیج شدم.»

با تردید لبخندی زد‌افی​ و بعد هفت‌تیر را‌ابروهایش​ به سمتِ سانی گرفت.

«فکر کنم... فکر‌هشتمی​ کنم بهتره این‌رفته​ رو شما بگیرید، کارآگاه.»

سانی به تفنگِ قدیمی نگاه کرد‌داد​ که قدیس آن را کمی بیش‌تازه​ از حد محکم در دست گرفته بود.

فلزِ جامد در مشتش مثلِ موم‌سانی​ خم می‌شد و حالا کلِ تفنگ شبیه‌بیرون​ به توده‌ای بی‌شکل از فلز شده بود.

طبیعتاً این قدرتی‌لعنتی​ نبود که یک آدمِ‌نگاه​ معمولی بتواند داشته باشد.

برای خم کردنِ فلز مثلِ‌هوش​ خاکِ رس، فرد باید دست‌کم‌پلک​ قدرتِ یک بیدارشده را می‌داشت.

سانی با‌سپس​ چهره‌ای بهت‌زده به‌بیرون​ قدیس نگاه کرد.

«عجب داستانیه واقعاً.»

انگار به‌نحوی دست‌کم‌لعنتی​ بخشی از قدرتش‌بهت‌زده​ را پس گرفته بود.

ناولها | novelha.net