---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2887: حلقهٔ درونی • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2887: حلقهٔ درونی

0

آن روز‌شود​ را به‌غلبه​ استراحت گذراندند.

نفیس با چشمانِ بسته مراقبه می‌کرد و صورتش رنگ‌پریده بود. سانی با دیدنِ‌غلبه​ او به این حال، روزهایشان در ساحلِ فراموش‌شده را به یاد آورد؛ همان‌تغییر​ روزهای اولی که در هزارتوی سرخ می‌گذراندند و به دنبالِ شهرِ رؤیای کاسی می‌گشتند.

آن زمان هم نفیس زیاد مراقبه می‌کرد تا یاد بگیرد چطور با دردِ‌نفیسِ​ نقصش کنار بیاید. در این لحظه دردی نمی‌کشید، اما شکست خوردن و از‌کورکورانه​ دست دادنِ بخشِ عمدهٔ قلمروش مسلماً به همان اندازه، یا حتی بیشتر، عذابش می‌داد.

اما سانی می‌دانست که او... اگر نگوییم حالش خوب می‌شود، دست‌کم همان نفیسِ همیشگی خواهد ماند. هر‌حالِ​ چه باشد این نفیس بود؛ کسی که توقف در کارش نبود. هر چقدر هم که آسیب می‌دید،‌اخیراً​ با همان عزمِ کورکورانه به پیشروی ادامه می‌داد و تمام‌وکمال خود را وقفِ هدفِ ظاهراً غیرمنطقی‌اش می‌کرد.

اگر سانی از او‌غلبه​ می‌پرسید، می‌گفت این فقط‌لازم​ یک دردِ ساده است.

نفیس حتی پیش از آشناییِ آن‌ها هم‌می‌توانست​ به درد عادت کرده بود و به‌موانعِ​ همین دلیل، هیچ رنجی نمی‌توانست متزلزلش کند.

با این حال، سرسختی‌اش به معنای انعطاف‌ناپذیری نبود. برعکس، نفیس می‌توانست تقریباً با‌نفیسِ​ هر شرایطی سازگار شود و برای غلبه بر موانعِ پیش‌رو، به هر چیزی که‌پیشروی​ لازم بود بدل گردد. در حالِ حاضر، این یعنی استراتژیِ فعلی‌شان باید تغییر می‌کرد.

سانی روی زمین می‌جنگید؛ اشباحش او را در میان گرفته بودند و سایه‌هایش از او‌بدل​ محافظت می‌کردند. اخیراً آزاراکس و ارتشِ بی‌مرگ‌هایش هم به آن‌ها اضافه شده بودند تا در‌بودند​ صورتِ پیدایشِ دشمنی سرسخت، از سپاهِ سایه پشتیبانی کنند. اما نفیس در آسمان تنها بود.

جاخالی دادن از تیرها و نیزه‌های زندانیانِ نفرین‌شدهٔ دوزخِ آریل به‌خودی‌خود دشوار بود، اما در میانِ‌باید​ بی‌مرگ‌ها موجوداتی هم بودند که می‌توانستند پرواز کنند. این موضوع اصلاً منطقی به نظر نمی‌رسید، چرا‌اضافه​ که هیچ‌چیز وزنِ بدن‌های اسکلتی‌شان را در هوا نگه نمی‌داشت، اما با این حال حقیقت داشت.

با توجه به افتِ شدیدِ قدرتش، نفیس دیگر نمی‌توانست‌شرایطی​ به‌تنهایی در آسمان بماند. از این رو، تصمیم گرفتند‌بدل​ که از امشب به بعد نقشِ او تغییر کند.

امشب قرار نبود برای هموار کردنِ مسیرِ سپاهِ سایه از بالا به بی‌مرگ‌ها حمله کند؛ بلکه قرار‌باشد​ بود روی زمین و در میانِ اشباح باشد. نقشِ نفیس این بود که اشباحِ آسیب‌دیده را درمان کند؛‌می‌پرسید​ این کار به سپاهِ سایه اجازه می‌داد بسیار سریع‌تر پیشروی کند و به مصافِ تهدیدهای به‌مراتب بزرگ‌تری برود.

و اگر به کمکش نیازی می‌شد،‌شرایطی​ همیشه می‌توانست برکت را به سمتِ‌پیش‌رو​ دشمنانشان نشانه برود و واردِ نبرد شود.

این یعنی امروز سانی قرار بود نوکِ‌چیزی​ پیکانِ حمله باشد. از این بابت خوشحال بود،‌فعلی‌شان​ اما تاکتیک‌هایش باید به رویکردی تهاجمی‌تر تغییر می‌کرد.

با وجودِ شخصیتِ‌سرسختی‌اش​ رو مخش، آزاراکس‌برعکس​ خیلی به درد می‌خوره.

فقط این نبود که آن تایرنتِ باستانی قدرتِ زیادی داشت یا برده‌هایش‌دست‌کم​ قوی بودند. بزرگ‌ترین فایده‌اش این بود که جنگجویانِ بی‌مرگش می‌توانستند جلوتر از‌می‌دید​ سپاهِ سایه حرکت کنند و نقشِ یک سپرِ گوشتیِ محکم را داشته باشند.

خب... شاید‌انعطاف‌ناپذیری​ در این‌می‌توانست​ مورد سپرِ استخوانی.

نکته این بود که حضورشان در میدانِ نبرد،‌لازم​ میزانِ تلفاتِ اشباحِ سانی را پایین می‌آورد و‌باید​ به سپاهِ سایه اجازه می‌داد کاراییِ بیشتری داشته باشد.

«فکر می‌کنی‌کند​ اونجا چی‌معنای​ پیدا کنیم؟»

صدای نفیس سانی را از افکارش بیرون کشید. در لحظه‌ای نامعلوم‌می‌شود​ چشمانش را باز کرده و به شبحِ دوردستِ مقبرهٔ آریل خیره‌چقدر​ شده بود. صدایش یکنواخت بود، اما ته‌مایه‌ای تاریک در آن حس می‌شد.

سانی مکث کرد.

سرانجام شانه‌ای بالا انداخت.

«هیچ راهی برای فهمیدنش نیست.»

رودِ بزرگِ واقعی قطعاً با آنچه در کابوس دیده بودند، از زمین تا آسمان‌همیشگی​ فرق داشت. دلیلش این بود که در مقبرهٔ آریلِ واقعی، شهری به نام گرگ‌ومیش وجود‌تمام‌وکمال​ نداشت؛ هر چه باشد، مردمِ دایرون فقط واردِ بذرِ کابوس شده بودند، نه هرمِ اصلی.

تنها خودِ شاهِ مار و شمارِ اندکی از قهرمانانش پا به آنجا گذاشته بودند. بنابراین، روی رودِ بزرگ هیچ شهری از بیگانگان‌باید​ در کار نبود. هیچ ارتشی وجود نداشت که آستانه را محاصره کند، هرچند که آن محاصره هم در نهایت با شکست مواجه شده‌سایه​ بود. این عدمِ حضور بر شهرهای مردمِ رود نیز تأثیر می‌گذاشت و تمامِ دانسته‌های سانی و نفیس از تمدنِ آن‌ها را دگرگون می‌کرد.

با این حال... خبری از طاعون‌ها هم نبود. چرا که اعضای دسته هم فقط واردِ نسخهٔ کابوسِ‌تغییر​ مقبرهٔ آریل شده بودند، نه مقبرهٔ واقعی. شش منادیِ مصب رهبریِ نیروهای آلودگی را برای فتحِ هولناکِ‌صورتِ​ رودِ بزرگ بر عهده نداشتند و از این رو، شهرهای مردمِ رود می‌توانستند همچنان دست‌نخورده باقی مانده باشند.

اما سانی‌کند​ بعید می‌دانست‌معنای​ که این‌طور باشد.

آهی کشید.

«ولی مطمئنم‌انعطاف‌ناپذیری​ اوضاع قراره‌می‌توانست​ خیلی بد باشه.»

نظرش بر پایهٔ یک حقیقتِ ساده استوار بود... اینکه در طولِ زنجیرهٔ کابوس‌ها، با موجوداتِ کابوسِ بسیاری از‌روی​ مقبرهٔ آریل روبه‌رو شده بود. اینکه توانسته بودند در دسته‌های بزرگ از عالمِ رؤیا فرار کنند، نشان می‌داد‌دشمنی​ تمدنِ مردمِ رود در نهایت سقوط کرده و دیگر چیزی جز تباهی در هرمِ بزرگ باقی نمانده است.

و چیزِ دیگری هم بود...

پرندهٔ دزدِ پست.

اگر واقعاً پس از فرار از کابوس و بازگشت‌برای​ به زندگی، در قلبِ مقبرهٔ آریل لانه کرده بود، آن‌وقت‌یعنی​ معلوم نبود حضورش چه تأثیری بر رودِ بزرگ گذاشته است.

آن پرندهٔ نفرت‌انگیز موجودِ منحصربه‌فردی بود که هم ایزدان و هم موجوداتِ خلأ از آن بیزار بودند، به این معنی که واقعاً‌میان​ به هیچ‌کدام از دو طرف تعلق نداشت. همین موضوع آن را به‌شدت پیش‌بینی‌ناپذیر می‌کرد... تا جایی که سانی می‌دانست، پرندهٔ دزدِ پست‌جاخالی​ فقط به چیزهای براق و هر چیزی که به بافنده ربط داشت علاقه نشان می‌داد، بنابراین معلوم نبود چه کار خواهد کرد.

احتمالِ زیادی وجود داشت که تا الان مقبرهٔ آریل را ترک کرده باشد، حتی اگر سانی معتقد بود که‌گردد​ این‌طور نیست. این احتمال هم بود که صرفاً در مصب منتظر مانده باشد... یا از طرفی، شاید تا الان آستانه‌ارتشِ​ را نابود کرده و جویندهٔ اول را خورده بود. می‌توانست چشمانِ تمامِ انسان‌های لطفِ سقوط‌کرده یا بافت را دزدیده باشد.

حتی می‌توانست هر هفت خورشید را از آسمانِ‌نگوییم​ بالای رودِ بزرگ دزدیده باشد، فقط برای اینکه‌ماند​ آن‌ها را به کلکسیونِ چیزهای براقش اضافه کند.

پس، سانی خبر نداشت.

نفیس لبخندِ‌شود​ محوی زد‌غلبه​ و پرسید:

«بدتر از این؟»

سانی خندید.

«ببین... شاید بعضی وقت‌ها کمی بی‌حواس باشم، اما حتی من‌غلبه​ هم اون‌قدر احمق نیستم که بلند بگم نه، اوضاع دیگه‌استراتژیِ​ از این بدتر نمی‌شه. اوضاع قطعاً می‌تونه خیلی بدتر بشه.»

سرش را بلند کرد.

«می‌شنوی کائنات؟‌کند​ من درسِ‌معنای​ عبرت گرفتم.»

خورشید داشت غروب می‌کرد، پس آزاراکس‌می‌دانست​ از سایه‌های عمیقِ پای صخره‌ها بیرون آمد‌نفیسِ​ و تبرِ ترسناکش را روی شانه گذاشت.

در اعماقِ لاکِ درخشانِ زرهِ‌تقریباً​ شیشه‌ای‌اش، انگار اسکلتِ سیاه داشت‌غلبه​ درخششِ سرخِ غروب را جذب می‌کرد.

«خودتون رو‌شود​ آماده کنین، آواره‌ها.‌موانعِ​ شب داره می‌رسه.»

سانی آهی کشید و از جا برخاست. نفیس‌تقریباً​ هم به پیروی از او بلند شد؛ تونیکِ سفید‌لازم​ و ساده‌اش در بادی که شدت می‌گرفت تکان می‌خورد.

شن‌های دورتادورشان موج برداشت.

جنگجویانِ بی‌مرگ که تحتِ انقیادِ آزاراکس درآمده بودند، از زیرِ تپه‌های شنی‌پیش‌رو​ برخاستند و آرایشی هلالی جلوی آن سه مطلق به خود گرفتند. سپس،‌روی​ ارتشی از اشباح از درونِ سایه‌های سانی برخاستند تا پشتِ سرشان بایستند.

گرگ و گله‌اش، زنبورهای ابسیدین، جانورانِ‌پیش‌رو​ اعظمِ گورِ خدا و آسوراهای مکافات،‌حاضر​ جاودانگانِ شهرِ جاودان... و خیلی‌های دیگر.

قدیس و‌کند​ کُشنده جلو رفتند‌انعطاف‌ناپذیری​ تا رهبری‌شان کنند.

مار مثلِ رودی از عقیق‌می‌داد​ روی تپه‌های شنی خزید و فِس‌فِسِ‌می‌شود​ مورمورکننده‌اش زیرِ آسمانِ تاریک طنین انداخت.

سانی نفسِ عمیقی کشید و با پوشیده شدنِ جهان در سایه‌های عمیق،‌پیش‌رو​ حس کرد قدرتش بیشتر می‌شود. خود را به هفت آواتار تقسیم کرد و‌زمین​ دست در سایه‌ها برد تا هر کدام را درونِ پوسته‌ای ترسناک جا دهد.

آزاراکس از قبل به راه‌موانعِ​ افتاده بود تا در خطِ مقدمِ‌حالِ​ آرایشِ مشترکِ بی‌مرگ‌ها و اشباح بایستد.

«امشب قراره متفاوت باشه. امشب‌انعطاف‌ناپذیری​ طعمِ معنای واقعیِ هراس رو‌سازگار​ می‌چشیم... وحشتِ واقعیِ جهنمِ آریل رو.»

انگار پوزخندش‌حتی​ گشادتر و‌عذابش​ شرورانه‌تر شد.

«چون به بخش‌های داخلیِ بیابان نزدیک شده‌ایم. اینجا، فقط زبده‌ترین ارتش‌های سپاهِ دیوها و لشکرِ ایزدی برای حقِ‌حاضر​ حکومت بر جهنم با هم درگیر می‌شدن. پس، امشب احتمالاً با بدترین هیولاهایی روبه‌رو می‌شیم که تو این‌ارتشِ​ سرزمینِ نفرین‌شده... سرزمینِ متبرک ساکن هستن. مطلق، مقدس... تا حالا تو نبرد با موجوداتِ مقدس روبه‌رو شدی، سایه؟»

سانی سر تکان داد.

«نه.»

آزاراکس پوزخند زد.

«جای تعجب نداره. تو هراس‌تقریباً​ و وحشتِ گرفتار شدن به‌غلبه​ خشمِ یک ایزد رو نمی‌شناسی...»

سانی با‌شود​ لحنی آرام حرفش‌موانعِ​ را قطع کرد:

«ولی چندتا موجودِ نفرین‌شده کشتم. از جمله یه تایرنتِ نفرین‌شده...‌سازگار​ نه، وایسا. دوتا تایرنتِ نفرین‌شده؟ یکیشون زنده بود، در حالی که‌حاضر​ اون یکی از قبل مرده بود. ولی به‌هرحال جفتشون رو کشتم.»

آزاراکس چند لحظه در سکوت به‌می‌دانست​ او خیره ماند، بعد جمجمه‌اش را به‌نفیسِ​ سمتِ نفیس چرخاند. نفیس شانه بالا انداخت.

«من با چندتا نفرین‌شده‌می‌توانست​ جنگیدم، ولی فقط یکیشون‌شود​ رو کشتم. یه دیو.»

لحظه‌ای مکث کرد‌برای​ و بعد با‌پیش‌رو​ لحنی آرام افزود:

«تو چطور؟»

تایرنتِ باستانی مدتی ساکت ماند.‌می‌داد​ سرانجام، فقط نگاهش را دزدید‌خوب​ و به بیابان خیره شد.

«خب، به‌هرحال، شانس نیاوردین. چون‌تقریباً​ اگه امشب با یکی از‌غلبه​ جانورانِ مقدسِ فرماندهانِ عالی‌رتبه روبه‌رو بشیم...»

انگار تاریکیِ‌شود​ خفته در‌غلبه​ چشمانش عمیق‌تر شد.

«فرصت پیدا می‌کنین با یه‌انعطاف‌ناپذیری​ موجودِ مقدس روبه‌رو بشین که کشته‌شود​ نمی‌شه. اون‌وقت می‌بینیم چقدر قوی هستین.»

سانی — هر‌بیشتر​ هفت تجسمش — هم‌زمان‌اگر​ به آزاراکس نگاه کردند.

لحظه‌ای درنگ‌انعطاف‌ناپذیری​ کرد و‌می‌توانست​ بعد آهی کشید.

«اگه با یه همچین‌غلبه​ چیزی روبه‌رو بشیم، دیگه‌لازم​ مهم نیست چقدر قوی باشیم.»

لبخندی زد.

«چیزی که مهمه اینه که چقدر سریع می‌تونیم‌نگوییم​ فرار کنیم. و هردوی ما می‌تونیم سریع‌تر از‌ماند​ تو بدویم، پس... اینجا کی واقعاً شانس نیاورده، ها؟»

با این حرف،‌برعکس​ به سپاهِ سایه‌شرایطی​ فرمانِ حرکت داد.

شبِ دیگری‌شود​ در جهنم‌غلبه​ آغاز شده بود.

ناولها | novelha.net