---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2696: چرخ‌دنده‌ای در ماشین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2696: چرخ‌دنده‌ای در ماشین

0

این دیگه‌کاخ​ چه وضعشه؟ چرا‌گذاشته​ داره بارون میاد؟

رگبارِ تندی بر ویرانه‌های شهرِ جاودان می‌بارید. جت تلوتلوخوران به عقب رفت و‌هیولای​ به‌زحمت تعادلش را حفظ کرد؛ قطره‌های آب انگار به‌کندی حرکت می‌کردند. صورتش غرق در‌موجِ​ خون و بدنش در هم شکسته بود، اما همچنان سرشار از میلِ مبارزه بود.

حالا که تیغهٔ مه به شکلِ شمشیرِ خپش درآمده بود، جت دیگر برتریِ بُردِ حمله را نداشت.‌زانوهایش​ سرگردانِ نفرین‌شده همچنان از برخوردِ تیغه‌هایشان دوری می‌کرد و همین مسئله او را محدود می‌کرد، اما حالا توانسته‌اشباح​ بود ضرباتِ بسیار بیشتری با مشت و لگد... و همچنین با آرنج، زانو، شانه و پیشانی‌اش فرود بیاورد.

آن حرام‌زاده واقعاً مبارزهٔ تن‌به‌تن را خوب‌توانسته​ بلد بود. انگار هزاران سال هیچ کاری‌آرنج​ نکرده بود جز شرکت در نبردهای تن‌به‌تن.

آخه چطور؟

جت آهسته نالید، بالاتنه‌اش را چرخاند تا قدارهٔ شبح‌وار‌قدم​ را جاخالی بدهد و ضدحمله زد؛ سعی داشت شمشیرش‌رنگِ​ را در بدنِ اثیریِ آن شبحِ عظیم فرو کند.

باران دید‌فرو​ را سخت‌تر‌باران​ کرده بود.

پیشِ رویش، گوشتِ کاناخت به دریاچهٔ کاخ رسیده و قدم در آن گذاشته بود. آب‌زانو​ به‌زحمت به زانوهایش می‌رسید و آن هیولای عظیم‌الجثه در آب پیش می‌رفت و دریاچه را‌نکرده​ به رنگِ سرخ درمی‌آورد. حالا که دیگر فشارِ خردکننده سرعتش را نمی‌گرفت، داشت سریع‌تر پیشروی می‌کرد.

موجِ بی‌پایانِ اشباح داشتند سپاهِ سایه را در اطرافِ جت به‌می‌رفت​ عقب می‌راندند. بدتر از آن، ارتشِ سایه‌های خاموش نیز داشت آب‌موجِ​ می‌رفت — تا الان، به‌زحمت نیمی از آن‌ها باقی مانده بودند.

در همین‌پیشِ​ حال، پشتِ‌گوشتِ​ سرِ جت...

خیالاتی شده بود، یا‌باران​ دیوارهای کاخ واقعاً داشتند کمی‌رویش​ به سمتِ داخل خم می‌شدند؟

چیکار کرد؟

مطمئن نبود، اما تقریباً یقین‌گذاشته​ داشت که سرورِ سایه‌ها دست‌پیش​ به کارِ دیوانه‌واری زده است.

البته در آن‌رویش​ لحظه این موضوع‌دریاچهٔ​ برایش اهمیتی نداشت.

تنها چیزی که اهمیت‌باران​ داشت، شکست دادنِ روحِ‌پیشِ​ کاناخت و اربابش بود.

جت به‌زور لبخندی زد، زیرِ قدارهٔ سوت‌زن شیرجه رفت و سعی کرد با تیغهٔ‌آرنج​ مه از پایین به آن ضربه بزند. سرگردانِ نفرین‌شده با سرعتی محال شمشیرش را عقب‌کاری​ کشید، به‌راحتی از تلهٔ او جاخالی داد و کفِ دستش را به شکمِ جت کوبید.

«آخ...»

این بار،‌پیشِ​ عضوِ حیاتی‌ای در‌کاناخت​ درونش پاره شد.

سیلابی از خون از دهانش‌دید​ جاری شد و جت بارِ‌گوشتِ​ دیگر تلوتلوخوران به عقب رفت.

«می‌تونی... می‌تونی‌دوری​ یه لحظه‌همین​ بهم وقت بدی؟»

با وجودِ درد پوزخند زد.

البته که آن شبحِ شوم منتظر نماند تا‌رسیده​ او خودش را پیدا کند. جلو آمد تا‌می‌رفت​ از جراحتش استفاده کند و کارش را تمام کند...

اگر آدم به آن فکر‌دید​ می‌کرد، این‌قدر شدید کتک خوردن‌گوشتِ​ اما نمردن، خودش دستاوردِ بزرگی بود.

هرچند، او‌دوری​ تمامِ این‌همین​ مدت مرده بود.

با این حال، اگر سرگردانِ نفرین‌شده فکر‌می‌رسید​ می‌کرد می‌تواند به همین راحتی او را‌سرخ​ از پا درآورد، سخت در اشتباه بود.

لابد قدرتِ دشمنانش را بر اساسِ‌دریاچهٔ​ تواناییِ سایه‌های خاموش و قهرمانانِ سپاهِ سایه‌هیولای​ سنجیده بود... اما جت هیچ‌کدامِ آن‌ها نبود.

جت عضوِ‌فرو​ سرافرازِ قلمروِ‌باران​ انسان بود.

پس، درست در لحظه‌ای که بدنش داشت‌توانسته​ از کار می‌افتاد، درخششی ملایم روی پوستش‌آرنج​ دوید و گرمای مطبوعی در بدنش پیچید.

در آغوشِ شعله‌های تطهیرکنندهٔ نف، زخم‌های‌زانوهایش​ جت التیام یافت و بدنش ترمیم‌دریاچه​ شد و به سلامتِ کامل بازگشت.

این برکتِ قلمروِ انسان و فرمانروای‌دریاچهٔ​ درخشان و دوردستش بود. این قدرتِ‌می‌رسید​ شعلهٔ جاودان بود، قدرتِ اشتیاقِ خاموشی‌ناپذیر.

البته قدرتِ نف مطلق نبود — برای التیامِ کسانی که‌گوشتِ​ در خدمتش بودند باید حواسش را به آن‌ها می‌داد، و‌عظیم‌الجثه​ حتی منبعِ بی‌کرانِ جوهرِ روحش هم در واقع پایان‌ناپذیر نبود.

اما جت از معدود افرادِ خاصی بود که همیشه توجهِ‌بیشتری​ او را جلب می‌کرد. این امتیازش بود؛ امتیازِ عضوِ سابقِ‌حرام‌زاده​ دستهٔ ستارهٔ دگرگون و چرخ‌دنده‌ای بی‌بدیل در ماشینِ عظیمِ بشریت.

سرگردانِ نفرین‌شده انتظار نداشت دشمنش ناگهان شفا پیدا کند، پس‌پیش​ برای لحظه‌ای در موضعِ ضعف قرار گرفت. این فرصتِ جت بود‌پیشروی​ تا کار را تمام کند، یا دست‌کم زمینه‌سازِ شکستِ او شود...

اما متأسفانه ناکام ماند.

هرچقدر هم که بهبودی‌اش غیرمنتظره بود، آن شبحِ عظیم آن‌قدر قدرتمند بود که نمی‌شد به‌این‌راحتی از پای‌زانوهایش​ درش آورد. به‌راحتیِ تمام از تیغهٔ مه جاخالی داد و رگباری از ضربات را بر سرِ جت آوار‌اشباح​ کرد. حملاتِ مرگبار از هر سو بر سرش می‌بارید، انگار آن حرام‌زاده هم‌زمان در چند جا حضور داشت.

تا قطره‌های بریده‌بریدهٔ باران به زمین برسند، جت‌ضرباتِ​ دوباره کبود و لت‌وپاره شده بود و درخششِ‌شانه​ سفید باز هم پیکرش را در بر گرفت.

لعنتی...

نگاهِ حسابگرانه‌اش را به آن‌کاناخت​ غولِ ساخته از گوشتِ له‌وپاره‌گذاشته​ دوخت که داشت نزدیک می‌شد.

وقت داشت تمام‌کند​ می‌شد. در واقع، تقریباً‌کرده​ هیچ وقتی نمانده بود.

یعنی باید‌دوری​ دست به‌همین​ کارِ خطرناکی می‌زد.

قبضهٔ خوپشِ سیاه به‌راحتی در دستش نشسته بود. این‌عظیم‌الجثه​ همان شکلِ تیغهٔ مه بود که روحِ قلبِ کاناخت را‌نمی‌گرفت​ در خود داشت — قدرتمندترین روحی که در اختیارش بود.

به خاطرِ همان یک روح، تیغهٔ مه به‌جای‌رسیده​ اینکه هم‌سطح با رتبه و طبقهٔ خودِ جت باشد،‌دریاچه​ دست‌کمی از یک سلاحِ مطلق از ردهٔ ۴ نداشت.

آن روح همچنین تواناییِ ویژه‌ای به تیغهٔ مه‌پیشِ​ می‌بخشید — همهٔ ارواحِ دربندش همین کار را می‌کردند،‌زانوهایش​ اما قلبِ کاناخت تواناییِ فوق‌العاده قدرتمندی به جت می‌داد.

تواناییِ متوقف کردنِ جریانِ زمان‌مسئله​ برای همه به جز خودش، آن‌مشت​ هم به اندازهٔ یک تپشِ قلب.

ناگفته نماند که چنین توانایی‌ای به‌شدت مرگبار بود. با این حال، بی‌نقص هم نبود‌سرخ​ — بزرگ‌ترین ایرادش این بود که تقریباً تمامِ جوهرش را می‌بلعید. برای کسی دیگر،‌اطرافِ​ این شاید فقط مایهٔ دردسر بود، اما برای جت خطری مرگبار به همراه داشت.

یعنی باید مطمئن می‌شد که می‌تواند در همان یک تپشِ‌گذاشته​ قلب چیزی را بکشد. اگر موفق می‌شد، مرگِ آن‌ها روحِ‌درمی‌آورد​ تشنه‌اش را سیراب می‌کرد. اگر نه... در عوض خودش می‌مرد.

خطر واقعی بود و ملموس.

اما وضعیت هم به همان اندازه ناامیدکننده بود.‌ضرباتِ​ و چون جت می‌دانست کار به اینجا می‌کشد، از‌پیشانی‌اش​ قبل تیغهٔ مه را به شکلِ خوپش درآورده بود.

می‌تونم اون‌کاخ​ دیو رو‌قدم​ درجا بکشم؟

جت مطمئن نبود.

اما...

حاضر بود امتحانش کند.

ناولها | novelha.net