---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2735: برای خیرِ بزرگ‌تر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2735: برای خیرِ بزرگ‌تر

0

بازجویی از یوترای‌برای​ بیدارشده، دربندِ رؤیازاد،‌برد​ مثلِ یک کابوس بود.

نه از آن کابوس‌هایی که به قلب چنگ می‌اندازد و آدم را در دلِ شبی تاریک، غرق در‌بمیرن​ عرقِ سرد و نفس‌بریده رها می‌کند؛ بلکه از آن کابوس‌هایی که باعث می‌شود آدم حس کند وسطِ باتلاقی‌سؤال​ عجیب و بی‌معنی گم شده است. خوابی که از فرطِ عجیب و نامعقول بودنش آدم را معذب می‌کند.

سانی گیج شده بود.

انگار تب دارم.

«...من هرگز‌بشریت​ به سپاه‌لحظه‌ای​ خیانت نمی‌کنم!»

یوترای بیدارشده به جلو خم شد و‌ساکت​ از شدتِ خشمِ خالص، حتی هیبتِ رویارویی با‌اینکه​ فرمانروای بشریت را برای لحظه‌ای از یاد برد.

«هرگز! بانوی من، شما هم به‌عنوان یه سرباز جنگ رو‌چند​ تجربه کردین. می‌دونین سربازها چه پیوندی با هم دارن... پس حتماً‌برام​ می‌دونین که من هرگز به همرزمانم خیانت نمی‌کنم! ترجیح می‌دم بمیرم.»

در این‌چرا​ خشم کاملاً صادق‌آرامش​ به نظر می‌رسید.

نفیس مدتی او‌برای​ را برانداز کرد و‌بانوی​ با لحنی یکنواخت پرسید:

«اگه ارادهٔ‌حرفش​ آستریون این‌حال​ باشه چی؟»

یوترا پیش‌تر نامِ رؤیازاد را‌باید​ به زبان آورده بود، پس دیگر‌لحظه​ دلیلی برای پرهیز از آن نبود.

یعنی جایی در آن‌باید​ بیرون، آستریون هم حواسش‌حال​ به این بازجویی بود.

بیدارشدهٔ دربند‌بشریت​ با گیجی‌لحظه‌ای​ اخم کرد.

«چی؟ آخه‌حرفش​ چرا سرور‌حال​ آستریون باید...»

نفیس با‌آخه​ آرامش حرفش‌سرور​ را قطع کرد:

«با این حال.»

یوترا چند لحظه‌برای​ ساکت ماند و‌برد​ بعد شانه بالا انداخت.

«خب، پس چاره‌ای‌قطع​ نیست. با اینکه برام‌ساکت​ عذاب‌آوره، همرزمانم باید بمیرن.»

حالا هم‌آخه​ صادق به‌سرور​ نظر می‌رسید.

نفیس به کاسی نگاه کرد؛‌آرامش​ ردی از آشفتگی در چشمانِ‌لحظه​ زلالش بازتاب یافت. کاسی پرسید:

«اگه آستریون‌بشریت​ دستور بده،‌لحظه‌ای​ قربانی‌شون می‌کنی؟»

مرد دندان به هم‌حال​ سایید؛ مشخص بود که از‌بعد​ این سؤال آشفته شده است.

اما پاسخش قاطع بود.

«آره.»

«اما از‌بشریت​ قربانی کردنشون‌لحظه‌ای​ عذاب می‌کشی؟»

لرزید و‌حرفش​ با لحنی دردمندانه‌چند​ به زور گفت:

«معلومه که می‌کشم. آخه‌سرور​ چطور می‌تونی اینو بپرسی؟‌قطع​ این کار نابودم می‌کنه.»

کاسی کمی‌چرا​ سرش را‌باید​ کج کرد.

«اما با این‌برای​ حال، باز هم‌برد​ این کار رو می‌کنی.»

سر تکان داد.

«می‌کنم. چطور می‌تونم نکنم؟»

«قبل از خیانت به همرزمانت‌آرامش​ تردید می‌کنی، یا بدونِ هیچ‌لحظه​ تردیدی این کار رو انجام می‌دی؟»

یوترا دوباره‌بشریت​ گیج به‌لحظه‌ای​ نظر می‌رسید.

«چرا باید تردید‌قطع​ کنم؟ اگه ارادهٔ‌لحظه​ سرور آستریون این باشه.»

کاسی دیگر چیزی نپرسید.

سپس سانی، که‌سرور​ هنوز در تاریکی پنهان‌قطع​ بود، به حرف آمد:

«یوترا...»

مرد از شنیدنِ صدای بی‌جسمی که‌لحظه​ از تاریکی می‌آمد و همچون موجی خش‌خش‌کنان‌چاره‌ای​ او را در بر می‌گرفت، یکه خورد.

سانی چند‌آخه​ لحظه او‌سرور​ را برانداز کرد.

«تو یه همسر و‌باید​ دو بچه داری... یه‌حال​ پسر و یه دختر. درسته؟»

یوترا آهسته سر تکان داد.

«دارم... آره.»

سانی بی‌صدا لبخند زد.

«قحطی شده و بچه‌هات دارن از گرسنگی می‌میرن.‌حال​ تو فقط تونستی به‌اندازهٔ سیر کردنِ یه نفر‌انداخت​ غذا گیر بیاری، اما خودت هم گرسنه‌ای. چیکار می‌کنی؟»

یوترا اخم کرد؛ باز هم‌یاد​ از این سؤال معذب شده‌سرباز​ بود. بی‌هیچ تردیدی جواب داد:

«غذا رو مساوی بین‌حال​ پسر و دخترم تقسیم‌ماند​ می‌کنم و خودم گرسنگی می‌کشم.»

سایه‌ای از‌آخه​ شک در‌سرور​ پاسخش دیده نمی‌شد.

سانی در سکوت‌سرور​ او را برانداز کرد،‌قطع​ سپس سؤالِ دیگری پرسید.

«تو و همرزم‌هات اسیر شدین و‌برد​ بهتون دستور دادن همدیگه رو بکشین. یا‌کردین​ باید بکشی یا کشته بشی. چی‌کار می‌کنی؟»

اخمِ مرد عمیق‌تر شد.

«می‌میرم. شمشیرم رو‌چرا​ به روی برادرها‌آرامش​ و خواهرهای همرزمم نمی‌کشم.»

لحنش مطمئن بود.

چقدر تحسین‌برانگیز.

سانی سؤالِ سوم را پرسید.

«احساساتِ بین تو و همسرت خیلی وقته از‌قطع​ بین رفته، اما یه آدمِ جدید داره بهت‌بالا​ توجهِ خاص و وسوسه‌کننده‌ای نشون می‌ده. چی‌کار می‌کنی؟»

یوترا از‌چرا​ روی برآشفتگی چهره‌آرامش​ در هم کشید.

«چی؟ این دیگه چه سؤالیه؟! هیچ‌کار! هیچ‌کاری نمی‌کنم! من‌به‌عنوان​ هرگز به همسرم خیانت نمی‌کنم! احساساتِ ما به همدیگه‌حتماً​ هم چیزی نیست که یه روزه از بین بره!»

سانی چند لحظه‌قطع​ ساکت ماند، سپس‌لحظه​ با لحنی آرام پرسید:

«اگه آستریون غذایی رو بخواد که سهمِ‌حرفش​ بچه‌هاته، بهت دستور بده همرزم‌هات رو بکشی، و‌شانه​ بهت توصیه کنه همسرت رو رها کنی چی؟»

یوترا چند بار پلک‌باید​ زد و بعد با‌حال​ همان اطمینانِ راسخ جواب داد:

«اون‌وقت می‌ذارم بچه‌هام گرسنگی بکشن، هر کسی‌بانوی​ رو که بخواد می‌کشم، و بدونِ اینکه پشتم‌سربازها​ رو نگاه کنم همسرم رو ترک می‌کنم. معلومه!»

جوابش کمی رعب‌آور بود.

اما چیزی که واقعاً آزاردهنده بود، حالتِ چهرهٔ مرد بود. دقیقاً همان حالتی را‌بعد​ داشت که وقتی احتمالِ خیانت به سپاهش را به‌شدت رد می‌کرد، به خود گرفته‌آشفتگی​ بود؛ حالتِ چهرهٔ مردی مغرور و درستکار که داشت شجاعانه اصولش را بیان می‌کرد.

آخه این دیگه‌سرور​ چه وضعشه. واقعاً‌حرفش​ چه وضعشه! خیلی مورمورکننده‌ست.

بی‌خبریِ مطلقی که یوترا از خودش نشان می‌داد دلهره‌آور بود،‌سرباز​ و این حقیقت که حتی هنگامِ ابرازِ سطحِ جنون‌آمیزی از‌ترجیح​ سرسپردگی به آستریون کاملاً عادی به نظر می‌رسید، واقعاً وهم‌انگیز بود.

انگار هیچ ایرادی در حرف‌هایش نمی‌دید؛ کاملاً برعکس. اتفاقاً یوترا‌شانه​ گیج و حتی معذب به نظر می‌رسید از اینکه بازجوهایش چطور‌نگاه​ نمی‌توانستند چیزی را که به نظرش کاملاً بدیهی بود، درک کنند.

«چرا؟»

یوترا اخم کرد.

«منظورت چیه؟»

سانی آهی کشید.

«چرا آستریون رو‌چرا​ به همسر، بچه‌ها‌آرامش​ و همرزم‌هات ترجیح می‌دی؟»

مرد مدتی ساکت ماند، انگار پیش از این‌حال​ هرگز برای فکر کردن به آن مکث نکرده‌انداخت​ بود. سرانجام اخمش محو شد و لبخند زد.

«به‌خاطرِ خیرِ بزرگ‌تر.»

لبخندش بی‌روح،‌حرفش​ اما پر‌حال​ از آرامش بود.

یوترا آرام نفسش را‌سرور​ تو داد و بعد‌قطع​ با لحنی ملایم گفت:

«نمی‌تونم توصیف کنم چقدر خونواده‌م رو دوست دارم و برای همرزم‌هام ارزش قائلم. اما این فقط مربوط به منه؛ این‌برام​ عشق و وفاداریِ شخصیِ یه آدمِ کوچیک و ساده‌ست. با این حال، اگه می‌خوای شرافتمندانه زندگی کنی، باید چیزِ بزرگ‌تری توی‌آشفته​ زندگیت باشه. یه هدفِ بزرگ‌تر که فراتر از دلبستگی‌های شخصیِ توئه. مثلِ بقایِ کلِ بشریت... بقایِ خونواده‌هایِ همه و همرزم‌هایِ همه.»

به عقب تکیه‌برای​ داد و با خوشحالی‌بانوی​ به نفیس نگاه کرد.

«برای همینه که سرسپردهٔ سرور آستریونم.‌لحظه​ چون اون بهترین امیدِ ما برای‌انداخت​ بقاست؛ امیدِ بشریت. اون همون خیرِ بزرگ‌تره.»

سانی بی‌اختیار خنده‌ای بی‌صدا کرد.

اوه. اوه،‌چرا​ ایزدان... طعنهٔ‌باید​ روزگار رو ببین.

حرف‌هایی که یوترا‌برای​ سعی داشت توصیف کند،‌بانوی​ خیلی شبیه به... نبود؟

عقیده؟

به‌خاطرِ خیرِ بزرگ‌تر، هان.

ناولها | novelha.net