چپتر 2735: برای خیرِ بزرگتر
0بازجویی از یوترایبرای بیدارشده، دربندِ رؤیازاد،برد مثلِ یک کابوس بود.
نه از آن کابوسهایی که به قلب چنگ میاندازد و آدم را در دلِ شبی تاریک، غرق دربمیرن عرقِ سرد و نفسبریده رها میکند؛ بلکه از آن کابوسهایی که باعث میشود آدم حس کند وسطِ باتلاقیسؤال عجیب و بیمعنی گم شده است. خوابی که از فرطِ عجیب و نامعقول بودنش آدم را معذب میکند.
سانی گیج شده بود.
انگار تب دارم.
«...من هرگزبشریت به سپاهلحظهای خیانت نمیکنم!»
یوترای بیدارشده به جلو خم شد وساکت از شدتِ خشمِ خالص، حتی هیبتِ رویارویی بااینکه فرمانروای بشریت را برای لحظهای از یاد برد.
«هرگز! بانوی من، شما هم بهعنوان یه سرباز جنگ روچند تجربه کردین. میدونین سربازها چه پیوندی با هم دارن... پس حتماًبرام میدونین که من هرگز به همرزمانم خیانت نمیکنم! ترجیح میدم بمیرم.»
در اینچرا خشم کاملاً صادقآرامش به نظر میرسید.
نفیس مدتی اوبرای را برانداز کرد وبانوی با لحنی یکنواخت پرسید:
«اگه ارادهٔحرفش آستریون اینحال باشه چی؟»
یوترا پیشتر نامِ رؤیازاد راباید به زبان آورده بود، پس دیگرلحظه دلیلی برای پرهیز از آن نبود.
یعنی جایی در آنباید بیرون، آستریون هم حواسشحال به این بازجویی بود.
بیدارشدهٔ دربندبشریت با گیجیلحظهای اخم کرد.
«چی؟ آخهحرفش چرا سرورحال آستریون باید...»
نفیس باآخه آرامش حرفشسرور را قطع کرد:
«با این حال.»
یوترا چند لحظهبرای ساکت ماند وبرد بعد شانه بالا انداخت.
«خب، پس چارهایقطع نیست. با اینکه برامساکت عذابآوره، همرزمانم باید بمیرن.»
حالا همآخه صادق بهسرور نظر میرسید.
نفیس به کاسی نگاه کرد؛آرامش ردی از آشفتگی در چشمانِلحظه زلالش بازتاب یافت. کاسی پرسید:
«اگه آستریونبشریت دستور بده،لحظهای قربانیشون میکنی؟»
مرد دندان به همحال سایید؛ مشخص بود که ازبعد این سؤال آشفته شده است.
اما پاسخش قاطع بود.
«آره.»
«اما ازبشریت قربانی کردنشونلحظهای عذاب میکشی؟»
لرزید وحرفش با لحنی دردمندانهچند به زور گفت:
«معلومه که میکشم. آخهسرور چطور میتونی اینو بپرسی؟قطع این کار نابودم میکنه.»
کاسی کمیچرا سرش راباید کج کرد.
«اما با اینبرای حال، باز همبرد این کار رو میکنی.»
سر تکان داد.
«میکنم. چطور میتونم نکنم؟»
«قبل از خیانت به همرزمانتآرامش تردید میکنی، یا بدونِ هیچلحظه تردیدی این کار رو انجام میدی؟»
یوترا دوبارهبشریت گیج بهلحظهای نظر میرسید.
«چرا باید تردیدقطع کنم؟ اگه ارادهٔلحظه سرور آستریون این باشه.»
کاسی دیگر چیزی نپرسید.
سپس سانی، کهسرور هنوز در تاریکی پنهانقطع بود، به حرف آمد:
«یوترا...»
مرد از شنیدنِ صدای بیجسمی کهلحظه از تاریکی میآمد و همچون موجی خشخشکنانچارهای او را در بر میگرفت، یکه خورد.
سانی چندآخه لحظه اوسرور را برانداز کرد.
«تو یه همسر وباید دو بچه داری... یهحال پسر و یه دختر. درسته؟»
یوترا آهسته سر تکان داد.
«دارم... آره.»
سانی بیصدا لبخند زد.
«قحطی شده و بچههات دارن از گرسنگی میمیرن.حال تو فقط تونستی بهاندازهٔ سیر کردنِ یه نفرانداخت غذا گیر بیاری، اما خودت هم گرسنهای. چیکار میکنی؟»
یوترا اخم کرد؛ باز همیاد از این سؤال معذب شدهسرباز بود. بیهیچ تردیدی جواب داد:
«غذا رو مساوی بینحال پسر و دخترم تقسیمماند میکنم و خودم گرسنگی میکشم.»
سایهای ازآخه شک درسرور پاسخش دیده نمیشد.
سانی در سکوتسرور او را برانداز کرد،قطع سپس سؤالِ دیگری پرسید.
«تو و همرزمهات اسیر شدین وبرد بهتون دستور دادن همدیگه رو بکشین. یاکردین باید بکشی یا کشته بشی. چیکار میکنی؟»
اخمِ مرد عمیقتر شد.
«میمیرم. شمشیرم روچرا به روی برادرهاآرامش و خواهرهای همرزمم نمیکشم.»
لحنش مطمئن بود.
چقدر تحسینبرانگیز.
سانی سؤالِ سوم را پرسید.
«احساساتِ بین تو و همسرت خیلی وقته ازقطع بین رفته، اما یه آدمِ جدید داره بهتبالا توجهِ خاص و وسوسهکنندهای نشون میده. چیکار میکنی؟»
یوترا ازچرا روی برآشفتگی چهرهآرامش در هم کشید.
«چی؟ این دیگه چه سؤالیه؟! هیچکار! هیچکاری نمیکنم! منبهعنوان هرگز به همسرم خیانت نمیکنم! احساساتِ ما به همدیگهحتماً هم چیزی نیست که یه روزه از بین بره!»
سانی چند لحظهقطع ساکت ماند، سپسلحظه با لحنی آرام پرسید:
«اگه آستریون غذایی رو بخواد که سهمِحرفش بچههاته، بهت دستور بده همرزمهات رو بکشی، وشانه بهت توصیه کنه همسرت رو رها کنی چی؟»
یوترا چند بار پلکباید زد و بعد باحال همان اطمینانِ راسخ جواب داد:
«اونوقت میذارم بچههام گرسنگی بکشن، هر کسیبانوی رو که بخواد میکشم، و بدونِ اینکه پشتمسربازها رو نگاه کنم همسرم رو ترک میکنم. معلومه!»
جوابش کمی رعبآور بود.
اما چیزی که واقعاً آزاردهنده بود، حالتِ چهرهٔ مرد بود. دقیقاً همان حالتی رابعد داشت که وقتی احتمالِ خیانت به سپاهش را بهشدت رد میکرد، به خود گرفتهآشفتگی بود؛ حالتِ چهرهٔ مردی مغرور و درستکار که داشت شجاعانه اصولش را بیان میکرد.
آخه این دیگهسرور چه وضعشه. واقعاًحرفش چه وضعشه! خیلی مورمورکنندهست.
بیخبریِ مطلقی که یوترا از خودش نشان میداد دلهرهآور بود،سرباز و این حقیقت که حتی هنگامِ ابرازِ سطحِ جنونآمیزی ازترجیح سرسپردگی به آستریون کاملاً عادی به نظر میرسید، واقعاً وهمانگیز بود.
انگار هیچ ایرادی در حرفهایش نمیدید؛ کاملاً برعکس. اتفاقاً یوتراشانه گیج و حتی معذب به نظر میرسید از اینکه بازجوهایش چطورنگاه نمیتوانستند چیزی را که به نظرش کاملاً بدیهی بود، درک کنند.
«چرا؟»
یوترا اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
سانی آهی کشید.
«چرا آستریون روچرا به همسر، بچههاآرامش و همرزمهات ترجیح میدی؟»
مرد مدتی ساکت ماند، انگار پیش از اینحال هرگز برای فکر کردن به آن مکث نکردهانداخت بود. سرانجام اخمش محو شد و لبخند زد.
«بهخاطرِ خیرِ بزرگتر.»
لبخندش بیروح،حرفش اما پرحال از آرامش بود.
یوترا آرام نفسش راسرور تو داد و بعدقطع با لحنی ملایم گفت:
«نمیتونم توصیف کنم چقدر خونوادهم رو دوست دارم و برای همرزمهام ارزش قائلم. اما این فقط مربوط به منه؛ اینبرام عشق و وفاداریِ شخصیِ یه آدمِ کوچیک و سادهست. با این حال، اگه میخوای شرافتمندانه زندگی کنی، باید چیزِ بزرگتری تویآشفته زندگیت باشه. یه هدفِ بزرگتر که فراتر از دلبستگیهای شخصیِ توئه. مثلِ بقایِ کلِ بشریت... بقایِ خونوادههایِ همه و همرزمهایِ همه.»
به عقب تکیهبرای داد و با خوشحالیبانوی به نفیس نگاه کرد.
«برای همینه که سرسپردهٔ سرور آستریونم.لحظه چون اون بهترین امیدِ ما برایانداخت بقاست؛ امیدِ بشریت. اون همون خیرِ بزرگتره.»
سانی بیاختیار خندهای بیصدا کرد.
اوه. اوه،چرا ایزدان... طعنهٔباید روزگار رو ببین.
حرفهایی که یوترابرای سعی داشت توصیف کند،بانوی خیلی شبیه به... نبود؟
عقیده؟
بهخاطرِ خیرِ بزرگتر، هان.