---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2222: دوست یا دشمن • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2222: دوست یا دشمن

0

سانی خیلی دوست داشت بگوید دو ارتشِ بزرگ‌کدام​ در نمایشی زیبا از همبستگیِ انسانی با هم متحد‌کابوس​ شدند، اما در واقعیت، هیچ اتفاقِ باشکوهی رخ نداد.

دشتِ استخوان همچنان فرومی‌ریخت و جنگل مانندِ موجی سرخ از اعماقِ گودال‌ها سرازیر بود.‌آسمان​ وضعیت به‌سرعت وخیم شد و هر آنچه از نظم باقی مانده بود — همان اندک‌وجود​ نظمی که تا آن موقع دوام آورده بود — به‌سرعت در هرج‌ومرج و آشوب فروپاشید.

دقایقی پس از آنکه ارتشِ شمشیر به خطِ در حالِ فروپاشیِ سربازانِ سرود رسید، هر دو نیرو زیرِ‌دادند​ سیلِ پلیدها غرق شدند. زمین لرزید و شکاف‌ها دهان باز کردند. خطوطِ نبرد فروپاشید، افسران کنترلِ یگان‌هایشان را‌کنار​ از دست دادند و آن دو نیرو به هم پیوستند و دریای پهناوری از سربازان ساختند که ناامیدانه می‌جنگیدند.

این‌طور نبود که سربازانِ سرود و جنگجویانِ قلمروِ شمشیر، که تا کمتر از یک ساعت پیش‌نبرد​ دشمنِ هم بودند، اختلافاتشان را کنار گذاشته و یکدیگر را به چشمِ همرزم پذیرفته باشند. مسئله‌قلمروِ​ فقط این بود که دیگر برای هیچ‌کس مهم نبود آدم‌های اطرافش به کدام جبهه تعلق دارند.

حالا در دشتِ استخوان‌هیچ‌کس​ چیزی نمانده بود جز‌کدام​ انسان‌ها و موجوداتِ کابوس.

...و نیمه‌خدایانی که نبردِ هولناکشان را در آسمان‌انسان‌ها​ و روی زمین ادامه می‌دادند و سطحِ ترک‌خوردهٔ‌ادامه​ گورِ خدا را با قدرتِ غیرانسانی‌شان در هم می‌کوبیدند.

اگر تنها یک دلیل برای دوام آوردنِ سربازان وجود داشت که در موجِ بی‌پایانِ‌افسران​ پلیدهای هولناک از هم نمی‌پاشیدند، این بود که هستهٔ آن دریای انسانی همچون سدّی‌جنگجویانِ​ استوار در مسیرِ موجوداتِ کابوس ایستاده بود و پیشرویِ هولناکشان را در هم می‌شکست.

آنجا، درخششِ سفیدی در میانِ گردابِ فولاد و گوشتِ پلید به زیبایی می‌تابید،‌باز​ جنگجویانِ انسانی را در بر می‌گرفت و زخم‌هایشان را شفا می‌داد، و هم‌زمان‌ساختند​ پیکرهای مهیبِ موجوداتِ کابوسِ قدرتمند را احاطه می‌کرد و همچون موم ذوبشان می‌کرد.

آنجا همان جایی بود که ستارهٔ دگرگون موضع گرفته بود. کهنه‌کارانِ باتجربهٔ‌حالا​ دو ارتشِ بزرگ پشتِ سرش گرد آمده بودند و همچون لنگری برای‌می‌دادند​ انبوهِ سربازانِ ناامید عمل می‌کردند تا نگذارند بی‌دفاع در تاریکیِ پیش‌رونده غرق شوند.

سانی هم البته نقشِ خودش را ایفا می‌کرد. در حالی که نفیس خود را به محورِ دریای جنگجویانِ انسانی‌ترک‌خوردهٔ​ تبدیل کرده بود، او آواتارها و سایه‌هایش را در حاشیهٔ آن تودهٔ بی‌نظم پخش کرد. حالا پنج تجسم از سرورِ‌مسیرِ​ سایه‌ها روی دشتِ استخوانِ ترک‌خورده مرگ و ویرانی به بار می‌آوردند، و قدیس، دیو و کابوس نیز در کنارشان بودند.

تمامِ قدیس‌های دو‌سیلِ​ قلمرو نیز آنجا بودند‌لرزید​ و دوشادوشِ هم می‌جنگیدند.

در گوشه‌ای از میدانِ نبرد، سانی وقتی دید دارد دوشادوشِ‌لرزید​ قدیس جِست می‌جنگد، بی‌اختیار خنده‌اش گرفت؛ هنوز هم مصمم بود آن‌دادند​ پیرمردِ عوضی را بکشد... اما این کار باید برای بعد می‌ماند.

در جای دیگری، به خودش که آمد دید دارد‌جبهه​ شخصِ جانورسالار را از آرواره‌های هیولایی اعظم نجات می‌دهد.‌نیمه‌خدایانی​ افسونگرِ زیبا نگاهی به او انداخت و لبخندِ بی‌جانی زد.

«خب... دیدنت واقعاً‌تعلق​ چشمام رو روشن‌چیزی​ کرد، سرورِ سایه.»

سانی با سردی‌سیلِ​ نگاهش کرد و پشتِ‌لرزید​ نقابِ کلاه‌خودش پوزخندی زد.

«شرمنده که اینو‌رسید​ می‌گم، ولی انگار فقط‌پلیدها​ یه چشم برات مونده.»

جانورسالار به بردگانش دستور‌هیچ‌کس​ داد به بهمنِ موجوداتِ کابوس‌جبهه​ یورش ببرند و نیشخند زد.

با توجه به اینکه کلِ نیمهٔ‌چیزی​ چپِ صورتش از بین رفته بود،‌نبردِ​ نیشخندش کاملاً هولناک به نظر می‌رسید.

«نگران نباش... خوب‌سیلِ​ می‌شه. آخه چرا‌زمین​ همیشه می‌رن سراغِ صورتم؟»

جای دیگری، سانی شوالیهٔ تابستان را‌سیلِ​ دید که داشت راهش را به‌دهان​ سمتِ درخششِ دوردستِ شعله‌های نفیس باز می‌کرد،

دار از خاندانِ مهارانا را دید که بارانِ ویرانگری از تیر بر سرِ موجوداتِ کابوسی می‌ریخت‌موجوداتِ​ که ریوالن از سپرِ گلسرخ را محاصره کرده بودند. همچنین قدیس هلی را دید که به‌اگر​ مصافِ جانوری اعظم رفته بود که می‌رفت تا مرسی از خاندانِ داگونت، نوهٔ جِست، را ببلعد...

آن یکی‌جبهه​ هم شاعرانه بود‌حالا​ و هم طعنه‌آمیز.

اما در کل، سانی وقت نداشت دریایِ خروشانِ خشونتی را‌باز​ که گرداگردش می‌جوشید تماشا کند، چون مجبور بود رویِ پنج‌دریای​ آواتارِ خودش و درگیریِ دوردستِ میانِ دو فرمانروا تمرکز کند.

...جایی در میدانِ نبرد، سید از آتش‌بانان همان‌طور که از چنگال‌های پلیدی عظیم جاخالی می‌داد، ناسزا گفت. جانور شبیه به‌دست​ میمونِ هیولاواری بود با شش بازوی دراز و لاغر؛ بدنِ تکیده‌اش پر از زخم‌های چرکین بود و کرم‌های لولنده رویش‌گذاشته​ می‌خزیدند. از سرشتش استفاده کرد تا ضربهٔ قدرتمندی به موجود بزند، اما شمشیرش به‌زحمت توانست خراشی روی پوستِ آن بیندازد.

با این حال، سپرش با چنان‌آدم‌های​ نیرویی به آن کوبیده شد که‌حالا​ میمونِ پلید را به عقب پرتاب کرد.

پشتِ جانور، پیکرِ باریکِ زنی‌حالا​ با پیراهنِ سرخ روی زمین نمایان‌نیمه‌خدایانی​ شد که برای برخاستن تقلا می‌کرد.

سید زن را‌سیلِ​ گرفت و از‌زمین​ جا بلندش کرد.

«بلند شو احمق!»

فلیس با نگاهی گیج‌هیچ‌کس​ به او خیره شد؛ خون‌جبهه​ از صورتِ زیبایش پایین می‌ریخت.

با صدای گرفته‌ای گفت:

«می‌تونم... خودم... وایستم...»

سید غرید:

«خفه شو بابا! کمکم کن!»

آن دو رو به موجوداتِ کابوس ایستادند و‌انسان‌ها​ پشتِ هم را پوشش دادند. سید شمشیرش را‌ادامه​ تاب داد و فلیس خنجرِ موج‌دارش را بالا برد.

لحظه‌ای بعد،‌زیرِ​ پلیدها بر‌پلیدها​ سرشان ریختند.

کمی دورتر، قدیس تایریس از خاندانِ پرِ سفید در برابرِ دیوی اعظم ایستاده‌باز​ بود و چهرهٔ سردش هیچ احساسی را لو نمی‌داد. چون در آن توفانِ شمشیرهای‌ناامیدانه​ مرگبار نمی‌توانست کالبدِ متعالی‌اش را به خود بگیرد، مجبور بود در هیبتِ انسانی بجنگد.

یورش که برد، تندبادی قدرتمند سرعتِ شمشیرش را به حدِ باورنکردنی‌ای رساند. همان موقع، شیرِ بالدارِ عظیمی‌کابوس​ با خزِ سفید به دیو کوبیده شد و با نیش‌های تیزش پهلوی جانور را درید. موجودِ کابوسِ‌دلیل​ اعظم خیلی راحت روان را از خودش تکاند و چرخید تا حمله‌ای مرگبار روانهٔ همسرِ او کند.

اما پیش از‌تعلق​ آنکه آرواره‌هایش دورِ‌چیزی​ تایریس بسته شود...

موجی از تاریکی مثل گرداب جانور را در بر گرفت و رِوِل، همچون دیوی زیبارو، از دلِ‌دست​ آن بیرون آمد. چنگال‌های عقیقیِ نوکِ بال‌هایش در گلوی دیو فرو رفت. رِوِل آرواره‌های جانور را با‌بودند​ هر دو دست گرفت و با تمامِ توان عضلاتش را منقبض کرد تا آن‌ها را از هم بدرد.

غرررشِ دردمندانه‌ای غریوِ رعدآسای نبرد‌زیرِ​ را در خود بلعید و‌لرزید​ خونِ سیاه به پایین سرازیر شد.

کمی آن‌طرف‌تر از آن سه نفر، رین و تامار در محاصرهٔ دسته‌ای‌حالا​ از حشراتِ هم‌قدوقوارهٔ انسان گرفتار شده بودند. کشتنِ این موجوداتِ مورچه‌مانند به سختیِ‌سطحِ​ دیگر هیولاهای جنگلِ باستانی نبود، اما تعدادِ بی‌شمارشان مو بر تن سیخ می‌کرد.

آن دو مستأصلانه می‌جنگیدند؛ رین پلیدها را زخمی‌انسان‌ها​ می‌کرد و تامار جانشان را می‌گرفت. با این‌ادامه​ حال، مورچه‌های غول‌پیکر بیش از حد زیاد بودند...

درست وقتی رین تلوتلو خورد، ناگهان آذرخشی از کنارش‌دهان​ گذشت، به تودهٔ موجوداتِ پست کوبیده شد و از یکی‌پیوستند​ به دیگری جهید؛ در دم چندتایشان را از پای درآورد.

رین به عقب که نگاه کرد، زنِ جوانی با موهای طلایی دید. زرهِ‌باز​ زن تو رفته بود و ردای سفیدش به خون آغشته بود. زنِ جوان چرخید،‌ناامیدانه​ پلیدِ دیگری را از پای درآورد و با پاهایی لرزان یک قدم عقب رفت.

حالا هر‌دیگر​ سه پشت‌به‌پشتِ‌هیچ‌کس​ هم ایستاده بودند.

رین نفسِ عمیق‌تعلق​ و پرزحمتی کشید‌چیزی​ و به‌زور لبخندی زد.

«هی، تو...‌زیرِ​ من تو‌پلیدها​ رو می‌شناسم، نه؟»

شوالیهٔ پر بدون‌رسید​ اینکه برگردد با‌سیلِ​ لحنی سرد جواب داد:

«...فکر کنم.»

رین خندید:

«پات چطوره؟»

در همان حال که دسته‌های مورچه‌ها از آسیبِ‌غرق​ آذرخش به خود می‌آمدند و دوباره به سمتشان هجوم‌افسران​ می‌آوردند، زنِ جوان با ته‌مایه‌ای از نیش‌وکنایه جواب داد:

«گردنِ تو چطوره؟»

متأسفانه، دیگر‌جبهه​ وقتی برای‌دارند​ جواب دادن نبود...

خیلی دورتر، سانی که روی سطحِ درب‌وداغانِ جزیرهٔ عاج‌دهان​ ایستاده بود، سرش را کج کرد تا ترکشی سرگردان به‌پیوستند​ او نخورد و با چهره‌ای عبوس به آسمان خیره شد.

آنجا، رودی از خون و کُره‌ای پُرهمهمه‌پلیدها​ از فولادِ مرگبار بارِ دیگر به هم‌کردند​ کوبیده شدند و شکافی در توفانِ شمشیرها دریدند.

پایین، تایتان‌ها‌دیگر​ داشتند رفته‌رفته زنجیرهایشان‌مهم​ را پاره می‌کردند.

چشمانش تاریک بود.

نفسش را آهسته بیرون داد.

«هنوز نه...»

ناولها | novelha.net