---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2899: آخرین میدانِ نبرد • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2899: آخرین میدانِ نبرد

0

پادشاهِ هیچ‌سرخ​ هم داشت‌همرزمانش​ آماده می‌شد.

فقط برخلافِ کاسی، روی سنگِ سیاه‌جنگلِ​ رون نمی‌کشید. در عوض، صرفاً داشت تعدادی‌ظرف‌های​ از ظرف‌هایش را به جزیرهٔ آبنوس می‌آورد.

رین با‌غرب​ دیدنِ آن‌ها، بی‌اختیار‌هم‌مرز​ معده‌اش آشوب می‌شد.

چندش‌آوره، چندش‌آور، چندش‌آور...

موردرت از ناکجا به چند دلیل غیرانسانی‌ترین فرمانروا به نظر‌یکی​ می‌رسید. ماجرا فقط این نبود که روحش میانِ میلیون‌ها ظرف‌نبردی​ تقسیم شده بود... بلکه بیشترِ آن ظرف‌ها اصلاً انسان نبودند.

در عوض، موجوداتِ کابوس بودند.

جزیرهٔ زنجیری از شمال با کوه‌های تهی و از غرب با دوزخِ شیشه‌ای هم‌مرز بود؛ از این رو نقطهٔ تلاقیِ‌شمشیرها​ مهمی برای پادشاهِ هیچ به شمار می‌رفت. همچنین دروازه‌ای رو به جنوب بود که از میانِ مناطقِ فتح‌شدهٔ عالمِ رؤیا‌لرزه​ به دستِ پادشاهِ شمشیرها در دهه‌های گذشته می‌گذشت و به کوه‌های سیاه می‌رسید، جایی که قلبِ عالمِ رؤیا در آن می‌تپید.

پس همیشه کاروانی پیوسته از پلیدهای مخوف از جزیرهٔ آبنوس می‌گذشت. برخی از کوه‌های تهی می‌آمدند‌نبردی​ و برخی از گورِ خدا. گروهِ دوم به‌طورِ خاص لرزه بر اندامِ رین می‌انداخت، چون هنوز خوب‌پلیدی​ به یاد داشت که چطور موجوداتِ مخوفِ جنگلِ سرخ بسیاری از همرزمانش را تکه‌تکه کردند و بلعیدند.

ظرف‌های کابوس‌وارِ پادشاهِ هیچ از یکی از دروازه‌های آینه واردِ جزیرهٔ زنجیری می‌شدند و از‌دیگر​ دروازه‌ای دیگر بیرون می‌رفتند تا به سمتِ کوه‌های سیاه بروند؛ جایی که نبردی سهمگین در‌می‌کردند​ سراسرِ قله‌های بی‌شمارش جریان داشت. پیش‌تر به‌ندرت آنجا توقف می‌کردند، اما حالا اوضاع فرق داشت.

رین نگاه می‌کرد که چطور پلیدی عظیم شبیهِ کنه‌ای غول‌پیکر، شکمِ متورمش را روی خاکستر می‌کشید. زیرِ پوستِ‌واردِ​ خاکستری‌اش، اشکالِ چندش‌آورِ بی‌شماری با الگویی تهوع‌آور در حرکت بودند. با رسیدن به لبهٔ جزیره، رو به برجِ‌اما​ آبنوس چرخید و سنگین روی زمین افتاد و هر هشت پای بندبندش را عمیق در بسترِ ابسیدین فرو کرد.

دسته‌ای از پلیدهای شفاف و وهم‌انگیز به دنبالش آمدند که ورقه‌های سنگینی از فلزِ کوبیده‌شده را حمل‌عالمِ​ می‌کردند؛ رین آن‌ها را شناخت: حشراتِ بلورینِ دوزخِ شیشه‌ای. با دقتی بی‌نقص حرکت می‌کردند و مشغولِ ساختنِ‌گورِ​ گهواره‌ای آهنین دورِ کنهٔ عظیم شدند، گویی می‌خواستند از آن در برابرِ تهدیداتِ جزایرِ همسایه محافظت کنند.

رین با دیدنِ این صحنه، بی‌اختیار حس کرد‌آینه​ دارد جوخه‌ای از مهندسانِ ارتش را تماشا می‌کند‌نبردی​ که دورِ یک موضعِ توپخانهٔ ثابت، استحکامات می‌سازند.

سمتِ دیگرِ جزیره، چیزی شبیهِ تپه‌ای از موهای بلند و سیاه روی زمین‌واردِ​ افتاده بود. اما زیرِ آن کوهِ موی سیاه، پلیدی مخوف پنهان بود؛ چیزی‌پیش‌تر​ شبیهِ ترکیبِ عنکبوت و میمون که دست‌وپاهای بلندش به دست‌هایی عظیم ختم می‌شد.

جمعیتی از انسان‌های عادی نزدیکِ آن هیولا مشغولِ تخریبِ ویرانه‌ای باستانی بودند و‌ظرف‌های​ همگی چهره‌ای بی‌روح و غایب داشتند. ده‌ها نفر از آن‌ها با زور و‌سهمگین​ زحمت قطعه‌سنگ‌های عظیمِ ابسیدین را جابه‌جا می‌کردند و نزدیکِ پلید روی هم می‌ریختند.

به چشمِ رین، شبیهِ‌شیشه‌ای​ سربازانی بودند که داشتند برای‌برای​ منجنیقی عظیم، پرتابه آماده می‌کردند.

کمی دورتر، دسته‌ای از موجوداتِ کابوس شبیهِ زنبورهای بلورین، مثلِ رودی‌دیگر​ شیشه‌ای از لبهٔ جزیره سرازیر بودند. از شیب‌های وارونه‌اش پایین می‌خزیدند و‌به‌ندرت​ در نیمهٔ تاریکش پنهان می‌شدند؛ دور از جایی که کسی بتواند ببینندشان.

جنگنده‌هایی رادارگریز بودند که برای‌تکه‌تکه​ محافظت از جزیره در برابرِ‌یکی​ حملاتِ هواییِ آسمان زیرین مستقر می‌شدند.

جای دیگری، دوازده جانورِ شاخ‌دار جسمِ عظیمی را که با پارچه‌ای‌کردند​ سیاه پوشانده شده بود، روی ابسیدین می‌کشیدند. رین تقریباً مطمئن بود‌می‌رفتند​ که آن جسم قرار است نقشِ آتشبارِ پدافندِ هوایی را ایفا کند.

اتفاقاتی از این‌دوزخِ​ دست در سراسرِ‌نقطهٔ​ جزیرهٔ آبنوس رخ می‌داد.

...در چند منطقه، گروه‌هایی از پلیدهای کوچک داشتند‌آینه​ بذرهای سرخ‌رنگی را در خاکستر می‌کاشتند. همین اتفاق‌نبردی​ در تمامِ جزایرِ اطرافِ برجِ آبنوس هم می‌افتاد.

«حرام‌زادهٔ دیوانه. داره‌بسیاری​ با جنگلِ سرخ‌کردند​ میدونِ مین درست می‌کنه؟»

ناگهان عرقِ‌خوب​ سرد بر‌چطور​ تنِ رین نشست.

آن جنگلِ مهیب را تنها آسمانِ سوزانِ بالای‌مهمی​ گورِ خدا مهار کرده بود. اگر کسی آن را‌عالمِ​ از آن ورطهٔ سفید دور می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟

مثلِ موجی‌کردند​ توقف‌ناپذیر تمامِ عالمِ‌کابوس‌وارِ​ رؤیا را می‌بلعید؟

لرزید.

«خب... احتمالاً نه.»

هر چه باشد، جنگلِ سرخ هزاران‌نقطهٔ​ سال وجود داشت، اما هرگز از‌همچنین​ استخوان‌های بازوی ایزدِ مرده فراتر نرفته بود.

پس شاید پادشاهِ‌بلعیدند​ هیچ، در نهایت،‌یکی​ می‌دانست دارد چه‌کار می‌کند.

«رین. این‌قدر‌سرخ​ به اون‌همرزمانش​ چیزا زل نزن.»

رین دوباره یکه خورد‌چطور​ و با عجله نگاهش‌بسیاری​ را به رون‌ها برگرداند.

چند لحظه‌غرب​ مکث کرد و‌هم‌مرز​ بعد آه کشید.

«اونی که تو زیرزمینه‌ظرف‌های​ خوبه. ولی اون یکی...‌آینه​ یه جورایی کابوسِ محضه.»

کاسی لبخند زد.

«می‌دونی که می‌تونه صداتو بشنوه؟»

رین سرفه‌ای‌غرب​ کرد، بعد بی‌تفاوت‌هم‌مرز​ شانه‌ای بالا انداخت.

«خب... اگه ادب‌بلعیدند​ داشته باشه، وانمود‌یکی​ می‌کنه که نشنیده!»

کاسی آرام سر‌بسیاری​ تکان داد و روی‌بلعیدند​ کشیدنِ رون‌ها تمرکز کرد.

اما بعد‌خوب​ از مدتی،‌چطور​ به‌آرامی گفت:

«شمالِ اینجا بود،‌دوزخِ​ سال‌ها پیش. وقتی اولین‌تلاقیِ​ بار موردرت رو دیدم.»

دستش بی‌حرکت شد و سرش را‌یکی​ به سمتِ شمال چرخاند، انگار سعی‌بیرون​ داشت چیزی را در دوردست ببیند.

«اون... اون دیگه واقعاً کابوسِ محض بود. همه‌چیز با نبردِ بینِ دو قدیس‌واردِ​ تموم شد. یکیشون مُرد و در نتیجهٔ درگیری‌شون، یه جزیرهٔ کامل نابود شد.‌پیش‌تر​ برای همینه که الان تو جزایرِ زنجیری فقط یه دژ هست، نه دو تا.»

با این حرف، کاسی به‌مخوفِ​ کار روی آرایشِ دفاعی ادامه‌تکه‌تکه​ داد و با لحنی گرفته گفت:

«در عجبم وقتی دو‌شیشه‌ای​ مطلق اینجا با هم‌مهمی​ درگیر بشن، چه اتفاقی می‌افته...»

رین نمی‌دانست چه جوابی بدهد.

هم‌زمان، داخلِ برجِ آبنوس، موردرت با‌کردند​ چشمانِ بسته به دیواری تکیه داده‌آینه​ بود. داشت محاصرهٔ رودِ اشک را می‌شکست...

هم‌زمان، داشت قلبِ زاغ را محاصره می‌کرد. هم‌زمان، در گورِ‌تکه‌تکه​ خدا با درندگانی بی‌رحم می‌جنگید. هم‌زمان، به کندوی بزرگِ زیرِ‌دیگر​ دوزخِ شیشه‌ای یورش می‌برد. هم‌زمان، در کوه‌های سیاه علیه بشریت می‌جنگید.

و خیلی کارهای دیگر.

او سرودِ سقوط‌کردگان‌بلعیدند​ و شاهزادهٔ سایه‌ها را‌دروازه‌های​ نیز زیرِ نظر داشت.

«...خب، اگه ادب‌بسیاری​ داشته باشه، وانمود‌کردند​ می‌کنه که نشنیده!»

موردرت در حالی‌یاد​ که هنوز چشمانش‌جنگلِ​ بسته بود، لبخند زد.

«دخترِ پررو.»

سرانجام چشمانش را باز کرد و‌یکی​ به شعله‌های ایزدی که در منقلِ‌بیرون​ بزرگِ وسطِ تالارِ تاریک می‌سوخت، خیره شد.

شعله‌های سفید در چشمانِ آینه‌مانندش‌تکه‌تکه​ بازتاب یافتند و برای چند لحظه،‌دروازه‌های​ انگار جرقه‌هایی سفید در آن‌ها می‌رقصیدند.

موردرت با آهی نگاه از شعله‌جنگلِ​ گرفت و از پله‌ها پایین رفت‌بلعیدند​ تا به طبقهٔ همکفِ برجِ آبنوس رسید.

سپس عمیق‌تر‌غرب​ رفت، به‌شیشه‌ای​ زیرِ زمین.

به سمتِ آینهٔ بزرگی که در اتاقِ‌دروازه‌های​ مدور ایستاده بود رفت و به بازتابِ خودش‌بروند​ که آنجا روی زمین نشسته بود نگاه کرد.

موردرت مدتی خودِ‌بسیاری​ دیگرش را برانداز کرد‌بلعیدند​ و بعد لبخند زد.

«یه دوستِ‌خوب​ کوچولو پیدا‌چطور​ کردی، نه؟»

پس از مکثی کوتاه، آن‌هم‌مرز​ بخش از وجودش که در‌شمار​ آینه زندانی بود، لبخند زد.

«پیدا کردم. هرچند، شک دارم‌کابوس‌وارِ​ اگه تو اجازه نمی‌دادی می‌تونستم با‌دیگر​ کسی دوست بشم... پس، ممنونم برادر.»

موردرت پوزخند زد.

«فقط می‌دونم گیر افتادن تو یه آینه چقدر حوصله‌سربره. تو حداقل یه عالمِ مینیاتوریِ کامل برای‌دروازه‌های​ لذت بردن و گشت‌وگذار داری، اون هم با پنجره‌هایی رو به دنیای بیرون. تنها چیزی که گیرِ‌آنجا​ من اومده بود یه سلولِ سنگی بود. ببین... در مقایسه با پدرمون، من بخشنده نیستم؟ رحیم نیستم؟»

بخشِ دیگرِ وجودش‌دوزخِ​ ساکت ماند، سپس‌نقطهٔ​ آرام شانه بالا انداخت.

«نمی‌تونم بگم. هر چی باشه، هیچ‌وقت واقعاً فرصتش رو‌واردِ​ نداشتم که بشناسمش. اما از چیزایی که شنیدم، در مقایسه‌قله‌های​ با پدرمون هر کسی بخشنده و رحیم به نظر می‌رسه.»

موردرت خندید.

«این هم حرفیه...»

ناولها | novelha.net