---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2521: آینهٔ شکسته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2521: آینهٔ شکسته

0

موردرت مدتی ساکت ماند.

سرانجام آهی کشید و نگاهش‌دزدانه​ را بالا برد؛ به پنجره‌های رنگارنگِ‌سالی​ کلیسای متروکه... کلیسای سراب، دیمونِ خیال.

انگار برای توهمی از‌بیداری​ ساخته‌های او که خودش تصمیم‌آمریکای​ داشت ترکش کند، سوگواری می‌کرد.

در همان حال که‌جهانِ​ نگاهش به بالا بود،‌می‌شدیم​ با لحنی حسرت‌بار گفت:

«چهار سالمون بود که پدرمون ما رو به رؤیازاد سپرد. یه کم‌می‌شدیم​ بعد از سقوطِ آمریکا بود، زمانی که شعلهٔ جاودان و دخترش هر دو‌بگردیم​ جون باختن. پدر... اون روزها خیلی خودش نبود. نه اینکه خوب یادم باشه.»

موردرت لحظاتی درنگ کرد.

«فکر... نمی‌کنم هیچ‌وقت چندان از ما خوشش می‌اومد، هرچند دلیلش رو نمی‌دونم. البته که ما واقعاً بچهٔ عجیبی بودیم؛ از چند‌وقتی​ جهت. مثلاً با عارضهٔ نادری به دنیا اومدیم که جای اندام‌هامون رو برعکس کرده بود. و برخلافِ بچه‌های عادی، تا مدت‌ها‌باانگیزه​ حرف زدن یاد نگرفتیم. در واقع، مدتِ کوتاهی بعد از به زبون آوردنِ اولین کلمه‌مون بود که تحتِ تکفلِ رؤیازاد دراومدیم.»

مورگان لبخندِ تلخی زد.

«فکر نمی‌کنم لازم باشه غصهٔ این رو‌توی​ بخوری. پدرمون کلاً از هیچ‌کس اون‌قدرها خوشش‌آمریکای​ نمی‌اومد، چه بچهٔ عجیبی بودی چه نه.»

موردرت نگاهی‌نمی‌اومد​ دزدانه به‌نگاهی​ او انداخت.

«به هر حال... اون زمان هر دو فقط استاد بودن. من چند سالی رو با رؤیازاد و پیروانش توی جهانِ بیداری گذروندم.‌متعالی​ خیلی جابه‌جا می‌شدیم، هر چهار ربع و آمریکای جنوبی رو می‌گشتیم. حتی برای اکتشاف به اروپا رفتیم تا ویرانه‌های شهرهای قدیمیِ انسان‌ها‌چیزی​ رو بگردیم. بعد، وقتی رؤیازاد متعالی شد، منو با خودش به عالمِ رؤیا برد. از اون موقع دیگه به جهانِ بیداری نرفتم.»

مورگان کمی‌پیروانش​ به جلو‌جهانِ​ خم شد.

«چه‌جور آدمی بود؟ رؤیازاد؟»

موردرت در جواب‌بودی​ دادن درنگ کرد،‌انداخت​ بعد سر تکان داد.

«به‌طرز عجیبی بی‌تفاوت بود، اما پر از کنجکاوی. مصمم، باانگیزه... انگار داشت دنبالِ چیزی می‌گشت. انگار همه‌چیز روی زمین‌انسان‌ها​ یه مقدار سرگرمش می‌کرد. الان که نگاه می‌کنم، چیزای عجیبِ زیادی هم دربارهٔ خودش و هم پیروانش وجود داشت؛ اما‌اما​ من که چیزِ دیگه‌ای نمی‌دونستم. برای من، دنیا همون‌شکلی بود. من فقط... از بی‌تفاوتیش آب می‌شدم و تشنهٔ توجهش بودم.»

آهی کشید.

«توی عالمِ رؤیا، اغلب فقط ما دو تا بودیم. رؤیازاد یه دژ و خادمانِ بیدارشده داشت، اما بیشترِ وقتش رو‌رفتیم​ به گشتن توی ویرانه‌های باستانیِ مناطقِ دوردستِ عالمِ رؤیا می‌گذروند... و من رو هم با خودش می‌برد. یعنی من و‌تکان​ وفادارترین خدمتگزارانش رو؛ بعضی‌هاشون پژواکِ موجوداتِ کابوس بودن، بعضی‌هاشون پژواکِ آدم‌ها. کمترین چیزی که می‌شه گفت اینه که گروهِ ساکتی بودن.»

موردرت لبخندِ تلخی زد.

«اون موقع، خودم رو قانع کرده بودم که چون بیشتر از همه برام ارزش قائله من‌ویرانه‌های​ رو با خودش می‌بره. و همین‌طور هم بود؛ منتها نه اون‌طوری که من فکر می‌کردم. من صرفاً‌جواب​ اون‌قدر ارزشمند بودم که نمی‌شد من رو به کسی سپرد. چون به چیزی از من نیاز داشت.»

نگاهش را پایین انداخت.

«به هر حال، بالاخره دوازده سالم شد و با کابوسِ‌گذروندم​ اولم روبه‌رو شدم. همون موقع بود که سرشت و نقصم‌رفتیم​ رو به دست آوردم و به هفت تیکه خرد شدم.»

موردرت نفسِ عمیقی کشید.

«ما هفت تیکه از یه نفر بودیم. هر کدوممون ویژگی‌هایی از موردرتِ اصلی رو‌اروپا​ به ارث برده بودیم، اما هیچ‌کدوممون... کامل نبودیم. همه‌مون ناقص بودیم. بخش‌هایی رو کم‌نرفتم​ داشتیم که به یاد می‌آوردیم، اما دیگه نه صاحبشون بودیم و نه تواناییشون رو داشتیم.»

نگاهش به دوردست‌ها خیره شد.

موردرت مدتی ساکت‌استاد​ ماند، بعد آهسته‌پیروانش​ نفسش را بیرون داد.

«کی می‌دونه؟ شاید اگه اوضاع جورِ دیگه‌ای پیش می‌رفت، می‌تونستیم یاد بگیریم همون‌طوری زندگی کنیم. می‌تونستیم‌گذروندم​ یاد بگیریم به هم تکیه کنیم و کمبودهای همدیگه رو جبران کنیم. می‌تونستیم مثل یه آدمِ‌وقتی​ واحد عمل کنیم که قدرتِ هفت نفر رو داشت و از همراهیِ بخش‌های گمشده‌ش بهره می‌برد.»

چهره‌اش گرفته شد.

«...اما قرار نبود این‌طور بشه. وقتی کابوس رو فتح کردیم، رؤیازاد چیزی رو که از ما می‌خواست برداشت‌شهرهای​ — خونِ ایزدبانوی جنگ رو — و بی‌رحمانه رهامون کرد. این کار رو راحت و بی‌احساس انجام داد،‌تکان​ انگار اصلاً براش اهمیتی نداشتیم. و این‌طوری، ما تنها موندیم. همون موقع بود که... خودِ دیگه‌م انتخابش رو کرد.»

موردرت با‌فقط​ حالتی پشیمان‌بودن​ نگاهش را برگرداند.

«به‌جای اینکه یاد بگیره چطور با بقیه‌مون زندگی‌فقط​ کنه، تصمیم گرفت خودش رو کامل کنه — تا‌جابه‌جا​ جایی که می‌تونست کامل بشه. پس، بقیه رو کشت.»

سکوتی مرگبار‌توی​ در کلیسای‌بیداری​ متروکه حاکم شد.

مورگان با چهره‌ای رنگ‌پریده به موردرت خیره ماند.‌می‌شدیم​ مدتِ درازی چیزی نگفت و بعد، با ردّی‌رفتیم​ از لبخندی بهت‌زده که روی صورتش می‌نشست، پرسید:

«پس، وقتی دوازده سالت‌بودن​ بود... یکی از قطعه‌هات‌جهانِ​ بقیه رو سلاخی کرد؟»

موردرت آهسته سر تکان داد.

«شاید شبیهِ تصمیمی به نظر برسه که فقط یه هیولا می‌تونه بگیره، اما لطفاً درک‌رفتیم​ کن. همه‌مون محدود به چیزهایی بودیم که هنوز می‌تونستیم حس کنیم، بهشون فکر کنیم و باشیم.‌چه‌جور​ و اون... اون دلسوزترین قطعهٔ ما نبود. اما قوی‌ترین بود و بهترین گزینه برای محافظ بودن.»

موردرت آهی کشید.

«شاید یه‌جورایی ازمون محافظت کرد. به یه روشِ بی‌رحمانه و وحشتناک. اون پنج‌تای دیگه رو کشت و جذبشون کرد، تا جایی که می‌تونست‌قدیمیِ​ بخش‌های موردرتِ اصلی رو پس گرفت و خیلی نزدیک شد به اینکه دوباره یه آدمِ کامل بشه. با این حال... نتونست منو بکشه.‌مصمم​ نه به این خاطر که نمی‌تونست حریفم بشه، بلکه صرفاً چون یکی از بخش‌های موردرتِ اصلی که به من ارث رسید، مرگمون بود.»

موردرت لحظه‌ای چشمانش را بست.

«اگه من بمیرم، همه‌مون می‌میریم... اما حتماً تا الان خودت اینو فهمیدی. برای همین سعی کردی منو بکشی، مگه نه، مورگان؟ به‌هرحال، اون موقع همین‌رؤیا​ نجاتم داد. من ضعیف‌ترین و آسیب‌پذیرترینِ بینمون بودم — خیلی چیزها رو کم دارم و نبودشون منو تقریباً بی‌خطر می‌کنه. که تو این دنیایی که‌سرگرمش​ توش زندگی می‌کنیم، کم‌وبیش حکمِ اعدام رو داره. پس طعنهٔ روزگاره که مرگمون به من ارث رسید. تقریباً همون‌قدر کنایه‌آمیز که محافظِ ما همه‌مون رو کشت.»

لبخندِ کمرنگی زد.

«حتماً دلیلی بهت داده که بخوای بکشیش، اما لطفاً درک کن. می‌دونی، اون هنوز یه آدمِ کامل نیست.‌اکتشاف​ خیلی از چیزهایی رو که یه انسان باید داشته باشه پس گرفته، اما نه همه‌شون رو. مخصوصاً یه‌چه‌جور​ بخشِ گمشده هست که ریشهٔ چیزیه که الان بهش تبدیل شده... یه کمبودِ کوچیک که روی همه‌چیز تأثیر می‌ذاره.»

مورگان ابرویی بالا انداخت.

«و اون چیه؟»

موردرت آهی کشید.

«...پشیمونیه. در حالی که من می‌تونم حسش کنم، خودِ دیگه‌م نمی‌تونه. اون قادر‌ربع​ نیست از چیزی پشیمون بشه، و مثل اولین مهرهٔ دومینو، همون یه قطعهٔ‌وقتی​ گمشده باعث می‌شه بخشِ زیادی از ادعاش برای انسانِ واقعی بودن فرو بریزه.»

با لبخندی‌نمی‌اومد​ غمگین به‌نگاهی​ مورگان نگاه کرد.

«اما اون... اون هنوز می‌خواست بیاد به حصار. تا دوباره خونه‌ش رو پیدا کنه. تا دوباره به‌شهرهای​ جایی تعلق داشته باشه. و همین کار رو هم کرد — فقط اول مطمئن شد منو یه‌دادن​ جایی قایم کنه که هیچ‌کس نتونه پیدام کنه. پس، منو زیرِ حصار قایم کرد، تو این مکان.»

موردرت با‌پیروانش​ خستگی صورتش‌جهانِ​ را مالید.

«و حالا اینجاییم.»

ناولها | novelha.net