---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2724: تناقضِ شوم • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2724: تناقضِ شوم

0

کاسی می‌توانست چند ثانیه از آینده را ببیند. آن توانایی‌اش دانش را از‌گرفتنش​ منبعی متفاوت با رؤیاهای پیشگویانه‌ای که پیش‌تر می‌دید می‌گرفت؛ از این رو، از قطعِ‌مرخص​ رشته‌های تقدیر که آینده‌نگریِ بیشترِ پیشگویان را سلب کرده بود، در امان مانده بود.

این به او برتریِ مرگباری‌فرصتی​ در نبرد می‌داد، حتی اگر باقیِ‌یابد​ سرشتش اصلاً برای مبارزه مناسب نبود.

با این حال...

انگار آستریون می‌توانست افکارش را بی‌هیچ زحمتی‌بن‌بستِ​ بخواند. پس، از تمامِ تصمیماتش آگاه بود و‌کارِ​ از پیش می‌دانست قصد دارد چه کار کند.

دست‌کم می‌توان‌شکل​ گفت بن‌بستِ‌شده​ بسیار عجیبی بود.

با توجه به اینکه هر دو حریف درکِ کاملی از کارِ بعدیِ طرفِ مقابل داشتند،‌ترکش‌ها​ نتیجهٔ رویارویی‌شان به مجموعه‌ای از عواملِ بسیار ابتدایی بستگی داشت. کالبدِ متعالیِ کاسی قوی‌تر و سریع‌تر‌استفاده​ از جنگجویانِ بیدارشده و عروج‌یافته‌ای بود که به او حمله می‌کردند، اما آن‌ها برتریِ عددی داشتند.

هر یک از‌گفت​ آن جنگجویان نیز سرشتِ‌توجه​ منحصربه‌فردِ خود را داشتند.

آه...

سالنِ مجلل تقریباً‌تمام​ در یک آن‌جاخالی​ از هم پاشید.

مبلمانِ پرزرق‌وبرق به تراشه تبدیل شد، پیشخوانِ‌خاطره​ بار با غرشِ کرکننده‌ای منفجر شد و‌شده​ حتی خودِ دیوارها ترک خوردند و فروریختند.

حتی فرصتی برای احضارِ خاطره نبود. تا بخواهد در واقعیت تجلی یابد، نبرد — به این یا آن‌رویارویی‌شان​ شکل — تمام شده بود. کاسی از ترکش‌ها جاخالی داد و بی‌گزند از میانِ شعله‌ها گریخت؛ دست‌هایی را که‌نیز​ برای گرفتنش دراز می‌شدند پس زد و خنجرِ متصدیِ بار را دزدید تا از آن به‌عنوانِ سلاح استفاده کند.

خودِ مرد بیهوش بود‌دست‌کم​ یا داشت می‌مرد، پس فعلاً‌عجیبی​ نمی‌توانست آن را مرخص کند.

اما همین که‌تمام​ تیغهٔ تیز را‌جاخالی​ تاب داد، مکث کرد.

حتی اگر برای‌خوردند​ کسری از ثانیه‌احضارِ​ بود، خشکش زد.

باید... چه کار کنم؟

پاسخ روشن بود — باید راهش را باز می‌کرد و می‌گریخت، و تا رسیدنِ‌کاملی​ نیروی کمکی خودش را در امان نگه می‌داشت. او سِد را با پیامی ذهنی دور‌قوی‌تر​ کرده بود، از ترسِ اینکه محافظش کشته شود، اما متحدی بسیار نیرومندتر در راه بود.

متأسفانه حتی برای‌تمام​ او هم زمان می‌برد‌داد​ تا خودش را برساند.

با اینکه کشتنِ این‌فروریختند​ آدم‌ها برای فرار غیرممکن نبود،‌واقعیت​ اما آن‌ها واقعاً دشمنانش نبودند.

آن‌ها خودشان قربانیانِ رؤیازاد بودند.

این وحشتِ واقعیِ مشکلی بود که پس از گسترشِ جدیِ نفوذِ آستریون با آن روبه‌رو شده بودند.‌طرفِ​ تنها راه برای توقفِ گسترشِ آن، از بین بردنِ کسانی بود که تحت‌تأثیرِ قدرت‌هایش قرار گرفته بودند،‌حمله​ اما آن‌ها همان کسانی بودند که کاسی، نفیس و سانی سعی داشتند از دستِ او محافظتشان کنند.

چه تناقضِ شومی بود...

جنگی بود که در آن نمی‌توانستند سربازانِ‌خاطره​ دشمن را بکشند. آدم چطور در چنین‌شده​ جنگی می‌جنگید، چه رسد به اینکه پیروز شود؟

کاسی تنها برای لحظه‌ای بسیار کوتاه‌عجیبی​ مکث کرد، اما همان کافی بود‌کارِ​ تا برتریِ مهلکی به دشمن بدهد.

چون در لحظهٔ بعد، حس کرد کالبدش سوراخ‌سوراخ شده است. شاخه‌های آیندهٔ نزدیک در آینده‌نگری‌اش گسترده شد،‌طرفِ​ که هر کدام به فرورفتنِ فولادی سرد در گوشتش ختم می‌شد. دردِ این آینده‌های محقق‌نشده او را‌حمله​ لرزاند، اما کاسی مدت‌ها بود که به چنین شکنجه‌ای عادت کرده بود. پس نادیده‌اش گرفت و حرکت کرد.

موجودِ پست...

حس کرد‌ترک​ سرمایی در‌فروریختند​ ستون فقراتش دوید.

آستریون فقط به‌گفت​ کسانی که تحت‌انقیاد‌عجیبی​ درآورده بود فرمان نمی‌داد.

او وادارشان می‌کرد برخلافِ غریزهٔ انسانی عمل کنند و نیاز به حفظِ جانِ خود را به‌کلی‌بعدیِ​ نادیده بگیرند — آن‌ها طوری می‌جنگیدند که برخلافِ منطقِ آشنا بود، و بدن‌هایشان را چنان به‌بیدارشده​ سمتِ کاسی پرتاب می‌کردند که گویی التماس می‌کردند آن‌ها را ناقص کند و از بین ببرد.

انگار نه آدم، بلکه‌شده​ گله‌ای از اجسادِ سیری‌ناپذیر‌بی‌گزند​ به او حمله کرده بودند.

با ضربه، برش و لگد دورشان می‌کرد و تا‌واقعیت​ جای ممکن سعی داشت زخمِ کشنده‌ای به آن‌ها نزند.‌بی‌گزند​ اما خیلی زود، همین کار برایش گران تمام شد.

در نهایت — تنها چند ثانیه پس از شروعِ نبرد —‌کاملی​ مردی که اول از همه به او نزدیک شده بود، گردنش‌بستگی​ را گرفت و چاقویش را تا دسته در شکمش فرو کرد.

کاسی بر خود لرزید.

دردش هیچ فرقی با عذابِ خیالی‌ای نداشت که‌بی‌گزند​ تا الان تحمل می‌کرد، اما دانستنِ اینکه واقعاً‌خنجرِ​ چاقو خورده است، آن را بسیار شوکه‌کننده‌تر می‌کرد.

همان‌طور که درد می‌کشید، مرد پوزخند زد... دست‌کم‌بخواهد​ با وجودِ نابینایی‌اش این‌طور فکر می‌کرد، چون رگه‌ای‌جاخالی​ از شادی در صدای سستِ او حس می‌شد.

«یادت هست، سرودِ سقوط‌کردگان؟ با وجودِ تمامِ‌توجه​ کمک‌هایی که آریادنه به تسئوس کرده بود... او‌مقابل​ باز هم ترکش کرد و گذاشت تک‌وتنها بمیرد.»

وقتی مرد چاقویش‌کند​ را چرخاند، کاسی دندان‌هایش‌بن‌بستِ​ را روی هم فشرد.

«برو... به درک!»

با حسِ جریانِ داغِ خونی که روی‌خاطره​ بدنش سرازیر می‌شد، سرش را به سمتِ صدای‌ترکش‌ها​ او چرخاند و توانِ متعالی‌اش را فعال کرد.

آواتارِ آستریون که مسحورِ نگاهِ او شده‌توجه​ بود، ذهنش را با تمامِ وسعتِ پیچیده‌اش‌طرفِ​ برای او آشکار کرد... یا دست‌کم خاطره‌هایش را.

معمولاً با ملایمت یا با دقتِ ظریفِ یک جراحِ کهنه‌کار با آن‌ها برخورد می‌کرد. اما این بار، در‌مقابل​ حالی که محاصره شده بود و تنها چند لحظه با کشته شدن یا قتل‌عامِ اتاقی پر از آدم‌های بی‌گناه‌آن‌ها​ فاصله داشت، به سادگی خاطره‌ها را ویران کرد و بی‌رحمانه هر چیزی را که دستش به آن می‌رسید سوزاند.

جایی در میانِ خاطره‌های بی‌شماری که‌جاخالی​ از بین برد، خاطره‌های آستریون و‌دست‌هایی​ آگاهی از نامِ او نیز قرار داشت.

مرد تلوتلو خورد و حالتِ چهره‌اش عوض‌خاطره​ شد. چنگش روی گلوی کاسی سست شد‌شده​ و دستهٔ خنجر از دستش سُر خورد.

از میانِ غبارِ‌گفت​ درد، سؤالی گیج و‌توجه​ ضعیف به گوشش رسید.

«چی... مـ... من کجام...»

صدایش شبیه کودکی بود که ناگهان خودش را‌بی‌گزند​ در جایی ترسناک پیدا کرده، کلمات را نامفهوم‌خنجرِ​ ادا می‌کرد و برای ساختنِ یک جمله تقلا می‌کرد.

کاسی مرد را به عقب هل‌احضارِ​ داد و با حسِ جابه‌جا شدنِ تیغهٔ‌تمام​ تیز در آن زخمِ وحشتناک، ناله‌ای کرد.

خنجر بی‌شک‌می‌توان​ با نوعی زهر‌بسیار​ افسون شده بود...

اما نیازی‌کار​ نبود نگرانِ‌دست‌کم​ این موضوع باشد.

هرچه باشد،‌شکل​ او قهرمانی از‌ترکش‌ها​ قلمروِ انسان بود.

لحظاتی بعد، زخمش با‌فروریختند​ شعله‌های سفیدِ آشنا، تسکین‌دهنده‌بخواهد​ و زیبا شسته می‌شد.

در واقع... تا‌گفت​ الان باید دردش‌عجیبی​ را تسکین می‌دادند.

«چرا... هنوز دارم خونریزی می‌کنم؟»

صدای جدیدی در‌تمام​ تاریکی طنین انداخت که‌داد​ پر از خنده بود.

«چرا؟ انتظار‌ترک​ داشتی نفیسِ‌فروریختند​ کوچولو نجاتت بده؟»

صدای دیگری اضافه‌گفت​ شد که پر‌عجیبی​ از سرزنش بود.

«انتظارِ بیشتری ازت داشتم،‌دست‌کم​ بانوی جوان. حتماً که‌بسیار​ انتظار نداشتی دستِ خالی بیام.»

صدای خنده از هر طرف او‌جاخالی​ را در بر گرفت و به‌دست‌هایی​ دنبالش صدای آدم‌ها به گوش رسید.

«نگفتم؟ آریادنه تک‌وتنها مُرد.»

«خب، تقصیرِ خودش‌گفت​ بود که به‌عجیبی​ یه انسان اعتماد کرد.»

«هرچند...»

«بینِ مینوتور و‌تمام​ تسئوس... فکر می‌کنی‌جاخالی​ کدومشون هیولاتر بود؟»

کاسی یک قدم به‌فروریختند​ عقب رفت و دستش‌بخواهد​ را روی زخمش فشرد.

با اینکه نمی‌توانست چیزی ببیند، حس می‌کرد دشمنان از هر طرف به او نزدیک‌طرفِ​ می‌شوند. هرچه باشد، حواسِ آن‌ها را به اشتراک می‌گذاشت، پس می‌توانست انقباضِ عضلاتشان، جریانِ‌جنگجویانِ​ آدرنالین در رگ‌هایشان و وزنِ سلاح‌هایشان را که دست‌هایشان را به پایین می‌کشید، حس کند.

می‌توانست بوی خونِ‌کند​ خودش را از‌گفت​ بینیِ آن‌ها استشمام کند.

ناگهان، کاسی دیگر مطمئن‌شده​ نبود که بتواند در‌بی‌گزند​ این مبارزه پیروز شود.

پس... پا به فرار گذاشت.

یا دست‌کم تلاشش را کرد.

ناولها | novelha.net