---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2603: اقامتگاهِ جاودان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2603: اقامتگاهِ جاودان

0

سانی مدتِ زیادی ساکت ماند؛‌تشکیل​ حرف‌های نیو کمی گیجش کرده‌همه‌مون​ بود. یک جایِ حرف‌هایش عجیب بود...

سرانجام اخم کرد.

«صبر کن، گفتی‌اون​ اونجا پنهانه؟ نگفتی‌بنیان‌گذار​ پنهان شده بود؟»

نیو به ایتر و‌دژهای​ موجِ خون نگاه کرد‌خاطره​ و بعد سر تکان داد.

«آره. تبارِ ایزدبانوی توفان مثلِ بقیه نیست. بقیهٔ تبارها، تا جایی که می‌دونیم، از خاطره‌های تباری اومدن که‌شبگرد​ افرادِ برجسته — یا شاید هم فقط خوش‌شانس — یا توی کابوسِ اول به دست آوردن یا موقعِ‌بچه​ کاوش در عالمِ رؤیا و فتحِ اولین دژهای بشریت. اما منبعِ تبارِ ایزدبانوی توفان یه خاطره نیست. یه مکانه.»

سانی فقط‌اون​ با تعجب به‌بنیان‌گذار​ او خیره ماند.

لبخندِ محوی‌ولی​ روی صورتِ‌زن‌های​ نیو نشست.

«هر چی باشه، وجودِ خاندانِ شب کمی تناقض داره، مگه نه؟ همون‌طور که احتمالاً می‌دونی، اولش اتحادی از خاندان‌های کوچکِ ساکنِ‌داره​ دریای توفان بود — که بیشتر برای مقابله با نفوذِ روزافزونِ جناح‌های قدرتمندی مثلِ دلاوری یا شعلهٔ جاودان شکل گرفت. هیچ‌شکل​ رابطهٔ خونی‌ای بینِ خانواده‌های مختلفی که خاندانِ شب رو تشکیل می‌دادن وجود نداشت، پس چطور همه‌مون توی تبارِ ایزدبانوی توفان شریک شدیم؟»

سرفه‌ای کرد.

«می‌دونم شایعاتِ زنندهٔ زیادی دربارهٔ شبگرد هست، ولی نه، اون با زن‌های هر‌مختلفِ​ کدوم از خانواده‌های بنیان‌گذار بچه‌دار نشد. با اینکه از اون موقع ازدواج‌های درون‌گروهیِ‌کشید​ زیادی بینِ شاخه‌های مختلفِ خاندانِ شب صورت گرفته، اما خودش فقط یه بچه داشت.»

سایه‌ای گذرا روی صورتش‌زن‌های​ افتاد. نیو چند لحظه مکث‌اینکه​ کرد و بعد آه کشید.

«با این حال، تبارِ ایزدبانوی توفان رو با بقیهٔ خانواده‌های بنیان‌گذارِ خاندانِ شب شریک شد. برای اینکه‌باشه​ توضیح بدم چطور همچین چیزی ممکن بود، باید یکی از محافظت‌شده‌ترین رازهای خاندانمون رو فاش کنم... می‌خواستم ازت‌نفوذِ​ بخوام پیشِ خودت نگهش داری، ولی فکر کنم دیگه اهمیتی نداره، حالا که خاندانِ شب دیگه وجود نداره.»

موجِ خون از حرف‌های او چهره در‌وجود​ هم کشید، اما چیزی نگفت. در همین‌می‌دونم​ حین، ایتر با حالتی حسرت‌بار نگاهش را دزدید.

جت سر تکان داد.

«خاندانِ شب شاید دیگه یه‌کدوم​ نیروی مستقل نباشه، ولی هنوز‌موقع​ وجود داره. خودتون رو دست‌کم نگیرید.»

نیو لبخندِ‌فتحِ​ کوتاهی به‌دژهای​ او زد.

«ممنون که این رو گفتی. در هر صورت... خاندانِ شب و شهرِ جاودان پیوندی جدانشدنی دارن، چون خاندانِ ما همون‌جا متولد شد. اون زمان،‌بنیان‌گذار​ شبگرد توی اولین انقلابِ زمستانی‌اش به شهرِ جاودان فرستاده شد. خفته‌های دیگه‌ای هم فرستاده شدن، ولی اون تنها کسی بود که زنده موند —‌بنیان‌گذارِ​ و تنها دلیلِ زنده موندنش این بود که سوار بر باغِ شب، که روی آب‌های همون حوالی شناور بود، از اون مکانِ وحشتناک فرار کرد.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«این شهرِ‌ولی​ جاودان دقیقاً‌زن‌های​ چقدر خطرناکه؟»

نیو مردد ماند.

«کسی دقیق نمی‌دونه، چون شبگرد به‌ندرت درباره‌اش حرف می‌زد. در کل آدمِ خیلی اجتماعی‌ای‌می‌دونم​ نبود. با این حال، بزرگ‌ترین گنجینه‌های خاندانِ شب همگی از شهرِ جاودان اومدن — باغِ‌ازدواج‌های​ شب، تبارِ ایزدبانوی توفان، و نقشه‌ای که مسیرِ برگشت به سواحلِ اون رو نشون می‌ده.»

لحظه‌ای مکث کرد‌زن‌های​ و بعد به ستارگانِ‌نشد​ آن‌سوی پنجره چشم دوخت.

«تا جایی که می‌دونیم، شهرِ جاودان زمانی سکونتگاهی نامیرا بوده؛ آرمان‌شهری که دستِ مرگ بهش نمی‌رسید. جایی که موجوداتِ روشن‌ضمیر سال‌های بی‌شماری در صلح و رفاه زندگی می‌کردند و‌حال​ هر بار که جسم و روحشون با گذرِ عمر تحلیل می‌رفت، از نو متولد می‌شدند. اونجا همچنین جایی بود که ایزدانِ خسته برای استراحت می‌رفتند. البته این مالِ خیلی‌حین​ وقت پیشه... امروز هیچ‌کس واقعاً نمی‌دونه تو اعماقِ شهرِ جاودان چه چیزی پنهان شده. حتی خودِ شبگرد هم فقط چند بخش تو حاشیه‌های بیرونیش رو دید—اسکله‌ها، لنگرگاه... و فانوسِ دریایی.»

سانی با‌فتحِ​ حالتی کنجکاو‌دژهای​ براندازش کرد.

«پس تبارِ ایزدبانوی توفان چی؟‌تشکیل​ از کجا پیداش کرد و‌همه‌مون​ چطور با بقیه به اشتراکش گذاشت؟»

نیو چند لحظه‌زن‌های​ ساکت ماند، بعد به‌نشد​ موجِ خون نگاه کرد.

«فکر کنم عموم بهتر بدونه،‌کدوم​ چون اون یکی از کسایی بود‌ازدواج‌های​ که تبار رو مستقیماً دریافت کرد.»

موجِ خون اخم‌اولین​ کرد و بعد‌اما​ آهِ بلندی کشید.

«خب. همون‌طور که اون شبگردِ عوضی تعریف می‌کرد، فانوسِ دریاییِ شهرِ جاودان در واقع یه معبده—معبدی که به ایزدبانوی توفان تقدیم شده.‌زن‌های​ نورِ اون یه نورِ معمولی نیست. در عوض، ستاره‌ای توش گیر افتاده... همون ستاره سرچشمهٔ تباره. هر کسی که راهش رو به شهرِ‌کشید​ جاودان پیدا کنه و واردِ فانوسِ دریایی بشه، غرق در نورِ نقره‌ایِ اون می‌شه. بعد، به‌عنوانِ نوادگانِ ایزدبانوی توفان از نو متولد می‌شه.»

لحظه‌ای مکث کرد‌زن‌های​ و بعد با‌بچه‌دار​ لحنی گرفته اضافه کرد:

«...یا می‌میره. خیلیا می‌میرن.»

نیو سر تکان داد.

«آره. شبگرد واردِ فانوسِ دریایی شد و زنده موند. تبارِ ایزدبانوی توفان رو هم دریافت کرد که در نهایت بهش اجازه داد از‌کدوم​ شهرِ جاودان فرار کنه—اما قبل از فرار، کمی از اون نورِ ستاره رو توی یه خاطرهٔ خاص جمع کرد. در نهایت، همون خاطره باعث‌حال​ شد که اعضای بنیان‌گذارِ خاندانِ شب هم بتونن تبار رو دریافت کنن... حتی اگه چند نفرشون تو این راه جونشون رو از دست دادن.»

سانی نفسِ عمیقی کشید. نیو چیزی را تأیید‌اینکه​ کرد که او همیشه به آن مشکوک بود: اینکه‌بچه​ هر کسی شایستگیِ دریافتِ تبارِ یک ایزد را نداشت.

سانی خودش سال‌ها پیش، زمانِ جذبِ بافتِ خون، این موضوع را حس کرده بود—به‌سختی‌مختلفِ​ از آن فرایند جان به در برده بود، آن هم با وجودِ اینکه قرابتی‌این​ ذاتی با تقدیر داشت و به همین دلیل، تا حدی با بافنده خویشاوندی داشت.

بماند که‌فتحِ​ سرشتِ ایزدی‌دژهای​ هم داشت.

سرنگهبانِ دلاوری، شعلهٔ جاودان، شبگرد، کی سونگ، و آن بیدارشدهٔ ناشناسی که تبارِ ایزدِ دل را به ارث‌شبگرد​ برده بود تا بعداً آن را به آستریون منتقل کند—هر یک از آن‌ها آدمِ خاصی بود. تصادفی نبود که‌داشت​ خاطره‌های تبار را به دست آورده بودند، پس جای تعجب نداشت که با استفاده از آن‌ها زنده مانده بودند.

اما اعضای بنیان‌گذارِ خاندانِ شب فرق داشتند. برخلافِ کسانی که طلسم‌درون‌گروهیِ​ شایستگی‌شان را برای دریافتِ خاطرهٔ تبار تأیید می‌کرد، آن‌ها—درست مثلِ دخترانِ‌افتاد​ کی سونگ—بدونِ هیچ قاعده‌ای در معرضِ تباری ایزدی قرار گرفته بودند.

برای بعضی از آن‌ها، این به موهبتی مرگبار تبدیل شده بود... و‌درون‌گروهیِ​ این‌ها همان کسانی بودند که طلسمِ کابوس آن‌ها را به دریای توفان‌چند​ فرستاده بود، پس حتماً تا حدی با سرشت‌های مختلفِ ایزدبانوی توفان قرابت داشتند.

...اما پس‌فتحِ​ تکلیفِ سانی‌دژهای​ چه می‌شد؟

قطرهٔ خونِ ایزدی‌خانواده‌های​ بهم تباری داد که‌وجود​ تبارهای دیگه رو می‌خوره.

انگار مثلِ هر چیزِ دیگری،‌بنیان‌گذار​ در دریافتِ تبارش هم فوق‌العاده‌ازدواج‌های​ خوش‌شانس بود و هم به‌شدت بدشانس.

بیا و درستش کن...

ناولها | novelha.net