چپتر 2501: پنهان در بازتابها
0سانی مدتی ساکت ماند و به سراب و پادشاهیِ خیالانگیزش فکر کرد. سرزمینیمیرسیدند از سدهای سربهفلککشیده، جنگلهای پهناور، دریاچههایی که زیرِ نورِ خورشید میدرخشیدند و قلعههایعظیم وهمآلودی که بر بسترِ ابرهای بازتابیافته شناور بودند... جایی که خیالات به حقیقت میپیوست.
زمینِ بازیِ پُر از موجوداتیخورد که خودش تصور کرده بود تاقهرمانانِ دوایِ تنهاییاش باشند و سرگرمش کنند.
سانی به این همقلعهٔ فکر کرد که کارِشهرِ آنجا به کجا کشیده بود.
آسمانی درهمشکسته، ماهی خردشده. قلعهٔ بزرگی که ویران شدهتاریکش بود، و شهرِ غرقشدهای پنهان در بسترِ دریاچهای پلید،بسیار با استخوانهای بیشماری که در گلولای دفن شده بودند.
تنها چیزهای دستنخوردهای که از دیمونِ خیالداستانهای باقی مانده بود، بدلِ وهمآلودِ دژِ زیبایشدور و کاخِ خیالیِ پنهان در بازتابها بود.
اولی را طلسمِ کابوس غصب کرده و از آن پایگاهِقدرتمندتر بزرگی برای بیدارشدگان ساخته بود، در حالی که دومی... دومیدستنیافتنی داشت آرامآرام از هم میپاشید، چون مدتها بیارباب رها شده بود.
سانی آهی کشید.
او همیشه عاشقِ پردهبرداری از رازهای باستانیِ عالمِ رؤیاتاریکش بود... اما از یک جایی به بعد، کاوشِ عمیقتربسیار در گذشتهٔ تاریکش با حسِ اندوهی حسرتبار گره خورد.
شاید به این خاطر بود که حالا بسیار قدرتمندتر شده بود. قهرمانانِ آن داستانهای باستانی دیگرنبودند آنقدرها که زمانی به نظر میرسیدند، دور و دستنیافتنی نبودند... ایزدان، دیمونها. حالا که سانی خودشدردها در نیمهراهِ ایزد شدن بود، دیگر نمیتوانست آنها را به چشمِ نیروهای عظیم و بیچهرهٔ طبیعت ببیند.
تا حدودی میتوانست با دردها وشاید غمهایشان همذاتپنداری کند و به همینداستانهای دلیل نمیتوانست هویتِ فردیشان را انکار کند.
«ولی آخهماهی واقعاً بایدقلعهٔ دلم براشون بسوزه؟»
«هر چی باشه، همون حرامزادهها بودن کهعمیقتر دنیا رو نابود کردن. مقصرِ تبدیل شدنِخورد کلِ هستی به یه گورستان، اونا بودن.»
اما سانی هر قدر هم تلاش میکرد، نمیتوانست از ایزدانِ دورانهای گذشته کینهای به دل بگیرد. سرنوشتشانایزدان همینطوری هم تراژیک بود و پایانشان بهاندازهٔ کافی تلخ. همهچیز یک افتضاحِ بزرگ در ابعادِ کیهانی بود،همذاتپنداری و این افتضاح آنقدر دور و آنقدر عظیم بود که او نمیتوانست شخصاً به آن اهمیتی بدهد.
«سخنرانیِ فوقالعادهای بود.»
مورگان در مقطعی به او وویران قدیس نزدیک شده بود و همانپلید لحظه را برای حرف زدن انتخاب کرد.
«نمیدونستم. واقعاً عجیبه که چقدر کم دربارهٔ حصار میدونستیم؛ هر چی باشه پدربزرگم فتحش کرده بود و پدرم دهها سال بر اون حکومت میکرد.آنقدرها ولی خب، با توجه به اینکه هر دوشون چقدر از آینهٔ بزرگ واهمه داشتن، انتظار دیگهای هم نمیرفت. اونا دهها سال رو بهجای اینکه سعیکند کنن رازهاش رو کشف کنن، صرفِ محافظت در برابرش کردن... بیاختیار از خودم میپرسم اگه بیشتر کنجکاوی به خرج میدادن، اوضاع فرق میکرد یا نه.»
افی که آخرین جعبه را از صندوقِ خودروی زرهیاش —آنقدرها یا بهتر بگویم، خودروی زرهیِ خانوادهاش — آورده بود، آن راشدن روی زمین گذاشت و قطرههای آب را از روی شانههایش تکاند.
«البته که همهچیز فرق میکرد.»
به مورگانماهی نگاه کردقلعهٔ و لبخند زد.
«دیگران دهها سال پیش جای پدربزرگت، بابایت و خودت را میگرفتند. بدم میآید این را اعتراف کنم، امابسیار باید حق را به حقدار داد... اگر آنویل یک کار را درست انجام داده باشد، این بود کهنمیتوانست آینهٔ بزرگ را همیشه پوشانده نگه داشت. من هم بهعنوان فرمانروای فعلیِ حصار، دقیقاً دارم همین کار را میکنم.»
مورگان نگاهِ سنگینیحالا به او انداخت وداستانهای بعد شانهای بالا انداخت.
«...منطقیه.»
سانی باماهی لحنی خنثی حرفشانبزرگی را قطع کرد:
«اینا همه عالی،رؤیا ولی بهتر نیست بریمعمیقتر سرِ اصلِ مطلب؟ افی...»
به قدیس اشاره کردبسیار که ظاهراً از این حرفدیگر خودش را جمع کرده بود.
«زحمتشو میکشی؟»
دیدنِ این رویِ سایهٔ کمحرفش تا حدی جالب بود، اما سانی بیشترپلید از آنکه دلش سرگرمی بخواهد، به ژنرالِ موردِاعتمادش نیاز داشت. بنابراین، بایدبدلِ هرچه زودتر کاری میکردند تا قدیس به یاد بیاورد که چه کسی است.
اینکه او راه بیفتد و باور داشته باشد کهتاریکش یک انسان است، آن هم یک روانپزشک از پیش ازقدرتمندتر دورانِ تاریک، نهتنها فایدهٔ چندانی نداشت، بلکه مانع هم بود.
البته... به یاد آوردنِ قدیس خطراتی هم داشت. سانی نمیدانست او پس از به یاد آوردنِ گذشتهاش، دردیمونها حالی که هنوز در کالبدِ یک انسانِ معمولی گیر افتاده، چه رفتاری نشان خواهد داد. هرچه نباشد، تبدیلهمین شدن به انسانی معمولی برای خودِ سانی هم شوکِ بزرگی بود، و قدیس که اصلاً از گونهٔ دیگری بود.
زندگی بهعنوان یک انسان برای او تجربهای کاملاً بیگانهبسیار بود. آیا باز هم میتوانست نقشِ دکتر قدیس رامیرسیدند بازی کند؟ اگر نه، با مشکلِ کاملاً متفاوتی روبهرو میشدند.
با این حال... طعنهٔ روزگار بود که قدیس باید طعمِپنهان انسان بودن را میچشید، آن هم درست کمی بعد ازدیمونِ آنکه سانی بودن در قالبِ قدیسِ سنگی را تجربه کرده بود.
در هرعالمِ صورت، مزایایش بیشتربعد از خطراتش بود.
افی کمی بهحالا او خیره ماندقهرمانانِ و بعد آهی کشید.
«ببخشید.»
با این حرف، دستشقلعهٔ را روی شانهٔ قدیس گذاشتغرقشدهای و به چشمانش نگاه کرد.
«هی... قدیسعالمِ بودی، نه؟اما به خودت بیا.»
درمانگرِ زیباخاطر در سکوت بهقدرتمندتر او نگاه کرد.
تا چنداندوهی لحظه هیچگره اتفاقی نیفتاد...
و بعد، حالتِ چهرهاش نامحسوس تغییر کرد.شده چشمانش کمی گشاد شد و به نظر میرسیدگلولای یکی دو تپش نفسش را حبس کرده است.
چینِ کوچکی روی پیشانیاش افتاد.
کمی مکثخاطر کرد وبسیار بعد سرفهای کرد.
«ببخشید؟ ازاندوهی چی بایدگره به خودم بیام؟»
افی چند بار پلک زد وویران پیش از آنکه دوباره رو بهپلید قدیس کند، نگاهی به سانی انداخت.
«آه... حواست رو جمعاما کن؟ خودت رو پیداگذشتهٔ کن؟ به خودت مسلط شو!»
قدیس مدتی به او خیره ماند،قهرمانانِ بعد دستش را بالا آورد ونظر با تأنی دستِ افی را پس زد.
چشمانش از احساسی که بهسختی سرکوب شدهخاطر بود برق میزد و سانی میتوانست صدایدیگر ساییده شدنِ دندانهایش را روی هم بشنود.
قدیس نفسش را آهسته بیرونبزرگی داد، سپس نفسِ عمیقی کشیدپنهان و چشمانش را چند لحظه بست.
وقتی دوباره چشمانشرؤیا را باز کرد،کاوشِ با لحنی یکنواخت گفت:
«این همان حرفی نیستبسیار که من باید بهباستانی شما سه نفر بزنم؟»
لحظهای مکث کردحسرتبار و بعد باشاید صدایی پایین افزود:
«...لعنت.»